atr2i2blog

atr2i2blog

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
تاريك است

تاريك است

چند قدمي از الناز فاصله گرفت و در حاليكه سنگريزه اي را با پايش شوت ميكرد با صدايي كه سعي ميكرد آنرا پايين نگه دارد گفت :
_ بابا ديوونه اي به خدا راستين ، چرا هر روز هر روز غذاي بيرون و ميخوري ؟ يه املت اگه واسه خودت درست كني از غذاي بيرون بهتره ...
صداي خنده ي راستين در گوشي پيچيد ،
_ چي شد دوستت رفت كه داري اسممو صدا ميكني ؟...
ستاره نگاهي به الناز كه به بُرد روبرويش خيره بود انداخت و گفت :
_ من از كنارش اومدم اينور ...ميخواي من بيام واست غذا درست كنم ؟
راستين با صداي مشتاقي گفت :
_ از خدامه پاشي بياي اينجا ، اما نميخوام بياي آشپزي كني و خودتو خسته كني ، تو چقدر حساسي ...من هر روز غذاي بيرون ميخورم ...نيما هم ميخوره ، اگه قرار بود طوريمون بشه تا الان شده بود .
_ پس داري خيلي محترمانه ميگي نيام ؟
راستين با صداي بلند خنديد و گفت :
_ خودت ميدوني از خدامه بياي ....پس منتظرت باشم ؟
ستاره به ساعتش نگاهي انداخت و گفت :
_ آره... الانا ديگه از دانشگاه حركت ميكنم .
از الناز خداحافظي كرد و به قصد خانه ي نيما از دانشگاه خارج شد . شش ماه پيش وقتي ياس از او خواسته بود نقشش را بعهده ميكرد فكر نميكرد روزي برسد كه روي غذاي راستين هم احساس مسئوليت كند . در واقع حالا او در مورد هر چيزي كه به راستين مربوط ميشد احساس مسئوليت ميكرد . حس عجيبي بود ، خودش هم ميدانست حسش با يك دوست معمولي تفاوت پيدا كرده و شبيه حس مادرانه شده . اما مطمئن بود حسش هر چه هست ترحم نيست . اگر ترحم بود راستين خيلي وقت پيش او را طرد كرده بود . حسش بيشتر توجه بود تا ترحم !
اين بار ترجيح داد كمي ولخرجي كند و دربست بگيرد چون فكر اينكه مثل ان روز كذايي غرق عرق به خانه ي نيما برسد حالش را به هم ميزد . جلوي آسانسور منتظر پايين آمدن آسانسور بود كه درب آن باز شد و خانم نظري و آرزو از آن بيرون امدند . سعي كرد قيافه ي عادي اي به خود بگيرد و با سلام كوتاهي رد شود اما آرزو به سمتش برگشت و گفت :
_ ياسي جون داري ميري خونه ي عمو نيما ؟
ستاره نگاهش را از صورت آرزو گرفت و به مادرش نگاه كرد . قيافه ي خانم نظري مثل كسي بود كه ميخواهد مچ بگيرد . با لبخند نه چندان دوستانه اي ستاره را نگاه ميكرد و منتظر جواب ستاره بود . ستاره خيلي عادي وارد آسانسور شد و گفت :
_ آره عزيزم .
آرزو دوباره پرسيد :
_ چرا عمو نيما ديگه به من نميگه بيام باهاش بازي كنم ؟
ستاره سعي ميكرد به اعصابش مسلط باشد ، همينش مانده بود كه نيم وجب بچه با اعصابش بازي كند . در حاليكه دكمه ي آسانسور را فشار ميداد با لبخند زوركي اي گفت :
_ چون پلي استنش خراب شده عزيزم .
لحظه ي آخر قبل از بسته شدن ِ در چشمش به صورت خانم نظري افتاد كه گويي با نگاهش ميخواست به او بفهماند : خودتو خر كن ، من كه ميدونم داريد تو اون خونه چه غلطي ميكنيد .
در واقع ستاره هميشه سعي ميكرد تا حد امكان در راهروها با هيچكدام از همسايه ها روبرو نشود . هميشه تصور ميكرد همه ي همسايه ها به او مشكوك اند و به چشم بد به او نگاه ميكنند . ولي همه ي اين تصورات بيشتر منشا از اين ميگرفت كه اولين بارش بود همچين فيلمي بازي ميكرد و هميشه ترس اين را داشت كه مبادا مچش باز شود . نگاههاي معني دار خانم نظري كه هر چند وقت يكبار در همين راهروها نصيبش ميشد هم در شكل گرفتن اين تصورات بي تاثير نبود .
اما حقيقت اين بود كه جز خانم نظري كه ذات ِ فضول و كنجكاوي داشت هيچكدام از ديگر همسايه ها حتي اگر ميخواستند هم نميتوانستند به اين دخترك با اين صورت معصوم و مهربان نگاه ِ بدي داشته باشند .
باز هم راستين با لبخند دم در منتظرش بود . ستاره هم با لبخند به سمتش رفت و گفت :
_ سلام شازده ...
لبخند راستين عريض تر شد و در حاليكه با دست به داخل دعوتش ميكرد گفت :
_ سلام به روي ماهت ، بيا تو ...
ستاره پا به داخل خانه گذاشت و با صداي بلند گفت :
_ يالله ...
راستين با خنده در را بست و گفت :
_ كسي خونه نيست ، راحت باش ...
ستاره با ذوق دستهايش را به هم كوبيد :
_ ايول ... پس من جلدي برم ناهار درست كنم تا بعدش جايزه مو ازت بگيرم ...
راستين با كنجكاوي ابروهايش را در هم كشيد و پرسيد :
_ كدوم جايزه ؟
_ هاه ! ...فكر كردي من همينجوري در راه خدا آشپزي ميكنم ؟! واسه جايزه م بايد برام گيتار بزني بشر .... پس چي فكر كردي ؟
راستين پشت سر ستاره به سمت آشپزخانه حركت كرد و گفت :
_ بيخيال ياسي ...من نميتونم خوب بزنم ، جايزه تو عوض كن ...
_ نخير جايزه م همونيه كه گفتم ، قابل تغيير هم نيست .... اگه تو گيتار زدنت خوب نيست منم آشپزيم خوب نيست ولي تو ميخوريش ....اين به اون در ...
نهايتا راستين كوتاه آمد . مگر ميتوانست كوتاه نيايد ! ياس اگر جان ميخواست دريغ نميكرد . بعد از خوردن ماكاروني ِ ستاره كه برعكس چيزي كه خودش ميگفت خيلي هم خوشمزه شده بود روي راحتي هاي داخل هال نشسته بودند تا ستاره جايزه اش را بگيرد .
راستين تمركز كرده بود تا آهنگش را آغاز كند ، به محض اينكه دستش را روي سيمها كشيد در آپارتمان باز شد و نيما وارد شد ،
_ به به ! سلاااااام ...بزم گرفتين ؟ ....تنها تنها ؟ ... وايسين منم بيام .
كتش را روي دسته ي مبل انداخت و روي مبل لم داد . راستين كه با لبخند منتظر ِ نشستن ِ نيما بود با گفتن ِ برو داداش ِ نيما انگشتهايش را به آرامي روي سيمها كشيد .
ستاره چنان با دقت به دستها و صورت راستين نگاه ميكرد كه انگار ميترسيد نكند ذره اي از جايزه اش را از دست بدهد . با همراه شدن ِ صداي گرم راستين با آهنگ جايزه اش كامل شد ولبخندي بر لبش نقش بست و سريع گوشي اش را بيرون آورد تا جايزه اش را ضبط كند ، دوست نداشت جايزه اش تمام شود ،
راستين براي ياس ميخواند ، فقط خودش ميدانست كه ذره ذره ي اين ترانه براي ياس است ، تعجب ميكرد كه شاعر چطور نديده و نشناخته توانسته اينگونه احساس او به ياس را شعر كند !
تا تو با لبخنده اي دنيا رو دنيا ميكني
زندگي رو پايتختِ عشق و رويا ميكني
تو خود معجزه اي كه با صدا كردن ِ من
پنجره هامو به فستيوال ِ گل وا ميكني
توي ريخت و پاش ِ اين خاموشي ناكوك من
تو صدات موسيقي ِ لحظه رو زيبا كردنه
روي هيپنوتيزم ِ اين عقربه ي رو به عقب
اسم تو مسير ِ آينده رو پيدا كردنه
تو حضورت حادثه ست ، وقتي از عشق بگي
سفرِ يك طرفه ست ، رو به جاودانگي
با تو كه باشم جهان زيرِ پلكاي منه
ثانيه به ثانيه وقت ِ عاشق شدنه

هر دو با صداي بلند برايش دست زدند و به به و چه چه كردند . راستين اينقدر با احساس ميخواند كه ستاره را اگر ول ميكردي دوست داشت بپرد و راستين را ماچش كند . راستين با خنده گفت :
_ نيما خيلي از من بهتر ميزنه ...مگه نه نيما ؟
نيما سريع كتمان كرد :
_ اختيار داريد استاد ، ما كوچيك شمائيم .
راستين اصرار كرد :
_ اگه ميخواي از اون ماكاروني اي كه رو گازه بخوري بايد قبلش به ياس يه آهنگ جايزه بدي ، اينجوري همه ي كدورتا هم رفع ميشه و دلگيري ها از بين ميره ... نظر تو چيه ياسي ؟
ياس چه بايد ميگفت ؟! كدورتي در كار نبود ، پنهان از راستين تلفني با هم حرف زده بودند و كدورتها رفع شده بود . سرفه اي كرد تا جواب بدهد اما نيما كه موشكافانه ستاره را زير نظر گرفته بود پيش دستي كرد و گفت :
_ از ماكاروني نميشه گذشت ، بده من اون گيتار و راستين !
ستاره با تعجب نگاهش كرد ، نيما با شيطنت لبخندي به صورتش پاشيد و شروع به نواختن كرد . آهنگ نيما ريتميك تر بود و نيما در حين نواختن سرش را با ريتم تكان ميداد . از قضا نيما هم ميخواست براي ستاره بخواند و از قضا نيما هم برايش جالب بود كه چقدر احساسات سركشش به اين آهنگ نزديك است .
اي ماه بانوي غزل ، زيباي پشت ِ پنجره
روياي من تن ِ تو رو ، امشب به سرقت ميبره

به اين قسمت ترانه كه رسيد چشمكي براي ستاره زد كه ستاره يك لحظه چشمهايش را گرد كرد و بعد با خجالت سرش را پايين انداخت و نيما با لبخند ادامه داد :

مهتاب و موسيقي ومن ، ودكا و شعر ِ شاملو
خوش آمدي امشب به اين ضيافت تك نفره
تا تو طلوع ميكني ، ترانه شب شكن ميشه
جنگلي از رنگين كمون ، تو پنجره روشن ميشه
پل ميزنه جان ِ من از پنجره ي تو به جهان
جهان جهان ِ همه نه ! جهان جهان ِمن ميشه
عريان كه ميشي با تنم شعله روايت ميكني
هر لرزه ي خواستن ميشي ، به من سرايت ميكني
به تك تك ثانيه ها شبنم و گل ميبخشي و
بين ِ همه ستاره ها خورشيد قسمت ميكني

آخر ترانه اش را هم با يك چشمك ديگر پايان داد كه اينبار ستاره خجالت نكشيد و فقط لبخند زد . احساس ميكرد روي سخن بيت آخر با خودش است . غافل از اينكه روي سخن كل ترانه ي نيما با ستاره بود .
اينبار ستاره و راستين براي نيما دست زدند . راستين داشت از گيتار زدن نيما تعريف ميكرد كه با شنيدن صداي زنگ گوشي اش ساكت شد ،
_ صداي گوشي منه ؟
نيما گفت :
_ آره رو اوپنه بذار برات بيارمش ...
راستين سريع بلند شد و گفت :
_ نه بشين خودم برميدارم .
و با سرعت به سمت آشپزخانه دويد كه همين سرعت كار دستش داد و باعث شد با كله به مجسمه ي كنار در آشپزخانه بخورد و نقش زمين شود . ستاره و نيما هر دو با صداي فرياد راستين از جا پريدند و به سمتش دويدند . ستاره با ديدن خوني كه از پيشاني راستين جاري بود در حاليكه دستش را جلوي دهانش ميگرفت جيغي كشيد . نيما ميخواست به سمت راستين برود و كمكش كند ، اما تعللش از اين بود كه هر لحظه انتظار داشت راستين مثل هميشه به هم بريزد و داد و بيداد راه بياندازد ، كاري كه معمولا وقتي ضعفش نمايان ميشد انجام ميداد ، اما بر خلاف انتظارش راستين با خنده گفت :
_ بابا چند بار بگم اين چيزا رو از سر ِ راه من وردارين ....
نيما از اين واكنش راستين كف كرد ، راستين اينقدر تغيير كرده بود ؟!...دوباره قوي شده بود . عشق آدم را قوي ميكند ! نيما چه ميدانست ؟! نيما هنوز در تحليل احساس خودش مانده بود ، چه برسد به احساسات راستين !
ستاره كنار راستين زانو زد ، دستش را روي بازويش گذاشت و با نگراني گفت :
_ آخ آخ .... سرت داره خون مياد ...
راستين دوباره خنديد ،
_ چيزي نيست بابا ...كمك ميكني بلند شم ؟
ستاره خواست دستش را بگيرد كه نيما جلو پريد و با يك حركت دست ستاره را پس زد و خودش دست راستين را گرفت و چشم غره اي نثار نگاه متعجب ستاره كرد .
كمك كرد راستين روي يكي از صندلي هاي پشت ميز وسط آشپزخانه بنشيند و خودش براي آوردن چسب و بانداژ به سمت ديگري رفت . ستاره هم در اين فرصت دستمالي برداشت و در حاليكه خون روي پيشاني راستين را پاك ميكرد با مهرباني گفت :
_ خيلي درد ميكنه راستين ؟!...
_ نه زياد ...
نيما سريع در صحنه حاضر شد و در حاليكه دستمال را از ستاره ميگرفت با اخم گفت :
_ برو اونور ...
ستاره با گيجي شانه اي بالا انداخت و قدمي عقب نشست . لابد جلوي دست و پاي نيما بود كه نيما اينطور عصبي نشان ميداد .
همين كه نيما سرم شستشو را روي زخم راستين ريخت ، راستين صورتش را در هم كشيد ،
_ اوووف ....!
ستاره سريع دست راستين را بين دستهايش گرفت ،
_ ميسوزه ؟!
نيما چند لحظه چشمهايش را با حرص بست و بعد در حاليكه دندانهايش را روي هم فشار ميداد بازوي ستاره را گرفت و او را به سمت در آشپزخانه برد و با صداي عصبي اي كه سعي ميكرد تا حد امكان پايين نگه ش دارد گفت :
_ آخي نگرانشي ؟! ...چيه ؟واست مهم شده ؟
ستاره با اخم بازويش را از بين انگشتان نيما بيرون كشيد و متقابلا با صداي آرام ولي عصبي اي گفت :
_ چته تو ؟!
نيما دوباره چشمهايش را بست و نفس كلافه اش را در صورت ستاره فوت كرد ،
_ همين جا وايسا ...
دوباره به سمت راستين برگشت و زخمش را با باند بست و با چسب دو طرف باند را روي پيشاني اش ثابت كرد .
ستاره كه اينبار سعي ميكرد مثل يك بچه ي حرف گوش كن سر جايش بماند همانطور كه روي انگشتان پايش بلند ميشد و سعي ميكرد از پشت شانه هاي نيما صورت راستين را ببيند گفت :
_ بهتر نيست ببريش درمونگاه ؟...شايد بخيه بخواد ؟
نيما همانطور كه دستش به پيشاني راستين بود سرش را به سمت ستاره چرخااند و با اخم نگاهش كرد . ستاره ديگر نميتوانست خودش را كنترل كند ؟ پايش را روي زمين كوبيد و گفت :
_ اي بابا ...چته تو ؟! چرا ثبات رفتاري نداري ؟
راستين متعجب گفت :
_ من ؟!
_ نه بابا اين دوستت ، چرا هي بهم چشم غره ميري ؟
نيما سرزنش وار نگاهش كرد و گفت :
_ جلوي دست و پامي ...
_ چرا دروغ ميگي ؟ من كه اينجا وايستادم ؟...
نيما عصبي وسايل باند پيچي را جمع كرد و گفت :
_ زيادي حرف ميزي ....
اينبار راستين سرزنش وار گفت :
_ نيما ؟!
نيما در حاليكه وسايل را در يكي از كابينت هاي بالا جا ميداد نگاهي به ستاره انداخت . سر جايش ايستاده بود و به نظر ميرسيد آماده ي گريه است . به سمتش رفت ، روبرويش ايستاد و با مهرباني لبخندي به صورتش پاشيد و زير گوشش گفت :
_ نميخوام راستين بهت وابستگي عاطفي پيدا كنه ....همين ...
با بيرون رفتن نيما از آشپزخانه ستاره بي توجه به حرفش سري تكان داد و به سمت راستين رفت ، روي صندلي كنار راستين نشست و نگاهش كرد ،
_ خوبي ؟...
راستين لبخندي زد ،
_ خوبم ...
_ بيشتر مواظب خودت باش ...
لبخند راستين عميق تر شد ،
_ چشم ...
چند لحظه ي ديگر هم با يكديگر خوش بش كردند و در اين فرصت نيما هم در بالكن اتاقش موفقيت ِ چند روزه اش در ترك ِ سيگار را به باد فنا ميداد .
دقايقي بعد ستاره بعد از كلي سفارشات مادرانه به راستين خداحافظي كرد و رفت و راستين هم بي معطلي به سمت كاغذهاي داخل اتاقش رفت . قلم را در دست گرفت ، نفس عميقي كشيد و فقط نوشت :
_ اونقَدَر عاشقترم كه حسمو ميتونم واژه به واژه بشنوم ...





تاريك است
تاريك است
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
دانلود كيبورد مخصوص ويندوز موبايل

دانلود كيبورد مخصوص ويندوز موبايل

http://p30upload.com/download.php?imgf=1310221918_1310136640.gif

دانلود



http://p30upload.com/download.php?filename=1310221918_keyboard2_.zip

پسورد


www.p30forum.com
دانلود كيبورد مخصوص ويندوز موبايل
دانلود كيبورد مخصوص ويندوز موبايل
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان آبي تراز عشق(3)

رمان آبي تراز عشق(3)

چرا هميشه بايد عاشق آدمهايي بشيم كه دسترسي به اونها مشكله,شايدم تقاص گناهي رو كردم دارم پس ميدم ...ولي يعني مستحق اينهمه عذاب هستم...هيچ زني رو نميشناسم كه با هووش بتونه دوست باشه ممكن نيست همچين چيزي پيش بياد...شايدم تو بعضي از قصه ها باشه,ولي قصه قصه ست نه واقعيت...من يه دختره شانرده ساله شدم زن يه پسر بيست و پنج ساله با دو هوو...خنده داره...نتونستم اون يك هفته ترو تو خونه طاقت يبارم..منم آدمم هر چقدرد كه قوي باشم ولي بازم احساس دارم...تحملش برام سخت بود كه ببينم آريا هر روز با يه دسته گل قشنكژگ از جلوي در خانه ي من بگذره بدون اينكه اينكه نيم نگاهي بندازه...تحملش برام سخت بود كه ببينم فرداي روز عروسي سر كار نره و از همسرش مراقبت كنه...تحكلش برام سخته كه ببينم با هم ديگه دست تو دست هم شام برن بيرون بدون اينكه فكر ككند يك انسان ديگه هم تو اين خونه وجود داره...تحملش برام سخته كه صداي خنده هاي بلند بهارو بشنوم دم نزنم...تحملش برام سخته كه ببينم بهار هنوز نيومده از آريا يك ماشين گرون قيمت هديه گرفته...
سه روز بيشتر دوام نياوردم وزدم بيرون...مطمئنم آريا حتي متوجه اينكه من خونه نيستم نميشه...رفتم خونه ي پريناز...دركم كردند و به كسي چيزي نگفتند فقط چون پدر خيلي نگران بود خودم بهش گفتم پيش پرينازم...آقاي پورجم هر روز بهم زنگ ميزنه...خانواده اش هم همينطور..ميدونستم مهموني پا گشا هم واسه عروس جديدشون ترتيب دادند...دلم شكست منم عروسشون بودم ولي...
وقتي دلخوريمو به آرزو گفتم,محزون گفت:
شرمنده به خدا آريا نذاشت دعتتون كنيم
چي داشتم بگم...بگم من واسه آريا مهم نيستم ولي بهار هست
بهار,بهار,انقدر اسمشو تو اين چند روز تكرار كردم ازش بيزار شدم...اون چقدر خوشحاله كه آيا كوچكترين محلي به من نميده..ولي من خدايي دارم وقتي آذر بياد اونم حالو روز منو ميكشه...دوستدارم فرار كنم نميدونم به كجا ولي يه جا كه ديگه آريايي نباشه...آريايي نباشه تا با اون چشماي آبيش ذوبم كنه...غرورم خرد كنه...نا چيزم كنه...تواين چند روز هيچ اتفاق خاصي نيفتاد فقط وقتي داشتم دردهاي خودمو با اين دفتر التيام ميدادم پريناز ديد
يك لحضه گفتم الانست كه يكي بخوابونه تو گوشم ولي مات نگاهم كرد
هول شده بودم بريده بريده بهش گفتم:
پري,به جون خودم فقط يكم مينويسم تا خودمو...خالي كنم....يكي مثل همينو...واست ميخرم..ببخشيد ..
خودشو بهم رسوند بغلم كرد و با گريه گفت:
فدات بشم واسه خودت,آخه مگه تو بي كسي كه با اين دفتر دردودل ميكني..مگه من مردم...اين دفتر مال خودت ارزشي نداره
تعجب كرده بودم,مطمئن بودم اگه هر موقع ديگه اي بود پريناز منو ميكشت ...يعني انقدر ترحم انگيز شده بودم پس چي شد اونهمه ابهت و غروري كه بهش مينازيدم كجا رفت وقتي يك شيطنتي ميكردم همين پريناز تا چند تا بشكون درست حسابي ازم نمگرفت آرو نميشد..اون از پيمان كه صد و هشتاد درجه عوض شده اينم از پريناز..
دوست نداشتم دل كسي واسم بسوزه..دوست داشتم همه فكر كنند هنوزم همون پرياي سابقم يا همون آقا پسر شيطون
يعد يك هفته به خونه برگشتم شايد بهتر بود ميموندم تا اينهمه حرف پشت سرم درست نشه

چراغ ها رو روشن كردم ...روي اوپن كلي خاك نشسته بود معلوم بود آريا اصلا به خونه سر نزده..آهي كشيدم يعني انقدر بي اهميت بودم...نزديكاي نهار بود..گرسنه هم بودم بي معطلي زنگ زدم تا پيتزا بيارن...لباسمو عوض كردم و روي كاناپه نشستم و منتظر غذام شدم..يه زمان حتي واسه ده دقيقه هم نميتونستم ساكت يك جا بشينم...ولي مثل بخت برگشته ها گشنه منتظر غذا بودم ...تا زنگ خونه به صدا در اومد دوان دوان رفتم در را باز كردم
ولي پيتزايي نبود,آريا بود

وارفتم...مثل هميشه شيك كرده جلو وايستاده بود و بر اندازم ميكرد,زبونم نميچرخيد سلام بدهم...
آريا-زيونتو موش خورده..سلامت كو؟
بازم مثل منگها نگاهش ميكردم انقدر ازش دلخور بودم كه دلم نمياد بهش سلام بدم ولي اگه اينو ميذاشت پاي ناراحتي من از روي حسادت چي؟
كمي اين و آن پا كرد و گفت:
اگه سلام نميدي لااقل بذار بيام تو
به سختي خودم را كنار كشيدم و او وارد شد به دنبالش روانه ي آشپزخانه شدم..اعتماد نفسم را يكجا جمع كردم و با زور سلام دادم
دستهايش را با حوله خشك كرد و گفت:
عليك سلام,چته تو امروز از زبون هشت متريت خبري نيست و يعد به سمت اجاق گازها سرك كشيد
خودم را پيدا كردم و شدم همان پرياي هميشگي
-واسه چي سرك ميكشي...دنبال ناهار نباش..تو خيالت ببيني من برات ناهار درست كنم
مايوس روي صندلي آشپزخانه نشست و گفت:
از ساعت شش صبح ميرم شركت ساعت دو هم كه واسه ناهار ميام خونه زنهام بايد بگن ناهار نداريم
با تعجب گفتم: زنات؟
آره,اول رفتم پيش بهار ولي گفت قراره با دوستاش براي عروسي آرزو بره خريد و داره آماده ميشه وقت نكرده ناهار درست كنه
قلبم آنقدر تند تند ميزد كه با خودم ميگفتم امرزو صد در صد راهي قبرستان ميشم
ولي با اين حال سعي كردم عادي باشم
-من زنگ زدم برام پيتزا بيارند خودمم خيلي گشنمه يكي سفارش دادم زنگ بزن براي تو هم بيارند
-نه خيلي طول ميكشه,پيتزايي كه الان مياد رو من ميخورم و تو زنگ ميزني يكي ديگه واسه خودت سفرش ميدي
نه بابا زرنگ شدي
پيتزا كه بياد من ميخورمش و به تو نميرسه
من ميخورمش و به تو نميمونه
تو همين زنگ خونه را زدند هر دو سريع خيز برداشتيم به سوي در خانه
اول من رسيدم و سريع پيتزا از روي دستهاي كارگر پيتزا فروشي قاپيدم و رو به آريا گفتم حساب كن
او نگاهي خشمگين به من انداخت و دست در جيبش كرد تا پول پيتزاها را حساب كند خوشحال روي صندلي آشپزخانه نشستم...بوي پيتزا گرسنگيم را تشديد كرده بود..اولين برش را خوردم
دومي را كه برداشتم آريا رويروي من نشست
نگاهي به من انداخت و گفت:
ظالم نباش دارم ضعف ميكنم
برش پيتزا بي توجه به او گاز زدم و تو دلم گفتم من ظالم يا تو...تو كه اول رفتي پيش بهار جونت ..خستگيتو اونجا از تن بيرون كردي خنده هاتو كردي و ضعف و گرسنگيتو واسم اوردي....
همانطور بي صدا جلوم نشسته بود منم پيتزا را خوردم و ظرف آشغالش انداختم تو آشغالي..انگار كه اصلا وجود نداره آواز هوان روي كاناپه دراز كشيدم و تلويزيون را روشن كردم
زير چشمي نگاهش كردم ...انگاري باور نداشت بدون اينكه بهش تو جهي كنم انقدر راحت آواز بخونم يا تلويزيون نگاه كنم چون متعجب نگاهم ميكرد
ته دلم مالش رفت..خوب حالشو گرفتم
عصبي بلند شد اومد تلويزيون را خاموش كرد و روبريم ايستاد و با چشمهايي كه از عصبانيت برق ميزد گفت:
ميخواهي با هم لج كني؟
خونسر گفتم:
مگه بچم!
با همون لحن گفت:پس با اين كارات قصد داري چيو ثابت كني....من ميدونم تو ميخواهي با من لجبازي كني..ولي تو وتسه من بجه اي ...عيب نداره پريا خانوم دارم برات و سريع به اتاقش رفت
خند ه ام گرفت...آخه كي ميتونه با من لج كنه...من استاد همه بودم..كور خونده و با همين فكرها به خواب رفتم
با تكان هاي شديدي چشم باز كردم خيلي ترسيده بودم
دورورم را نگاه كردم و آريا را بالا سر خود ديدم بلند شدم نشستم
پياپي چند نفس عميق كشيدم خيلي ترسيده بودم...
غضبناك آريا را نگاه كردم و گفتم:
مگه مريضي؟سكته ميكردم چي؟
نگاهم كرد و گفت:ببخشيد
ولي به وضوح برق خوشحالي را در چشمانش ميتوانستم ببينم
-حالا چيكار داري؟
جدي شد و گفت:ميخوام درباره موضوع باهات صحبت كنم ,
حرفي نزدم تا شروع كند
-من شوهرتم و تو هم زنمي...از صبح تا شب بيكاري تو خونه ...من اين هفته پيش بهار نميرم و ميام پيش تو البته هر روز بهش سر ميزنم ولي شما پريا خانوم موظفي براي من ناهار درست كني..اگه بخواهي نه و اما تو كار بياري ازت شكايت ميكنم خودش يه مجازاتي را برات در نظر ميگيره و منتظر منرا نگاه كرد
از عصبانيت سرخ شدم ولي به روي خودم نياوردم نقشه هاي زيادي برايش داشتم...با لبخند گفتم :
مشكلي نيست همسر فداكار
تغيير قيافه ش خنده دار بود ...انتظار داشت من عصباني شوم و مخالفت كنم ولي حالا...
او هم با لبخند جواب داد :عاليه
ولي ميتوانستم ببينم چقدر پكر شده خودش را آماده ي بگو مگو با من كرده بود ولي بد جور مايوس شد
زنگ خانه يه صدا در آمد
نگاهي به او انداختم كه گفت:باز ميكنم
هنوز در فكر نقشه هاي جالبم براي او بودم كه با صداي خنده هاي بلند بهار شوكه شدم
بهار-عزيزم,ببخشيد كه ناهار نداشتم
آريا-فدات عزيزم خوش گذشت
بهار دستش را در گردن آريا انداخته بود به من كه رسيدند
آريا با پورخند نگاهم كرد بهار كه انگار من موجودي مزاحم هستم
زير لبي سلامي داد
هنوز در بهت بودم و مات نگاهشان ميكردم ولي آندو بي توجه به من...
بهار روي پاي آريا نشسته بود و لباسهايي را كه خريده بود در مي آورد و يكي يكي نشان آريا ميداد و آريا هم با لبخند نگاهشان ميكرد اين وسط گاه بي گاهم بهار شادمانه آريا را ميبوسد
بهار-نگاه عزيزم اينو واسه عقد خريدم...واي اگه بدوني چه نقشه هايي واسه اين عروسي دارم
در دل گفتم عروسي برادر من است كاش ميتوانستم تو را به عروسيش راه ندهم..اصلا با چه اجازه اي وارد خانه يمن شده بود يك لحضه خواستم بلند شوم و بيرونش كنم
ولي صدايي درونم نهيب زد:با اين كار هر دوشونو خوشحال ميكني..بهار از اينكه تو را عصبي كرده و آريا از حسادت تو ...
رويم را از آنها بر گرفتم و تلويزيون را روشن كردم ميتوانستم نگاهاي گاه بي گاه آريا را روي خود حس كنم
بهار-واي من واسه اين عروسي كلي ذوق زده ام
ميدانستم چاپلوسي آريا را ميكند چون از علاقه ي زياد آريا به آرزو خبر داشت ..در دل گفتم چي ميشد اين عروسي برگزار نشه و نقشه هاي تو دود هوا بشه
درست همان لحضه موبايلم كه روي ميز بود زنگ خورد سريع با يك خيز آنرا برداشتم و جواب دادم
بله؟
پريا جونم چطوري آبجي؟
پوريا بود خوشحال گفتم:قربونت بشم تو چطوري؟
حالا آريا را كنجكاو مرا نگاه ميكرد و به بهار توجهي نداشت بهر هم كه ديد آريا ديگر توجهي دندار خاموش مرا نگاه كرد
از قصد گفتم:عزيزم اينجا دو تا فضول نشستن كه دارند حرفهاي منو گوش ميكنند گوشي را نگه دار تا برم اتاق
وقتي از جلوي آندو رد ميشدم لبخندي تحويلشان دادم
بهار خشمگين نگاهم ميكرد و آريا همچنان كنجكاو..

در اتاق را بستم و باكشيدن نفس عميقي تلفن را به گوشم نزديك كردم..
پوريا چه خبر؟
منظورت از فضول كي بود؟
مختصر برايش توصيض دادم غش غش خنديد و گفت:
من مطمئنم اين دختر ه رو فراري ميدي,داشت ياد ميرفت واسه چي زنگ زدم,راستش من و آرزو تصميم گرفتيم عروسيرو عقب بندازيم به خاطر تو
-كاش از خدا يه چيزه ديگه ميخواستم
-يعني از خدا ميخواستي عروسي سر نگيره؟
فكر بد نكن به خاطر بهار بود با ذوق واسه عروسي شما لباس خريده بود منم بك لحضه ...
حرفم را بريد و گفت:عيب نداره دركت ميكنم,راستش تصميم گرفتيم هر وقت اوضاع تو معلوم شد يه عروسي بزرگ بگيريم آخه همه پكرن خودمم انقدر فكرم درگيره زندگيه توه كه عروسي بهم نميچسبه
-يعني چي؟اوضاع من روشنه داداش..يا طاقت ميارم و ميمونم و رقيب رو از ميدون به در مسكنم يا هم ديوانه ميشم بر ميگردم خونه ي بابام تازه معلوم نيست چقدر طول بكشه بستگي به صبر من داره
-همينو ميگم ديگه يا خوشبخت ميبينمت با خيال راحت عروسي ميگيرم يا هم آزاد از دستهاي آريا ميبينمت
- به من مربوط نيست خودت ميدوني
-عروسي عقب مي اندازيم الانم بايد برم به آرزو بگم كاري نداري؟
-مرسي كه نگران مني برو به كارات برس خداحافظ
-خداحافظ
ولو شدم روي تخت ...چقدر مشكل ساز شده بودم من تبديل به يك مشكل خانوادگي...ولي قيافه بهار ديدن داره وقتي بفهمه عروسي در كار نيست
آريا بي هوا در را باز كرد و به چار چويش تكيه داد
بلند شدم و نشستم و گفتم:بهار رفت؟داشتم ميومدم ازش پذيرايي كنم
-به اندازه ي كافي پذيرايي كردي خيلي ممنون
خواهش ميكنم وظيفه ام بود
-با خنده سرش را تكان دادوگفت:
تو ديگه عجب جونوري هستي,حالا كي بود؟
-من انسانم يكي از دوست داشتني ترين موجودات خدا,در ضمن كي,كي بود؟
-بانمك تلفنو ميگم
آهان,شخصه خاصي نبود
-باهاش خيلي صميمي بودي كم پيش مياد اونطور قربون صدقه ي كسي بري
-يكي از عزيزترين اقراد زندگيم بود
كلافه شده بود آمد و كنارم روي تخت نشست و گفت:آشناست؟
آره-حالا تو چرا داري جوش ميزني؟
ميخوام بدونم زنم با چه كسهايي ارتباط داره حقمه نه؟
بله حقته,ولي اينم حقمه منه كه شوهرم وقتي كه با منه هووم رو سرم آوار نشه و جلوي من با شوهرم بگو بخند نكنه نه؟
-زير لبي گفت:حق با توه
-فكر كن تحفه اي كه از بودن اون باهات ناراحت بشم اينطور نيس,ميخوام بهار خانوم مزر خودشو رعايت كنه اگر با هم رفتار بهتري داشت شايد منم سخت نميگرفتم ولي خودت كه شاهد بودي
دستش را ميان موهايش فرو برد وگفت:بهش ميگم
و بلند شد كه از اتاق خارج شود ...صدايش كردم
به طرفم برگشت و پرشگر نگاهم كرد
-عروسي آرزو و پوريا عقب افتاده معلوم نيست كي برگزار كنند ...پس بهتره زودتر دست به كار شي و آذر رو بياري
تاي ابرويش را بالا داد و گفت:
-تو از كجا ميدوني؟
پوريا بود الان بهم زنگ زده بود
-كه اينطور خوبه ياد آوري كردي امروز با آذر حرف ميزنم فكر كنم يه عقد كوچيك و خودماني تو خونه ي آذرينا بگيريم..با پدرش زندگي ميكنه ,مادرش فوت كرده,فك و فاميل آنچناني نداره..شايد فقط خانواد ه ام تو عقد شركت كنند..
-اگه بخواهي منم ميام
با تعجب نگاهم كرد وگفت:جدي ميگي؟
-مگه شوخي هم داريم!؟
-آذر ناراحت نميشه,تو خيلي عجيبي پريا بهار حتي دوست نداره اسم آذر رو بدونه انوقت تو دوستداري تو عقدمون هم شركت كني
-با من با بهار فرق دارم,خدا كنه آذر مثل بهار نباشه
چطور؟از چه نظر مثل بهار نباشه هوو هووه ديگه
-بهار فكر ميكنه آسمان سوراخ شده اون از توش افتاده بيرون...قيافه امو درهم كردم وگفتم:
يه جوريه چطور بگم
به قيافه ي من خنديد و روي صندلي ميز ميكاپم نشست و گفت:
-بيشتر توصيح بده تا بهتر بفهمم
-به قول تو هوو هووه ديگه نميشه باهاشون رفيق شد ولي بهار از اون هووهاي بدجنسه ..از اونايي كه منو پيشت بده كنه ,پشت سر آذر صفحه بذاره از اين جور آدمهاست ,به خاطر همين ميگم كاش آذر لااقل اينطور نباشه خودشو زياد نگيره پشت سرمون حرف نزنه حسود بازي در نياره..متوجه ميشي چي ميگم؟
سرش را به نشانه مثبت تكان داد و گفت:
-خوب آدمها رو ميشناسي به سنت كمت نميخوره اينطور باشي..راحت از هوهاي ديگه ات حرف ميزني و درباره شون نظر ميدي بدون اينكه منظور خاصي داشته باشي
-من خودم ميدونم استثنائيم لازم نيست شما حرفي بزني,حالا كي عروس خانومو مياري؟
به احتمال زياد پس فردا
-يك هفته ميخواهي باهاش باشي؟
-آره,از شيفت تو ميزنم ميرم پيش اون واسه تو كه مهم نيست هست؟
-خونسرد گفتم:چرا بايد مهم باشه,من نگران عكس العمل بهارم
در حالي كه بلند ميشد تا برود گفت:
بايد تحمل كنه خودش از اول اينارو ميدونست و در اتاق را بست
بعد از رفتن آريا از خونه به سوي آشپزخانه رفتم و تو دلم كفتم:
حالا وقتشه وظايف همسريمو به جا بيارم ...يه شامي واست بپزم آريا خان كه حظ كني..
غذا پختن را هيج وقت ياد نگرفته بودم...يعنب علاقه اي نداشتم ..ولي بلد بودم دست و پا شكسته برنج يا ماكاروني را درست كنم رد خانه يمان گاهي از روي هوس ماكاروني درست ميكردم كه زياد بد نميشد البته به پاي ماكارونيهاي پيمان نميرسيد...
دو ساعتي وقت گذاشتم تا مواد لازم را از بيرون تهيه كنم بعد هم شروع به پختنش كنم..ساعت نزديكاي هشت بود كه كارم تمام شد...
توي ماكاروني از قصد فلفل زياد ريخته بودم...حتي وقتي بخارش بهم ميخورد بينيم را ميسوزاند...واي كه قيافه ي آريا موقع خوردن غذا ديدن داشت
با وسواس خاصي ميز را چيدم ...ميدانستم وقتي برسد خانه گرسنه است و اولين كاري كه انجام دهد خوردن غذا خواهد بود
بعد از اتمام كارم لحضه شماري ميكردم كه بياييد...زياد طول كشيد كه زنگ را زد ...در را باز كردم
تا وارد خانه شد و كفت:-به به بوي غذا مياد ...تا دستهامو بشورم شما هم غذا رو بكش
در جوابش لبخندي زدم و به سوي آشپزخانه رفتم برايش مقدار زيادي ماكاروني كشيدم و براي خود هم يك ليوان شير و كيك آماده كردم پشت ميز نشستم و منتظر او ماندم
سريع آمد...تا چشمش به ميز افتاد گل از گلش شكفت و گفت:
فكر نميكردم بلد باشي...واسه چي واسه خودت نكشيدي؟
-من رژيم دارم شبها هميشه شير و كيك ميخورم
پشت ميز نشست و گفت:
-من نميدونم اين زنها چرا انقدر رژيمهاي مختلف ميگيرند.. و بعد دور چنگالش ماكاروني پيچيد و با و لع آنرا خورد...
اولش تغيير خاصي در چهره اش اتفاق نيفتاد ولي بعدش به سوي پارچ آب خيز برداشت و همانطور پارچ را سر كشيد...قرمز شده بود و نفس نفس ميزد
چنگال را روي ميز كوبيد و فرياد زد:
مسخر ه ام كردي...تو غذا پره فلفله
مظلومانه گفتم:
آخه من تا به حال غذا درست نكردم اولين بارم بود
-عصبي جواب داد:
تو داري با من بازي ميكني...پريا بخدا بد حالتو ميگيرم ببين كي گفتم
-پوزخندي تحويلش دادم و گفتم:
منتظر ميمونم وبلند شدم كه از آشپزخانه بيرون بروم ولي باز به طرفش برگشتم و گفتم:
بازم برات غذا درست كنم؟
براق شد به رويم و داد كشيد:
لازم نكرده
چقد خوشحال بودم از اينكه حرصش را در آوردم..حقش بود مگر من غلام دست به سينه ي او هستم
چه روز به ياد ماندني بود امروز...راستش آريا از جريان ناهار به بعد يه جورايي باهام قهره ميومد خونه مستقم ميرفت اتاقش ...با هام حرف نميزد حتي جواي سلامو هم نميداد...ولي امروز فرق داشت
از صبح زود زده بود بيرون تا ساعت 9 شب.... بهار هم مشخص بود نگرانشه چون ده بار رفته در حياط باز كرده و بيرونو سرك كشيده و برگشته گرچه آريا پيش من ميومد ولي ميدونستم هر روز ميره به بهار سر ميزنه....موبايلشو هم خاموش كرده بود يك بار زنگ زدم كه همون يك بار هم خاموش بود...
ساعت نه شب با سر صداي فراوان از جلوي در خانه ي من گذشت البته تنها نبود و يك دختر هم همراهش بود صداشونو ميشنيدم...حدس زدم بايد آذر باشه...ولي عكس العمل بهار خيلي جالب بود ..ديدم طبقه ي بالا انگاري دعوا ست بي سر و صدا پله ها را بالا رفتم آذر و آريا پشتشون به من بود ولي بهار روبروم بود فكر كنم اصلا متوجه ي من نشد چون چنان سر و صدا راه انداخته بود كه...
بهار-از صبح تا حالا غيبت زده حالا با اين بي سر و پا برگشتي,خجالت نميكشي اين دختر ي احمقو اوردي اينجا...صورتش قرمز شده بود و يكريز حرف ميزد
حيف عكس العمل اون دو تا را نمديدم ولي تو يك لحضه صداي جيغ مانند آذر كل ساختمون را خاموش كرد
-خفه شو...من زنشم
خدا ميداند چه حالي داشتم بايد ميرفتم جلو من هم داد و بيداد ميكردم ولي وايستاده بودم و با خنده نگاهشون ميكردم شبيه طنز بود تا واقعيت...
آذر همنطور بلند داد كشيد:
اين شوهرمه تو حق نداري به من توهين كني ميمون خانوم
اين واسه انفجاره بهار بست بود اون كه خودشو شاهزداه ي زيبايي ميدونست
خيز برداشت به طرف آذر و يه دونه خوابوند تو گوشش
بهار تا خواست بجنبه آذر پريد موهاشو چنگ زد...چشمام چهار تا شده بود موهاي همو ميكشيدن و هر جي فحش بودبلد بهم ميدادن..آريا هم خاموش نگاهشون ميكرد معلوم بود شوك زده شده...واسه يه لحضه روشو برگردوند طرف من ...از ديدن قيافش ديگه نتونستم خودمو نگه دارم و با صداي بلند خنديدم ...چشماش شده بود اندازه دو تا توپ تنيس وگيج اطرافشو نگاه ميكرد...اون وسط خنده ي من تو اون هياهو ناگهاني بود طوري كه بهار و آذر دست از جنگيدن برداشتن و با عصبانيت نگاهم كردند
خنده ام قطع شد...تو دلم گفتم الانه كه حمله كنند روي من...ولي بازم خنده اومد سراغم قيافه ي آذر و بهار به قدري ديدني شده بود كه نميشد نخندي
واسه يك لحضه ديدم دو تاشون خيز برداشتن طرفم...خنده ام افزايش يافت و دوا دوان پله ها را پايين رفتم در را محكم بستم..همونجا پشت در نشستم انقدر خنديدم كه تقريبا به حالت غش رفتم
به خودم اومدم سر و صداها خوابيده بود حتما آريا را بيرون كرده بودند...
رفتم تو فكر قيافه ي هووهام...بهار قد بلند با اندامي ظريف بود..صورت دراز و كشيده اي داشت..چشمهاي نه چندان درشت به رنگ شز تيره..ابروهاي نازك و باريك...موهاي خرمايي..لبهايي نازك وبيني كه معلوم به زير تيغ جراحان رفته ..باريك و نوك تيز با كمي انحطاط...روي هم رفته خوشگل بود يعني همه همين نظرو داشتند لطافت ,با ناز و عشو هاي جالب كه نظر هر بيننده اي را جلب كرد الحق كه زيبا بود
اما آذر ...قد كوتاه كمي تپل ,صورت گرد و پر با دو تا چشم درشت قهو ه اي ..لباي بر جسته..بيني گرد و كمي كوفته اي نمشيد گفت بزرگه ولي خب به صورتش ميامد ابروهاي كوتاهي هم داشت...موهاشو هم كاهي كرده بود كه خيلي هم بلند بودند...با مزه بود
آريا شانس آورده بود....

بازم كه ياد ديشب مي افتم خند ه ام ميگيره,انقدر خسته بودم كه ميخواستم بخوابم ولي با صداي آهسته ي در با تعجب رفتم در را باز كردم و آريا را ديدم...مظلومانه سرش را پايين انداخته بود...از جلوي در كنار رفتم كه وارد شد..روي مبل نشست گفت:
ببخشيد,مزاحمت شدم خواب بودي؟
-نه ميخواست بخوابم
-نميپرسي چرا اومدم اينجا؟
خند ه ام را فرو خوردم و گفتم:نه چون ميدونم
سرش را بالا كرد و گفت:خيلي احمقانه بود نه؟آذر ميخواست به خاطرش وايستم جلو بهار ...رفتم پيش بهار ولي نه به قصد اينكه سرزنشش كنم ...اصلا نذاشت حرف بزنم گفت بايد آذر رو ادب كنم..نميدونم چه جوري بگم آخرش به هر ود شون گفتم نه و اين شد سزاي عملم هيچكدوم خونه راهم ندادند
زدم زير خنده ...نفسم بالا نميامد
آريا كمي نگاهم كرد ولي خودش همراهم خنديد...نميدونم چقدر خنديدم تا آروم شديم
ولي آخرش آريا كه از شدت خنده روي زمين ولو شده بود گفت:
كاش اونها هم مثل تو بودند
-مثل من؟
-آره,همه چي را ساده ميگرفتند و ميخنديدند و منو هم ميخندوندند
-بگو مثل من دلقك ميشدن
سرش را تكان داد و گفت:
پيش خودممون باشه ولي كم كم دارم پشيمون ميشم
-تازه اولشه آقا,اينايي كه من ديدم از فردا اين خونه رو ميكنند ميدون جنگ بالاخره تو هم ميان داري كني
سرش را خاراند و گفت:
خدا به دادم برسه,ديدم حمله كردند طرفت هواي خودتو داشته باش
خنديدم و گفتم:
جرات ندارند طرفم بيان اگه فقط يك بار ديگه مثل وحشيها حمله كنند خوب درسي بهشون ميدم
-ميدونم از پسشون بر ميايي ولي من بدبخت چيكار كنم به قول تو تازه اولشه
-يه راهنمايي فردا اگه ديديشون نگو شب خونه ي من بودي
-ديوانه اي مگه,دوتايي با هم خفه ام ميكنند
به هر حال اين مشكل خودته من خسته ام دارم ميرم بخوايم آخه ميدوني از ديدن يه نمايش خنده دار برگشتم
و او را همچنان متفكر تنها گذاشتم

صبح كه از خواب بلند شدم اثري از آريا نبود...حدس زدم بايد به شركت رفته باشد...با حوصله صبحانه ام را آماده كردم وشغول خورنش شدم در همان حال فكر كردم چقدر عيد امسال بدايم بي معني فقط به باغ بابايي رفته بودم همين و بس....فردا هم كه سيزده بدر بود...حتما همه دسته جمعي به شمال ميروند و من تك و تنها اينجا ميمانم..اين عادت هر ساله ي خانواده بود كه همگب با هم سيزده بدر به شمال بروند البته من از دريا اصلا خوشم نمياد ولي از سرسبزي جاده بي نهايت سر ذوق مي آمدم...
دلم گرفته بود تصميم گرفتم به باغ بابايي بروم و چند روزي را آنجا بمانم ...با اين فكر كارهايم سريع انجام دادم آماده شدم ...ولي چند دقيهي بعد صداي آذر و بهار كل ساختمان را در بر گرفت...خواستم بروم بيرون و سرك بكشم ولي ترسيدم نميدانم آنها وقتي مرا ميديدند دو نفري عليه من اقدام ميكردند..زير لب زمزمه كردم:
از امروز به بعد هميشه شاهد اين دعواها باشم
زنگ ردم به آريا با سومين بوق جواب داد:
بگو پريا
-سلام عرض شد جناب پورجم
-سلام,عجله دارم كلي كار سرم ريخته
-ميبخشيد اولين و آخرين باره كه مزاحمت ميشم..راستش زنات افتادن به جون هم ..منم دارم ميرم خونه ي باغ پيش بابايي يه چند روزي رو هم اونجا ميمونم..خواستم اطلاع داشته باشي
-واي بازم دوباره,خدايا چه خاكي بريزم سرم دعواي فيزيكيه يا لفضي؟
خنديدم و گفتم فكر كنم :لفضي باشه چون بيرون نرفتم
-باشه تو بروم ممنون كه زنگگ زدي منم سعي ميكنم سريع خودمو برسونم
-باشه,خداحافظ
خداحافظ
تلفن را قطع كردم و بي سر و صدا از خانه خارج شدم صداي آندو هنوز ميامد كه چه ها به يكديگر نميگفتند!!
بابايي مثل هميشه با روي باز از من استقبال كرد
-روز اول انقدر مثل قديم از درختها بالا رفتم و شيطنت كردم كه بابايي نزديك از باغ مرا بيرون بيندازد ولي روز بعدش انقدر افسرده بودم كه...
پدرم به همراه عمو و عمه و خاله عاليه به شمال رفته بودند...چقدر بچه ها از دور هم بودن خوشحالند ..چقدر بهشان خوش ميگذرد...براي يك لحضه ام تصوير آنها از ذهنم دور نميشد ...حتي تلفنم را خاموش كرده بودم دوست نداشتم با هيچكدامشان حرف بزنم
دلخوريم وقتي بيشتر شد كه فهميدم خانواده ي آقاي پور جم آنها را همراهي كرده حتي آريا و زنهايش...
من يعني انقدر بي ارزش بودم كه حتي آريا اصلا به من نگفته بود...پدرم دائم حال مرا از پدرش جويا ميشد و بابايي هم از افسردگي ودلتنگيم به آنها ميگفت
پدر بزرگم به خاطر اينكه روحيه ام را بدست آورم گفته بود نه پدرم و نه عمويم و نه فرشيد خان راضي نشده ه اند كه آريا به آنها بپوندد و او با همسرانش به ويلاي خود آريا رفته بودند ولي شام و نهار در كنار ديگران ميخورند اين رو حيه ام را بهتر نكرد كه هيچ بدتر هم شد...چگونه خانواده ي من راضي شده اند با هووهاي دخترشان سر يك ميز بنشينند....
فرداي سيزده به در صبح زود بلند شدم تا كمي در باغ قدم بزنم ...ولي در نهايت تعجب ماشين پوريا را ديدم انقدر ذوق زده شده بودم كه نميدانستم چه عكس العملي از خود نشان بدهم سريع به داخل عمارت باغ برگشتم وتك تك اتاقها را گشتم تا عاقبت پوريا را در يكي از آنها يافتم ...خوابيده بود ولي برايم مهم نبود با سر و صداي فراوان بيدارش كردم
-پوريا...پوريا..اينجا چيكار ميكني؟پوريا داداشي؟
خواب زده بلند شد و با عصبانيت نگاهم كرد وگفت:
اين چه طرز بيدار كردنه رواني...
-ببخشيد...اينجا چيكار ميكني؟
-اومدم دنبال شما تا با هم بريم شمال
جيغي كشيدم و محكم بغلش كردم پوريا كه از حركات من به خنده افتاهده بود گفت:
بسه ديگه,پاشو آماده شو بايد بريم اگه تا ساعت سه اونجا نباشيم بابا پوستمو ميكنه انقدر نگرانته كه...
ماچش كردم. سريع آماده شدم پوريا هم صبحانه نخورده آماده شد...هر چقد به بابايي اصرار كرديم تا همراهمان شود قبول نكرد و در آخر دو نفري به راه افتاديم
انقدر در ماشين با پوريا گفتيم و خنديدم و انقدر از ديدن مناظر لذت بردم كه به كلي آريا را فراموش كرده بودم نزديكاي ويلا كه رسيديم تازه به ياد آورم آريا هم شمال است
رو به پوريا گفتم:دوستدارم اول برم يه درس درست حسابي به ابن پسره ي پرو بدم تا بعد بيام ويلاي خودمون
-نه,بابا ناراحت ميشه بعدا ميري ويلاشون پياده پنچ دقيقه با ويلاي ما فاصله داره
ملتمسانه گفت:
ولي پوريا من اينطوري بهم خوش نميگذره بايد اول دق و دليمو سر آريا خالي كنم تا راحت شوم منو ببر اونجا
نگاهي مردد به من انداخت و گفت:ولي واسه شام ميايي پيش خودمون ميموني قبوله؟
با شادي گفتم:قبوله اصلا قبل شام ميام زود بر ميگردم
پوريا منرا جلوي ويلاي انها پياده كرد و خودش رفت..در ويلا باز بود قدهايم را محكم كردم و وارد ساختمان ويلا شدم ...بهار روي كاناپه بزرگي در وسط حال بود ولو شده بود و آذر هم روي زمين نشسته بود و مجله اي را ورق ميزد
با ديدن منو هر دو با تعجب نگاهم كردند
اخمي كردم وخيلي جدي و محكم پرسيدم :
آريا كجاست؟
بهار چيني به ابرويش داد وگفت:تو اينجا چيكار ميكني؟
بي توجه به او باز هم سوالم را تكرار كردم
آذر اينبار با اخم و عشوه گفت:پاش درد ميكنه تو اتاق داره استراحت ميكنه ديروز موع بازي واليبال پاش پيچ خورد..هر كاري كرديم ببريمش دكتر راضي نشد
به طبقه ي بالا نگاه كردم و گفتم :تو كدوم از اتاقهاست؟
بهار پشت چشمي نازك كرد و گفت:برو پيداش ميكني
همانطور كه از پله ها بالا ميرفتم با خودم فكر كردم چطور شده اين دونفر بدون اينكه با هم جنگ كنند ساكت يكجا نشسته اند..حتما از ديروز انقدر دعوا كرده بودند كه ديگر نايي برايشان باقي نمانده بود...آريا در اولين الاق بود روي تخت نشسته بود و چهر ه ي درهمي پاي چپش را مي ماليد
با ديدن من از ماساژ پايش دست برداشت و با تعجب گفت:
تو اينجا چيكار ميكني؟
-به تو ربطي نداره....
راستش تصميم گرفته بودم تا او را ديدم دهنم را باز كنم و هر آنچه لياقتش را دارد بارش كنم و اگر هم ميتوانستم سيلي جانانه بزنم ..ميخواستم سرش فرياد بزنم و بگويم يعني من انقدر بي ارزش هستم كه حتي به خودت زحمت ندادي تا به من بگويي كه به شمال ميروي من به خاطر تو از رفتن با خانواد هام خودداري كردم ولي تو...
آنقدر دلم به حال چهره ي درد آلويش سوخت كه همه را به يكباره فراموش كردم و به جايش پرسيدم :
پات چي شده؟
باز هم داشت آنرا ميماليد...بدن اينكه نگاهم كند گفت:
به تو ربطي نداره
اخم كردم و گفتم:لازم نيست حرف خودمو تحويل خودم بدي,چرا راضي نشدي بري دكتر آذر ميگفت نتونستند راضيت كنند
-واي پريا به خاطر همين پا درد منه كه ساكت يكجا نشستند و به هم نميپرند...انروز بعد اينكه تو زنگ زدي رفتم خونه بازم به جون هم افتاده بودند با هزار بدبخت از هم جداشان كردم و به خاطر اينكه واسه يه مدتي ساكتشون كنم پيشنهاد دادم بياييم شمال ولي بعدش سخت پشيمون شدم چون انقد تو ماشين بگو مگو كردند كه نزديك بود تصادف كنم..بعدش كه باباتينا و كلا همه بهمون بي محلي كردند ..گفتم بياييم تو ويلاي خودمون واليبال بازي كنيم از شانس خوبم پام پيچ خورد ديدم كلي ترسيدند و دو تاشون به خاطر من رعايت همو ميكنند با خودم گفتم اگه برم دكتر بازم خوب ميشم و اينا بازم شروع ميكنند الان مثلا دارم استراحت ميكنم اونام به خاطر من سر و صدا نميكنند..ولي درد پام كشنده است...دلم به حالش سوخت ...گفتم :
نميشه كه درد بكشي اينجا سرايداري ,باغبوني چيزي نداره؟
-چرا عمو نجف احتمالا بايد تو آشپزخانه باشه
با عجله از پله ها پايين آمدم و از جلوي چشمهاي كنجكاو آذر و بهار گذشتم و به آشپزخانه رفتم پيرمردي مشغول پختن غذا بود...با ديدن من پرسيد :
دخترم تو اينجا چيكار داري مهمون آريا خاني؟
-نه زنشم
خنديد و گفت:اوليه؟
آره,راستش ميخواستم بپرسم تو اين ده هاي اطراف شكسته بند ميشناسي
-واسه آريا خان ميگي؟
بله,راضي نميشه بره دكتر
كمي فكر كرد و گفت:
آره يه ده اين نزديكيا هست كه حاج ممد اونجا زندگي ميكنه شكسته بند قابليه
-ميتوني بري بياريش؟
آره
خيلي طول ميكشه؟
پانزده دقيقه..زياد دور نيست
باشه پس همين الان برو منم ميرم به آريا مسكن بدم
و به اين ترتيب دوباره به اتاق آريا برگشتم اينبار بهار و آذر را نديدم حدس زدم براي استراحت به اتاقهايشان رفته اند آريا همچنان از درد كلافه بود و پايش را مالش ميداد
-آريا اين قرصو بخور ..وگرنه صدات آسمونو كر ميكنه
منظورت چيه ؟
فرستادم دنبال شكسته بند ولي اما نيار كه به هيچ وجه راه نداره قرصو بندازي بهتره خواب آوره و اگه تو خواب پات جا بيفته دردش كمتره
-قرص و ليوان آب را از دستم گرفت و بي معطلي خورد روي تخت دراز كشيد و گفت:دردش افتضاحه ديگه نميتونستم طاقت بيارم حتي به خاطر اون دو تا
بالاي سرش نشستم و گفتم:
تا چند دقيقه ديگه شكسته بند مياد سعي من بخوابي
چشمانش را بست و من هم از پنجره تاتق به بيرون خيره ماندم...مدتي نگذشته بود كه عمو نجف به همرا شكسته بند بي سر و صدا داخل اتاق شدند
چند بار آريا را صدا كردم كه مطمئن شدم خواب است
حاج ممد به دقت مچ پاي آريا را بررسي كرد و گفت:
در رفته,موقعي كه ميخوام بندازمش واسه چند لحضه درد داره ولي اشون كه خوابن شايد زياد دردو حس نكنند و با اين حرف به دقت پاي آريا را تكان داد براي چند لحضه مكث كرد ولي بعدش سريع پيچاند كه آريا در خواب صداي خفيفي در آورد و تكاني خورد
حاج ممد خنديد و گفت:خانوم چه قرصي بهش دادي معلومه خيلي بهش ساخته
خنديدم و گفتم ديازپام اونم از نوع قويش
آندو خنده كنان پايين رفتند و من ماندم
موهاي بلوطي رنگش روي پيشنايش آشفته شده بود ..آرام موهايش را مرتب كردم و نميدانم چطورشد كه بي هوا خم شدم واز پيشانيش بوسيدم...چه حس خوبي داشت ...از ترس اينكه مبادا آريا بيدار شود بلند شدم كه از اتاق بيرون بروم ولي مچ دستم را گرفت
ضربان قلبم به اوج خودش رسيده بود و از حرارت ميسوختم..حتي جرات اينكه برگردم و به صورتش نگاه كنم را نداشتم...
آريا با لحني كه معلوم درد دارد و هم سعي دارد شوخ باشد و گفت:
بوس ميكني بعدشم فرار ميكني هان؟اگه طرف مقابلت راضي نباشه چي؟
خواستم بروم كه مچ دستم محكم تر گرفت و ادامه داد:
كجا؟نميخواهي جواب بوسوتو بگيري؟
فقط خدا ميداند در آن چه حالي داشتم...انقدر در دلم خودم را لعنت كردم كه خسته شدم
با صداي بمي شروع به خواندن يكي از شعر هاي رهي معيري كرد:
ديدي كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
ديدي كه با آن دل بي آرزو عاشق شدم ,با آنهمه آزادگي بر زلف او عاشق شدم
اي واي اگر صياد من غافل شود از ياد من
قدرم نداند
فرياد اگر از كوي خود
و زرشته ي گيسوي خود
بازم رهاند
پريا اين شعر درباره كدوممون صدق ميكنه؟
با دستش آزادش مرا به طرف خودش برگرداند...جرات نداشتم سرم را بالا كنم...پاهايم سست شد و بي اختيار روي تخت كنارش نشستم ولي سرم را بالا نكردم
او هم بلند شد و نشست...صورتهايمان خيلي نزديك به هم بود طوري گرماي نقسش را حس ميكردم..بيش از اندازه معذب بودم
با دستش چانه ام را بالا آورد و براي چند لحضه هر دو در چشمان يكديگر گم شديم...
با صداي بهار به خود امديم آريا ولي همچنان دستم را در دست گرفته بود..سرم را به زير انداختم
بهارعصباني گفت:چه غلطي داشتين ميكردين؟
آريا خونسر د گفت:فكر نكنم ربطي داشته باشه..درو ببند و برو بيرون
بهار-چي؟تو ميخواهي با اين كولي باشي...تو كه تا ديروز اينو مسخره ميكردي...ميگفتي ازش چندشت ميشه
قلبم شكست ولي هنوز همانطور مانده بودم
آريا تقريبا نعره زد:خفه شو و گم شو بيرون (فرهنگ لغت ادبين)
ديگر طاقت نياوردم دستم را محكم از دست آريا بيرون كشيدم و سريع از اتاق خارج شدم

صداي جر و بحث آنها را شنيدم ولي ديگر هيچ جز يرايم مهم نبود..چرا بايد با كسي زندگي ميكردم از من چندشش ميشد... خيلي زودتر از آنچه فكر ميكردم ميدان را خالي كردم...حتي براي يك لحضه هم ديگر نميخواستم به آريا فكر كنم...انقدر در حياط نشستم و فكر كردم كه به كلي زمان را از ياد بردم...اين مناطق را ميشناختم بايد به ويلاي خودمان ميرفتم پدرم منتظر بود ولي با تا ريكي هوا دو دل مانده بودم...
برگشتم ويلا تا از سرايدار كمك بگيرم ولي درست روبروي در ورودي با آريا سينه به سينه شدم
هر دو سريع نگاهمان دا از هم دزديم...ديدم نميرود كنار...سعي كردم با لحني خشك از او بخواهم كنار برود
-ميشه بريد انور ميخوام داخل ..دنبال سرايدارم تا كمك كنه برم ..منميخوام باعث اذيتتون بشم چرا بايد چندشي مثل من را تحمل كنيد
با لحن محزوني گفت:
به خدا اونموقع تو حال خودم نبودم حتما يه چيز گفتم...باور كن به جان آرزو منظوري نداشتم
-مهم نيست ميريد انور يا نه؟
-چرا رسمي حرف ميزني؟پريا اينطوري نكن ميدوني با چه بدبختي اين پله ها را پايين اومدم...درد پام بيشترو كرده ولي فداي سرت فقط به خاط تو...
با اوقات تلخي حرفش را بريدم و گفتم:برو انور,بابام منتظرمه قول دادم برم پيش اونا
سرش را بلند كرد و خيلي جدي گفت:نميزارم بري اگه تو زنمي و من شوهرت اين اجازه رو بهت نميدم
-تو حق نداري دخالت كني تو اين پانزده روز تحملت كردم كافيه
دستم را گرفت و گفت:خودم ميبرمت
-با اين پاي چلاقت دو قدم هم نميتوني برداري
عصبي شد و گفت:با ماشين ميبرمت
يكدنده گفتم:اصلا خودم ميرم و دستم را از دستش در آوردم
لنگان به دنبالم آمد و گفت:
وايسا ميرسونمت و دوباره از پشت بازويم را گرفت و فشرد
_ديوانه دردم گرفت
-پس وايسا برم ماشين بيارم
ناچارا استادم و او به طرف متشين كه كمي آنطرفتر پارك شده بود رفت
نميدانم با آن پايش چگونه رانند گي ميخواست بكند...يعد از يك دقيقه هر دو سوار ماشين به سوي ويلا ي ما ميرفتيم ولي براي بك لحضه حس كردم مسير را اشتباه ميرود
-مطمئني راه درست اومديم؟
-نه
چي؟
-ويلا نميريم ميرم داخل شهر
مسخر ه ام كردي بابام نگران ميشه برو ويلا اصلا داخل شهر چيكار داريم؟

-ميشه انقدر سوال نپرسي ميخوام برم يه جاي خلوت
-يه جاي خلوت,جاي خلوت چيكار كنيم؟
-برگشت نگاهم كرد و زد زير خنده...مقطع و بريده بريده ميان خنده هايش گفت:
انوقت ميگي ...چرا به حرفهاي من...ميخندي....آخه دختر فكر..كن بعد حرف بزن
از خجالت سرم را پايين انداختم و گفتم:گاهي وقتها كارهام و حرفهام بي اراده صورت ميگره
خنده اش را قطع كرد و گفت:
مثلا مثل بوسه ي امروز
سرم را به طرف پنجره چرخاندم و جوابي ندادم
-از حرفهاي من دلخور نشو بدون منظور حرف ميزنم...درباره بهار هم واقعا متاسفم..من اون حرف رو قبل از اينكه ازدواج كنيم بهش گفته بودم اما از وقتي باهات زندگي كردم...به پدرم حق دادم كه تو رو واسم در نظر گرفته
با تعجب سرم را به طرفش برگرندام ...ماشين را گوشه اي خلوت از خيا بان نگه داشت و رو به من گفت:
-خيلي زود از كارهاي احمقانه ام پشيمان شدم ,راستش قصد نداشتم آذرو هم عقد كنم ولي از روي لج بازي باتو...
خيلي صريح پرسيدم:
-يعني ميخواهي بگي به من علاقه مند شدي؟يعني منو بيشتر از بهار دوستداري
-با ريتم خاصي ا نگشتانش روي فرمان به حركت در آورد گفت:
نميدونم...گاه حس ميكنم بين زمين و هوا معلق ماند ه ام ...اصلا نميدونم چه مرگم شده...دوست دارم با تو باشم ولي از يه طرف هم دوستندارم بهارو از دست بدم
-آذر چي؟
پوزخندي زد و گفت:
شنيدي ميگن مردها از زنهايي كه ميخوان خودشون با زور آويزنشون كنن متنفرن
_اين احساسو به آذر داري؟
تقريبا,راستش با اونكه زن عقدمي ولي اصلا طرفش نرفتم...چون دوستندارم در آينده نفرينم كنه ..آذر قبلا به پس عمه اش علاقه مند بوده...ولي عمه شون نميزاره با هم ازدواج كنند...بعدش هم كه خودش ميگه عاشق قيافه ي من شده ولي وقتي به عقدم در اومده همش يكجا فروكش كرده ...يعني اونم به من تمايل نداره...شنيدم پسر عمه اش برگشته و در به در دنبال آذره..نميخوام مانع آذر بشم...با هم ديگه حرف زديم شايد امروز و فردا بريم محضر
-نه!!خيلي عجيبي آريا واقعا نميدونم چي بگم
-همش از روي جس كينه توزي به مادرم شروع شد ميدونم كه بابام همه چي واست گفته...خيلي بهم ريختم وقتي فهميدم اون عجوزه دوباره ازدواج كرده و كاملا خوشبخته..اون به خاطر هوس پدرمو نابود كرد...از اون به بعد اينطوري ميخواستم خودمو خالي كنم...ولي كاملا اشتباه ميكردم..همه چي بر عكس شد...به عشق تو نگاه اول ايمان ندارم...براي اولين بار كه ديدمت به نظرم بچه اومدي..يه بچه ي مغرور و لوس ...براي بار دوم كه بازم ديدمت به نظرم يه كم بزرگتر تومدي ولي هنوز در نظرم بچه اي بودي كه پدر و مادرش بيش از حد لوسش كردن...وقتي بابا گفت بايد با تو ازدواج كنم..خنديدم باورم نميشد تو بشي زن من!ولي بعدا با خودم گفتم خودم درستش ميكنم خودم از نو ادبش ميكنم تا لوس بودن از يادش بره...ولي تو با كارهايي كه كردي منو هم ناخواسته به بازيهاي يچه گانت كشوندي...
خيلي محكم برخورد ميكردي همين هم باعث ميشد واقعا از ته دلم بهت علاقه مند بشم تو با دخترهاي ديگه فرق داشتي...يعد خنديد و با شيطنت ادامه داد:
راستش به نظرم هنوز زيادي لوسي
هنوز در فكر حرفهاي او بودم نميدانستم چه برداشتي بايد داشته باشم به من علاقه مند شده و ميخواهد با من بماند يا نه هم من را مخواهد وهم بهار را...
-زياد فكر نكن...كسي كه بايد فكر كنه منم...بهار بهم يه فرصتي داده تا تصميمو يگيرم يا اون يا تو...سخته برام خودم هم نميتونم اينجوري زندگي كنم بالاخره بايد يكيو انتخاب كنم و بعد ماشين را روشن كرد و به طرف ويلاي ما حركت كرديم
-من شدم بازيچه ي دستت نيستم آريا من قبول كردم با تو زندگي كنم چون حس كردم اگه باهات باشم زنديگيم يكنواخت نخواهد بود
-جدا به همين خاطر قبول كردي باهام ازدواج كني؟
-اوهوم
باور كنم چيزيه ديگيه نبوده
-مثلا چي؟
-علاقه,عشق
علاقه به چهر ه ات بوده مكثي كردم وادامه دادم
-ولي عشق تو چشمات....
محكم زد روي ترمز و برگشت نگاهم كرد
-ديوانه حركت كن وسط جاده است
با منگي ماشين را به حركت در آورد و در حالي كه در صدايش غم موج ميزد گفت:
-از اين بازي جديدي كه شروع كردي اصلا خوشم نمياد
بازي؟!
همين دروغهايي كه الان گفتي...عشق و اين مضخرفات
غرورم اجازه نداد بيش اندازه خودم را كوچك كنم پس ساكت ماندم
او هم تا رسيدن به ويلا ديگه حرفي نزد...بدون اينكه خداحافظي كنم از ماشين پاده شدم و به حالت دو به طرف ويلا رفتم
همه در حياط پشتي كه مشرف به دريا بود دور آتش جمع بودند
با ديدن خ
رمان آبي تراز عشق(3)
رمان آبي تراز عشق(3)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
الهه ناز2-بخش8

الهه ناز2-بخش8


آن موقع نمي خواستم، ولي براي حفظ ظاهر گفتم: بفرمايين مادر جون سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدين سلام. شما كه حالي از ما نمي پرسين. چرا گريه كردي دخترم؟ چي شده؟ منصور كجاست؟ چيزي نيست مادر جون، كمي حرفمون شده. آخه براي چي؟ مهم نيست، خب چه خبرها؟ تعريف كنين. پدر گفت:   مثل اينكه خبرها اينجاست. دعوا سر چيه؟ شما مدتيه يا با هم قهرين، يا چشمهاي تو اشكيه، يا اعصاب منصور خرابه، نكنه دعوا سر ماست. نه والله بابا! اين چه حرفيه؟ به خدا سر شما نيست. پس سر چيه؟ نپرسين، چون خودمون هم هنوز نمي دونيم. زن و شوهرها دعوا دارن ديگه رادمنش، خودمون عصري داشتيم با هم دعوا مي كرديم يادت رفته. حرف رو عوض كن خواهش مي كنم. چشم خانم، هر چي شما بفرمايين. شام خوردين مادر جون؟ آره عزيزم، ما يه ساعت پيش خورديم. بابات گشنه بود، زود خورديم. منصور كجاست؟ بالاست. زد بشقاب رو شكست، مثل اينكه دستش بريده. مادر از جا پريد و گفت: اوا خاك به سرم! چه بلايي سرش اومده؟ منصور از توي پله ها گفت: هيچي مادر، حالم خوبه. سلام. سلام پدر جان. سلام پسرم! سلام منصور جان، دستت چي شده؟ عصباني شدم، خواستم بكوبم رو ميز، خورد تو بشقاب. مثل اينكه ما بد موقعي مزاحم شديم. اختيار دارين. اتفاقا خوب موقعي اومدين. روحيه مون عوض مي شه. خب، چه حال و خبر؟ خوبيم پسرم، اومديم بگيم ما فردا مي ريم مشهد، شما نميايين؟ به به! زيارت چه عالي! خوش بگذره. اگه زودتر مي دونستيم مي اومديم، ولي حالا نمي شه. چند تا قرداد دارم، گرفتارم. ما هم يه دفعه تصميم گرفتيم مادر. صبح رادمنش رفت براي ساعت هفت و نيم صبح فردا بليط گرفت. به سلامتي. من هم باهاتون ميام مادر جون، اگه پرواز كنسلي بود كه با هم مي ريم، اگه نبود من عصرش ميام. كدوم هتل جا رزرو كردين؟ هتل هما عزيزم. بيا خوش مي گذره. منصور هم اگه كارهاش رو تمام كرد مياد. يه هفته مي مونيم. من و گيسو يه فرصت ديگه مياييم. ولي من مي رم. كجا مي ري؟ مادر و پدر دوتايي مي خوان برن. من اتاق جدا مي گيرم. مي خوام مدتي از اين خونه دور باشم. تو كنار خودمي، اخلاقت اين شده، واي به حال اينكه دور بشي. بدون من جايي نمي ري. پدر گفت: دخترم كنار شوهرت باشي بهتره، رضايت اون شرطه. منصور هم دلش به تو خوشه بابا. باشه، مشهد نميام، ولي توي اين خونه هم نمي مونم. پدر گفت: اي بابا من چي مي گم،تو چي مي گي، گيسو. مي بينين پدر جان، همين جوري لجبازي مي كنه. هر چي دندون رو جيگر مي ذارم بدتر مي شه. به دست منصور اشاره كردم و گفتم: آره، معلومه چقدر دندون رو جيگر مي ذاري! مظلوميتت كاملا هويداست. بميرم الهي. يه ماهه دارم تحملت مي كنم. خودت هم خوب مي دوني. خب تحمل نكن. مگه مجبوري زجر بكشي؟ صلوات بفرستين. شما چرا اين طوري مي كنين؟ قباحت داره. ما مثلا اومديم دلمون باز شه. خب رفتين خريد؟ آره دخترم، حالا بعد بيا ببين، سليقه پدرته. مباركتون باشه. و به خودش اشاره كردم و گفتم: پدرم خوش سليقه س ديگه. آن شب وقتي مادر و پدر خداحافظي مي كردند، مادر جون گفت:   مواظب همديگه باشين. منصور كاسه بشقابها رو شمردم، واي به احوالت چيزيش كم بشه! حالا اومديم و بشقاب از دست ثريا خانم افتاد. تقصير من مي ذارين مامان؟ ثريا دروغ نمي گه. ازش مي پرسم. به اعصابت مسلط باش پسرم، جلو رادمنش خجالت مي كشم. صبح مي برمتون فرودگاه مامان. نه پسرم، ما ساعت شيش مي ريم. مرتضي مي بردمون. پس مواظب هم باشين. انشاالله خوش بگذره. ما رو هم دعا كنين. در ضمن اونجا دعا كنيد اخلاق گيسو مثل سابق بشه.   منصور به اتاق خواب رفت. ده دقيقه بعد من رفتم لباس خوابم را برداشتم و از اتاق بيرون آمدم و به اتاق سابقم رفتم و همان جا خوابيدم. منصور هم اصلا اعتراضي نكرد، حسابي قهر بود. تا صبح دقيقه اي چشم برهم نگذاشتم. الناز لحظه اي از جلوي چشمم دور نمي شد، بالاخره زهر خودش را به من و گيتي ريخت. ساعت شش از پنجره ديدم كه پدر و مادر با مرتضي رفتند. آيت الكرسي بدرقه راهشان كردم. تا ساعت هفت و نيم فكر كردم و تصميمم را گرفتم. ديگر زندگي زير يك سقف در كنار منصور برام لذتبخش نبود كه هيچ، عذاب آور هم بود. به اتاق منصور رفتم. بيدار ولي هنوز در رختخواب بود. دستش را روي پيشاني اش گذاشته بود و به سقف چشم دوخته بود. سلام نكردم. چمدانم را از داخل كمد بيرون آوردم و چند تا لباس و لوازم شخصي داخلش چيدم. منصور بلند شد نشست و گفت: مي خواي بري مشهد؟ جواب ندادم. لباسهايم را عوض كردم و شناسنامه ام را از داخل كشو برداشتم و در كيفم گذاشتم. بعد رفتم حوله ام را آوردم و داخل چمدان گذاشتم. زيپ را بستم و گفتم: ببخشين اگه براتون زن خوبي نبودم، مهندس متين. تو داري چيكار مي كني؟ خداحافظي. دارم مي رم خونه پدرم، منزل سابقش. بلند شد آمد دستش را روي چمدان گذاشت و گفت: زده به سرت؟ ·         آره خوشي زده زير دلم. مي رم تا تو راحت زندگي كني و مجبور نشي اون دندونهات رو روي جيگر عاشقت بذاري. يه موقع خون مياد! ·         بين همه زن و شوهرها حرف پيش مياد.   به دستش اشاره كردم و گفتم: اين طوري؟ ·         مقصرش تو نبودي، خودم بودم. چمدان را بلند كردم. يعني انقدر از من بيزار شدي؟ ما براي هم مناسب نيستيم منصور، اصلاً ايراد از منه. ولم كن تو رو خدا. من دوستت دارم گيسو، چرا نمي فهمي؟ چرا داري زندگيمون رو خراب مي كني؟ اگه مي خواي به پات بيفتم، خوب مي افتم، ديگه غروري برام نمونده. چرا؟ چون با من ازدواج كردي؟ از وقتي گيتي عزيزم رو خاك كردم، غرورم رو خاك كردم. اون همه چيز بود، غرورم بود، زندگيم بود، تو هم خواهر اوني، پس براي من تو هموني، اين رو بفهم. تو منو به خاطر اون دوست داشتي. من تو رو به خاطر خودت مي خوام. ولي من ديگه تو رو نمي خوام. بي دليل كه نمي شه. مگه زندگي لباس تنه؟ به خودت بگو. والله كسي تو زندگي  من نيست. اگه چيزي هم گفتم، اگه گفتم مي رم زن مي گيرم، از روي عصبانيت بود. گيسو قهر و لجبازي بيخودي نكن. تعجب مي كنم با داشتن اون همه خاطرخواه كه برات سر و دست مي شكنن، به من التماس مي كني. كدوم خاطرخواه؟ كي در انتظار منه؟ چرا پرت و بلا مي گي گيسو؟ برو كنار منصور، الهه ناز تو كس ديگه س. راست مي گن تا سه نشه بازي نش. براش قشنگ تر اهنگ بزن.   بازويم را گرفت و من را روي تخت انداخت و گفت: فكر كردي نمي تونم نگهت دارم. دختر بي عقل؟ برو كنار منصور. نمي رم. خودت رو بكشيف فحشم بدي، رهات نمي كنم. و شروع كرد به بوسه باران بدن من                                                                                                                                                 ·         تو عزيز مني، تو عشق مني، وجود مني، لعنتي! اينو بفهم. هر چه مي خواستم از دستش فرار كنم نمي توانستم. ماشاالله زوري داشت مثل فيل. جيغ كشيدم:   ·         منصور من از تو بدم مياد، برو كنار، آزام نده. ·         گيسو چقدر فرياد مي كشي. ثريا مياد بالا زشته. ·         بذار بياد. ثريا خانم!   دستش رو جلوي دهانم گرفت. به فشاري دستش رو برداشتم و فرياد كشيدم:   ·         ثريا خانم! اين داره منو مي كشه. به دادم برس.   منصور با يك دستش جلوي دهانم را گرفته بود و با دستش ديگرش باهام مبارزه مي كرد، بعد دستش را از جلوي دهانم برداشت. ثرياي بدبخت از جيغ و هوار من چند ضربه به در زد و گفت:   ·         آقا تو رو خدا ولش كنين. از شما بعيده! شما كه دست بزن نداشتين.   ثريا در را باز كرد و با ناراحتي گفت:   ·         آقا به خاطر من ....   ولي وقتي ما را ديد گفت:   ·         استغفرالله.   و با خجالت و لبخند از اتاق بيرون رفت و در را بست.   ·         بي حيا! ·         تقصير توئه كه اپرا اجرا مي كني. ·         ولم كن لعنتي! آخه بزور چه فايده داره؟ ·         فايده داره.   آن قدر دست و پا زدم كه خسته شدم. يعني از شما چه پنان در برابر جذابيت منصور كسي نمي توانست مقاومت كند. بنابراين تسليم شدم، ولي احساسي نشان ندادم. در آخر مرا بوسيد و گفت:   ديگه باهام آشتي كن. من بدم، پيرم، به درد تو نمي خورم، ولي تو ناديده بگير. چي كار كنم؟ دوستت دارم.   بلند شدم لباسم را مرتب كردم.   ديگه كه نمي خواي بري؟ مگه به خاطر اين قهر كرده بودم؟ گفتم شايد شكستن غرورم دلت رو به رحم بياره. مگه نمي خواي بري شركت؟ تا از جانب تو مطمئن نشم، نه. خيلي خب، من هستم، برو به كارت برس. مگه تو نمياي؟ نه، مي خوام بخوابم، ديشب نخوابيدم. ·نري ها!   و بلند شد سر و وضعش را مرتب كرد و گفت:   بريم صبحانه بخوريم. من ميل ندارم. اگه خوابم برد بيدارم نكن. باشه بگير بخواب عزيزم. پس خداحافظ. خداحافظ.    منصور رفت. شايد اگر ان موقع ها بود و به چشم خودم نديده بودم كه به ديدن الناز رفته مي گفتم:   آخيش! چقدر باگذشته! چقدر مهربونه! چقدر وابسته س!   ولي آن لحظه هيچ كدام از اين جملات را نگفتم. بر عكس فكرم رفت پيش فرهان و خوشبختيهايي كه در كنار او در انتظارم بود. وقتي منصور به اتاق آمد، خودم را به خواب زدم. ملحفه را رويم كشيد، مرا بوسيد و آرام گفت:   خانمم خسته شده، اعصابش ناراحت شده، قربونش برم الهي، چه ناز خوابيده! بايد ببرمش مسافرت.   و رفت. نيم ساعت بعد بلند شدم، آماده شدم. چمدانم را برداشتم و پايين آمدم. خجالت مي كشيدم به چشمهاي ثريا نگاه كنم.   سلام ثريا خانم.   با لبخند معني داري گفت:   سلام خانم. ببخشين تو رو خدا. امروز زده بود به سرش. براي اينكه تركش نكنم، آبرومون رو برد. عيب نداره. حالا فهميدين چقدر دوستتون داره؟ ولي خودمونيم انقدر ترسيده بودم كه حد نداشت. فكر كردم واقعاً دارن شما رو خفه مي كنن، نمي دونستم دارن با بوسه و قربون صدقه خفه تون مي كنن، دور از جون. كور خونده. من دارم مي رم ثريا خانم، ديگه خسته شدم، مي رم خونه پدرم. اي بابا! اين كارها چيه؟ ذوق و شوق آقا رو سركوب نكنين. اون ذوق و شوقش واسه كس ديگه ايه. خداحافظ. خانم جان، نرين تو رو خدا. بمونم دعوا مرافعه مي شه. چند روزي مي رم آرامش بگيرم. شايد به قول منصور خسته شدم. پس زود بياين ها. انشاالله. خدانگهدار.    ماشين را روشن كردم و راه افتادم، به خانه كه رسيدم، آن قدر سرم درد مي كرد و خسته بودم كه يك لباس راحتي پوشيدم ف سيم تلفن را از پريز كشيدم و خوابيدم. ساعت يك با صداي زنگ در از خواب پريدم. بلند شدم از پنجره نگاه كردم، منصور بود. رفتم در را باز كردم، وقتي آمد داخل گفت:   اين بازيها چيه در آوردي، گيسو؟ بازي قايم باشك. حاظر شو بريم خونه. مريض نيستم كه صبح بيام اينجا بخوابم، ظهر بيام خونه. اصلاً تو حرف حسابت چيه؟   و در را بست.   من مي خوام از تو جدا شم. شوخي هم نمي كنم، ناز هم نمي كنم، دعوا هم باهات ندارم. دوستانه با هم ازدواج كرديم، دوستانه هم جدا مي شيم. هم واسه تو زن زياده، هم براي من شوهر. پس لطفاً دوستانه بگو كي زير پات نشسته؟ عقلم، شعورم، غرورم. اگه راست مي گي ثابت كن. منصور من انقدر تو رو دوست داشتم كه تا آخرين لحظه هم دعا مي كردم اشباه كرده باشم، ولي متاسشفانه حقيقت داشت. چي حقيقت داشت؟ چي ديدي؟ چيزي كه يك زن نمي تونه ببينه. منو با كسي ديدي؟ منصور ديگه مهم نيست. حتي اگر اون مسئله حقيقت هم نداشته باشه، ديگه باهات زندگي نمي كنم. چون بهم دروغ گفتي. چه دروغي گفتم؟ لعنتي. لعنتي جد و .... استغفرالله ... برو منصورف حالم خوش نيست. اومدي زابه راهم كردي.   منصور جلو آمد و مرا به ديوار تكيه داد و گفت:   اگه راست مي گي بگو منو با كي ديدي؟ برو منصور حوصله ندارم. من فقط طلاق مي خوام. نه به اين دليل كه بهم خيانت كردي. به اين دليل كه ديگه دوستت ندارم. ازت متنفرم. اي كاش همون موقع زن بهرام يا فرهان شده بودم. اونا شرفشون از تو بيشتره.   منصور نامردي نكرد و چند سيلي پي در پي به صورتم زد. مرتب فرياد مي كشيد: آره اونا از من شرفشون بيشتره. من بي شرفم؟ من پستم؟ من خائنم؟ فكر كردي تحملم چقدر كثافت؟ هر چي نازت رو مي كشم گندتر مي شي. ديگ از دستت خسته شدم! نمي خواي به درك! برو بمير! برو طلاق بگير! برو زن فرهان يا بهرام شو. اره ديگه من اخي شدم . ازم خسته شدي.   و بي رحمانه به صورتم سيلي مي زد. ديوانه شده بود. شايد هفت سيلي به صورتم زد. صورتم بي حس شده بود. در اثر خوني كه از بيني و لبم جاري شده بود، به خودش آمد و كنار رفت. روي مبل نشست و سرش را ميان دستهايش گرفت. خودش هم به نفس نفس افتاده بود.   از روي ميز دستمال كاغذي برداشتم و جلوي بيني ام گرفتم و روي مبل نشستم. سرم را به مبل تكيه دادم تا خونريزي بيني ام بند بيايد. نگاهي به من كرد و گفت:   بگو منو كجا ديدي؟ با كي ديدي؟ وگرنه همين جا مي كشمت. بكش راحتم كن. چرا معطلي نامرد؟   بلند شد به طرفم حمله ور شد و گفت:   بگو وگرنه لهت مي كنم. گيسو. مگه ديروز بعدازظهر نرفته بودي خونه الناز؟   جا خورد. كم كم عقب رفت و روي مبل نشست.   از ساعت شيش تا هشت و ده دقيقه اونجا بودي و من توي ماشين بيرون منتظرت بودم. تو با الناز رابطه داري، مي خواي باهاش ازدواج كني. ديروز به خاطر قرار مدار رفته بودي اونجا.   منصور مبهوت به من نگاه مي كرد.   چرا ساكتي؟ دفاع كن. بگو نبودم. بگو چشمهام عوضي ديده.   روي مبل نشست و گفت:   خب، بودم. آفرين، پس اونجا مركز شهر نيست. خونه دوستت هم نيست. زن هم توي اون جمع دوستانه بوده، اونم سه نفر. حالا مي خواي با دروغهايي كه تحويلم دادي، باور كنم بدون منظور اونجا رفتي. خونه الناز رفته بودم، ولي نه براي خواستگاري و قرار مدار ازدواج. پس براي چه كوفتي بدون مشورت با من رفته بودي اونجا؟ مگه نمي دوني از اونا بدم مياد؟ اون وقت آلاگارسون مي كني مي ري ديدنش؟ اي تف به اون روت بياد. به خاطر كاري رفته بودم. چه كاري؟ بگو. نمي تونم بگم. منصور، بلند شو از اينجا برو. من ديگه حرفي با تو ندارم. اگه تا حالا به نامرديت شك داشتم، امروز با اين رفتار وحشيانه ت مطمئن شدم. برو از جلو چشمهام دور شو. من فردا مي رم تقاضاي طلاق مي كنم. پدرم هم ميل خودشه، فقط قضيه ما رو از اونها جدا كن. همين. تو داري عجله مي كني گيسو، داري اشتباه مي كني. من الناز رو دوست ندارم. ولي اون تو رو دوست داره. گيسو زندگي مون رو خراب نكن. به خدا براي اين چيزهايي كه تو گفتي اون جا نرفته بودم. ولي نمي تونم بگم چرا اون جا رفته بودم، چون ازم خواهش كردن چيزي نگم. آره، به قولي كه به اونا دادي عمل كني، بهتره.   و فرياد كشيدم:   برو بيرون از اين خونه.   منصور بلند شد و با عصبانيت به سمت در رفت و گفت:   اگه شهامت داري برو تقاضاي طلاق كن، مطمئن باش خيلي راحت امضا مي كنم. مطمئنم، خب، الناز بد تيكه اي نيست. از رادمنش ها استفاده كردي، ديگه حالا نوبت اونه.   در را كوبيد و رفت. تازه زدم زير گريه. آن قدر فحش دادم كه خودم خسته شدم. بي رحم چقدر سيلي به صورتم زد.   آن شب فقط منتظر بودم صبح شود بروم تقاضاي طلاق بدهم. آن قدر از منصور بدم آمده بود كه به سه طلاقه هم راضي بودم. صبح به دادگاه خانواده رفتم كارهاي مقدماتي را انجام دادم و به خانه برگشتم. حدود ساعت سه با فرهان تماس گرفتم.   سلام مهندس. سلام گيسو خانم، معلوم هست كجايين؟ من منزل پدرم هستم، منزل سابقمون. چرا اون جا؟ من ديدم مهندس امروز نيومد. پس ... چرا به اين زودي؟ دير هم شده. مهندس چه كرد؟ هيچي، كمي التماس، كمي دعوا مرافعه، ديروز طهر هم اومد اينجا، منو به باد كتك گرفت و رفت. بهش كه چيزي نگفتين؟ چرا گفتم كه خونه الناز ديدمت، مي گه براي انجام كاري رفته بودم، ولي نمي تونم بگم چه كاري، چون بهشون قول دادم. هنوز گيجم. باورم نمي شه تقاضاي طلاق دادين. چه ضرب الاجلي! پدر و مادر جون مسافرتن، تا اونا نيومده ن بايد اقدام مي كردم. كمكي از دست من برمياد؟ نه ممنونم. فقط فعلا موضوع پيش خودمون باشه. تو شركت صحبتي نكنين. حتما. شماره منزل پدرتون همون شماره قبليه؟ بله. قربان شما. خدا نگهدار.   بعدازظهر ثريا تماس گرفت، كلي نصيحتم كرد. خواهش كرد، التماس كرد، ولي به جايي نرسيد.يك هفته گذشت و هيچ خبري از منصور نشد ،فقط گاهي تلفن زنگ ميخورد،برمي داشتم .قطع ميكرد .مي فهميدم منصور است .ولي او هم روي دنده لجبازي افتاده بود .هنوز خبر نداشت تقاضاي طلاق داده ام يك روز بعدازظهر با صداي زنگ در ،گوشي اف اف را برداشتم،پدر و مادرجون بودند از ديدنشان خوشحال شدم .به استقبالشان  رفتم .بعد از پذيرايي گفتم: خب مشهد چه خبر؟ زيارتها قبول . جاتون خالي بود دخترم ،ولي همه رو از دل و دماغمون در آوردين .اين چه بساطيه به پا كردين ؟ شما خودتون رو ناراحت نكنين مادرجون ، بين من و منصور اختلافي بوجود آمده كه زياد ساده نيست و من ديگه نميخوام باهاش زندگي كنم .به منصور هم گفتم ، زندگي شما از ما جداست پدر گفت : من چطور تو روي منصور نگاه كنم دختر؟ حرفها ميزني ! مگه طلاق ميخواي ، راست ميگه ؟ آره تقاضاي طلاق دادم مادر وپدر از جا پريدند. تو چكار كردي؟ هفته پيش رفتم دادگاه، تقاضاي طلاق دادم .همين روزها بايد احضاريه ش بياد در خونه تون خيلي سرخود شدي گيسو ! اين غلطها چيه؟ زن با كفن از خونه شوهرش بيرون مياد گيتي با كفن بيرون اومد بسه .اون مال قديمهاست .من با يه آدم هوسباز زندگي نميكنم .ببخشين مادرجون ،ولي بايد حقيقت رو بددونين منصور ميگه منظور خاصي نبوده گيسو جان.البته قبول داره نبايد بهت دروغ مي گفته ،ولي مبگه از ترسم دروغ گفتم بهتون گفت اومد اينجا منو سيلي بارون كرد؟ صورتم پر خون شده بود من ديگه نمي خوامش غلط كرد .ولي تو عصبانيت كه حلوا خير نمي كنند مادرجون،خودت مي دوني منصور چقدر دوستت داره من از شما جز خوبي نديدم مادرجون،منو ببخشين،ولي تصميمم رو گرفتم، ديگه توي اون خونه برنميگردم .اصرارتون بي فايده س پدر گفت: خب منصور چرا نميگه براي چي رفته اونجا؟ فكر نمي كنه داره زندگيش به هم ميخوره ؟ يعني مردم مهم تر از زنش هستن خانم؟ يعني چي؟ آدم خوش قوليه ، سرش بره حرفش نمي ره .رادمنش ، من چكار كنم؟ به كنايه گفتم : به منم قول داده بود از الناز دوري كنه مادرجون، اونا با هم سر و سر دارن اشتباه مي كني مادر .منصور همچين آدمي نيست ،هرزه نيست، سوءتفاهم شده حالا اونا هيچي ،من اصلا ديگه دوستش ندارم .با سيلي هايي كه به من زد ، ورقه طلاق رو امضا كرد .اونهمه خونه از بيني و لب من اومد ، بلند نشد يه دستمال بهم بده .منصور همچين آدمي بود؟ پس حق رو بايد به من بدين مادر نفس عميقي كشيد وگفت: نمي دونم چي بگم؟ فقط اينو بدونين با اين كارهاتون، زندگي من و رادمنش رو هم به هم مي ريزين شما به ما كار نداشته باشين پدر گفت: مگه ميشه، بچه جان؟ حالا چايي تون رو ميل كنين .حرف رو عوض كنيم بهتره اگه منصور عذرخواهي كنه وبگه چرا اونجا بوده .مياي سر زندگيت عزيزم؟ نه مادرجون، ديگه نه .معذرت ميخوام مادر دو دستش را بعلامت ديگه چقدر التماس كنم، باز كرد و به مبل تكيه داد پدر گفت: چاييت رو بخور مرجان جون ، اينها خودشون آشتي مي كنن .ناراحت نشو .چه ماه عسلي رفتيم ! از شيريني شكرك زد تو بمون اينجا رادمنش، من مي رم خونه. تو مغز اينو شستشو بده .من مغز اونو .بلكه خدا بخواد زودتر اشتي كنن . اينم شده يه غصه روي دل ما نه مادرجون، من دوست دارم تنها باشم .خواهش ميكنم بذار بمونم گيسو نه بابا، اگه لازم شد خودم خبرتون ميكنم بابا بلند شو بريم سرخونه زندگيت .اين بايها چيه ؟طلاق چيه؟ از شما بعيده .منصور تو رو طلاق نمي ده چرا اتفاقا خودش گفت اگه شهامت داري برو تقاضاي طلاق بده .من راحت زيرش رو امضاء ميكنم .الان يه هفته س، نه زنگي زده ، نه سري زده ، پس بدونين اونم خسته شده .اون دلش جاي ديگه س گيسو جان ،تو اول بيا قيافه اش رو ببين، بعد قضاوت كن. رنگ و روش سياه شده .غصه ميخوره بچه م پدر و مادر نتوانستند من را ببرند و رفتند .از اينكه وقتي بروند منصور مي فهمد تقاضاي طلاق دادم، احساس خوبي داشتم .دلم خنك مي شد فرهان گاهي با من تماس مي گرفت .دروغ نباشد، من هم منتظر تماسش بودم. دلم به او گرم شده بود روز بعد با زنگ تلفن گوشي را برداشتم .منصور بود. سلام گيسو سلام خوبي؟ بد نيستم به لطف شما! مكث كرد كاري داشتي منصور؟ دوباره كمي مكث كرد، بعد گفت : ميخوام خواهش كنم برگردي سر زندگيت .قبول دارم اشتبه كردم، ولي تو گذشت كن متاسفم منصور بخدا من الناز رو دوست ندارم .بخدا قصد ازدواج با اونو ندارم. كي به تو اين چرت و پرتها رو گفته؟ هيچكس . اينهمه تو مواظب من بودي ، يه مدت هم من تو رو زير نظر گرفتم و خودم فهميدم گيسو من دوستت دارم تو جاي من بودي چيكار ميكردي؟ اگه من همچين خطايي مرتكب شده بودم ، باهام زندگي ميكردي؟ مرد و مردونه جواب بده شايد تنبيهت ميكردم .ولي طلاقت نمي دادم، چون بهت اطمينان دارم .حرفت رو باور ميكردم .ولي تو حرف منو باور نمي كني. هرچي ميگم قضيه چيز ديگه اي بوده ، قبول نمي كني اطلا گيريم تو رفتي اونجا، موضوعي رو حل كني كه مربوط به خودت نبوده، بهم دروغ كه گفتي ، با مشت زدي تو بشقاب و با سيلي زدي تو صورت من .اينهاست كه نمي ذاره باهات ادامه بدم. منم تو رو خيلي دوست داشتم، خيلي زياد، ولي تو همه چيز رو خراب كردي. برگرد گيسو ،خواهش ميكنم . من بدون تو نمي تونم زندگي كنم.حاضرم هر تنبيهي رو بپذيرم تنبيه تو فقط اينه كه پاي ورقه طلاق رو امضا كني گيسو، ديوونگي نكن كاري نداري منصور؟ درست تصميم بگير.نمي خوام تهديدت كنم، ولي اگه پام رو تو دادگاه بذارم، ديگه همه چيز تمومه ها، گيسو! حتما بذار .خدانگهدار .وگوشي را گذاشتم از لحن ملتمسانه منصور با غمي كه در صدايش بود گريه ام گرفت .چرا كار ما به اينجا كشيد؟ قابل تصور نبود دو هفته گذشت .پدر ومادر خيلي سعي كردند ما را آشتي بدهند، اما نتوانستند .پاي عمو منصور هم وسط كشيده شد، ولي بي فايده بود يكماه بعد ،دادگاه ما تشكيل مي شد و من بي صبرانه منتظر آن روز بودم .طاهره خانم و آقا كريم ونسرين خيلي نصيحتم كردند، ولي بي نتيجه بود.پدر هم ديگرازدستم عصباني شده بودوقهركرده بود.مي گفت گذشت رو از مادرت ياد نگرفتي .بچه من نيستي و از اين حرفها بيشتر از بيست روز بود كه منصور را ترك كرده بودم. وضع وحالم عوض شده بود،حالت تهوع داشتم . با ديدن علامت هاي بارداري وحشت كردم .بعد از آزمايش فهميدم تصورم درست بوده و باردارم .حالت مرگ به من دست داد .منصور را لعنت ميكردم كه آن روز وحشيانه و به زور در من اويخته بود .حق داشت كه مي گفت: فكر كردي نمي تونم نگهت دارم ؟ من را پابند كرده بود .كارم شده بود گريه .نمي دانستم بايد چكار كنم .جريان را به احدي نگفتم به چند پزشك مراجعه كردم تا سقط كنم .دو نفر از آنها قبول نكردند ، ولي يكي پذيرفت و براي دو روز بعد به من وقت داد با وجدانم در جنگ بودم .نه دلم راضي ميشد بچه ام را با دست خودم بكشم . نه دلم راضي مي شد بي پدر يا بي مادر بزرگ شود . تازه با اين وضع ،تا نه ماه ديگر هم نمي توانستم طلاق بگيرم و اين از همه درد آورتر بود. دلم ميخواست زودتر تكليفم روشن شود .يعني با وعده هاي فرهان قصر طلايي خودم را روي خرابه زندگي منصور ساخته بودم و براي رسيدن به آن روز شماري ميكردم و شديدا عجله داشتم بالاخره تصميم گرفتم بچه را بدبخت نكنم و او را سقط كنم تا از اين زدگي نكبتي راحت شود .فقط قبل از اينكه به اتاق عمل بروم، بايد كارهايي را انجام مي دادم .چون معلوم نبود زنده از اتاق عمل بيرون بيايم ، بايد يك نفر مي دانست من چرا اينكار را ميكنم و در كجا. اگر مي مردم و مي فهميدند كه سقط جنين كرده ام، برايم هزار حرف در مي آوردند .آنوقت كجا بودم كه ثابت كنم بچه از منصور بودهخ .اين بود كه اول وصيت خودم را نوشتم و روي ميز گذاشتم ، بعد به ديدن فرهان رفتم خب چه خبرها؟ خياي خوش اومدين ممنونم .خبر كه زياد دارم، فقط نمي دونم اول كدوم رو بگم راحت باشين مي دونين مهندس ، من سه چهار روزه متوجه شدم باردارم بهت زده به من خيره شد حالا كه نميخوام با منصور ادامه بدم، تصميم گرفتم سقط جنين كنم .فردا صبح وقت دارم. به شما گفتم،كه اقلا يه نفر بدونه كه بچه مال منصوره .شايد مردم، دوست ندارم پشت سرم تف ولعنت باشه شما نبايد اينكار رو بكنين.قتل نفس گناهه هنوز زير يه ماهه س وحوصله ندارم نه ماه ديگه طلاق به تعويق بيفته ميخوام زودتر همه چي تموم بشه خب اگه ميخواين طلاق بگيرين بگيرين، ولي بچه رو سقط نكنين .من اون بچه رو مثل بچه خودم دوست دارم ، يا مي تونيم بديم به پدرش من تصميم رو گرفتم مهندس ، فقط يه موضوع ديگه........ نمي دونم چطور بگم ، ولي ميخوام بدونم چرا با منصور اينكار رو كردين ؟ كدوم كار رو ؟ دست بردن تو حسابها ، تقاضاي بي دليل براي چك، جعل امضا، چرا؟ خشكش زد .اين چه حرفيه گيسو خانم؟من سالهاست با منصور رفيقم و دارم بهش خدمت مي كنم ببينيد مهندس اگه باهام صادق نباشين،منم ازتون صرف نظر مي كنم .اينو جدي مي گم .من همه چيز رو مي دونم .اگه خدا بهم شانس نداده ، الحمدالـله هوش وذكاوت بي نظيري داده . من از شما مدرك دارم .قصد هم ندارم به منصور چيزي بگم ، فقط ميخوام بدونم چرا؟ سرش را پايين انداخت .كمي سكوت كرد بعد گفت : حق با شماست ، اما بخدا خيلي دلم از منصور گرفته .اون دوبار به من خنجر زد .روي هركس دست گذاشتم ،صاحبش شد.گيتي رو تونستم فراموش كنم ، شما رو نتونستم .يكسال واندي به اميد شما از خواب بيدار شدم، به خواب رفتم ، باهاتون زندگي كردم .هرچي به منصور مي گفتم پس چي شد؟ به گيسو گفتي ؟ مي گفت : آره گفتم، قبول نمي كنه .انقدر به منصور اطمينان داشتم كه باور ميكردم، ولي نمي دونستم دروغ ميگه .شما خودتون رو جاي من بذارين. با كسي اينطور..... و كف دستش را نشان داد ((صادق وصاف باشين و اون اينطور عشقتون رو بدزده ، اونم نه يه بار، دوبار! فقط خواستم يه جوري تلافي كنم . خودتون مي دونين من آدم بي وجدان و بي ايماني نيستم، اما بايد بهش مي فهموندم منم زرنگي و سياست دارم. تصميم گرفتم ازش بدزدم،موفق هم شدم .الان مبلغ زيادش ازش دزديده م و همه رو به حسابي كه براش باز كردم ريختم .فقط ميخواستم يه روزي اون دفترچه حساب رو جلوش بذارم و بهش بگم، اگه ميخواستم سرت كلاه بذارم،مي تونستم .من چشمداشتي به مال منصور ندارم. الحمدالـله بي نيازم . هم خودم زحمت كشيدم ، هم پدر ثروتمندي داشتم كه بي اندازه برام ارث گذاشته . پس قبول كنين اون پول رو براي خودم نمي خواستم .به روح مادر وپدرم قسم ، به جون شما كه خيلي دوستتون دارم قسم، من دزد نيستم .ولي اعتراف ميكنم كه بشما نظر دارم ، يعني به مال منصور نظر ندارم، ولي به ناموسش دارم ، چون شما اول ناموس خودم بودين .بهم حق بدين گيسو خانم. مي دونم خلاف كردم ، ولي اقلا دلم خنك شد. حالا هم ازتون معذرت ميخوام .الان مي رم دفترچه حسابش رو براتون ميارم . بلند شد به طبقه بالا رفت انگار با پتك زدند توي سرم .باورم نميشد فرهان چنين آدمي شده باشد .خدا مي داند چقدر به او فشار آمده كه دست به چنين كاري زده بود .خب البته با تصوراتي كه او كرده بود، حق داشت. وقتي با دفترچه حساب پس انداز برگشت ، آن را به من داد وگفت : اينو بهش بدين خودتون بهش بدين، من با اون كاري ندارم روم نميشه .من هنوز منصور رو دوست دارم .بخدا فقط ازش گله مندم .نميخوام رابطه مون بهم بخوره منصور هم شما رو خيلي دوست داره، باور كنيد شما دچار سوء تفاهم شدين .منصور منو نمي خواست ، من منصور رو دوست داشتم .وقتي بهش گفتم،گفت اول بخاطر گيتي ، دوم بخاطر فرهان، نمي تونم باهات ازدواج كنم .دوست ندارم فكر كنه زرنگ بازي در ميارم ، تو حق فرهاني .خيلي هم از شما تعريف ميكرد .بعد به همين علت از خونه ش اومدم بيرون .چون مي گفت نمي تونيم با هم ازدواج كنيم .ولي عشق منصور راه قلبم رو بسته بود .هيچكس رو نمي تونستم دوست داشته باشم .اين بود كه وقتي منصور منو براي شما خواستگاري كرد، رد كردم .بعد بهرام اومد وسط و بقيه ماجراها كه مي دونين واقعا اينطوري بود؟ بله بخدا قسم پس من شيش ماهه در اشتباهم .خدايا منو ببخش ! چه اشتباهي كردم ! و سرش را ميان دستهايش گرفت من به منصور نميگم ازش دزدي كردين . مطمئن باشيد، فقط چون شرفم رو گرو گذاشتم كه اين پول رو براش زنده كنم، پول رو بهش پس مي دم .ميگم طرف اومده پولها رو داده به فرهان، اونم به خواهش من برات حساب جدا باز كرده ازتون ممنونم .شما زن بزرگواري هستين ، هميشه به منصور غبطه خوردم اگه با چشمهاي خودم منصور رو خونه الناز اينها نديده بودم، فكر ميكردم اين بساط همه حقه بازي بوده و قصد تلافي داشتين مهندس سكوت كرد و بعد گفت : به بچه كاري نداشته باش گيسو، خواهش ميكنم ·        بچه بدون پدر ومادر، به دنيا نياد راحت تره ·        من به منصور ميگم ·        اونوقت منم ميگم ·        گيسو، عاقل باش تو مادري، چقدر بي رحمي! ·        اينكار لازمه ، فرهان ·        نمي دونم چي بگم .اقلا چند روز صبر كن ·        من از منصور جدا ميشم ، هيچ شكي ندارم. حالا شما چرا حرص ميخوري؟ شما كه بايد خوشحال بشي ·        من راضي به مرگ بچه نيستم .تو رو دوست دارم گيسو ، اما قاتل نيستم .دوست ندارم اين دنيا كامروا باشم و آن دنيا در عذاب ·        به شما ربطي نداره .شما منو متوجه كردي، حالا خودمم كه تصميم ميگيرم فرهان كلافه بود، بعد گفت :ميوه بخور گيسو جان ممنونم .زحمت رو كم ميكنم .فقط خواهش ميكنم براي منصور رفيق خوبي باشين .اون شما رو مثل برادر خودش مي دونه .منصور خيلي تنهاست اگه براي من همسر باوفايي نبود، براي شما دوست و برادر خوبيه، مطمئن باشين منصور آدمي نيست كه سرش كلاه بره .اما با اطميناني كه به شما داره باور نمي كنه كه مسبب همه بدبختيهاي ماليش شماييد .از اين جريان هم به كسي چيزي نگين . و به شكمم اشاره كردم ماشين دارين؟ آره، ماشين منصور هنوز پيش منه، هرموقع جدا شدم بهش پس مي دم هنوز زنشم اون حاضره دارو ندارش رو بده ، ولي شما رو از دست نده منم حاضرم بچه م رو از ببين ببرم ، ولي با اون زندگي نكنم نمي خواي در مورد منصور تحقيق بيشتري كني؟ شايد سوء تفاهم بوده مگه شما نمي گي با الميرا در ارتباطي؟ مگه نمي گي الميرا گفته الناز و منصور با هم رابطه دارن ؟ پس جاي شكي باقي نمونده سكوت كرد چيزي نمي خواين بگين مهندس؟ آره، يعني نه، خواستم بگم ، عجله نكنيد بخانه آمدم ، بازم حالم بد شد . ياد گيتي افتادم كه چه ويار بدي داشت و چقدر زجر كشيد .كلي اشك ريختم كه هر دو فداي يك نامرد شديم .چه قسمتي ما داشتيم .اينهمه آدم حسابي دور و برمان بود. مثل نديد بديدها چسبيديم به اين رذل هوسباز ، كه حالا به دنبال الناز رفته بود آنشب نمي دانم از هيجان بود، ترس واضطراب عمل بود، يا عذاب وجدان بود كه خيلي دير خوابم برد .وقتي هم خوابيدم آنقدر خوابهاي پريشان ديدم كه با جيغ و داد از خواب پريدم .هرچه فكر كردم بياد بياورم چه خوابي ديده ام موفق نشدم .سرصبحانه انگار جرقه اي به مغزم خورد و يك چيزهايي يادم آمد. خواب ديدم گيتي در يك بيابان وحشتناك مي دود .كفشهايش از پايش درآمده بود و پريشان حال بود .هرچه صدايش ميزدم، به من اهميت نمي داد . آخر به او رسيدم وگفتم: تو چته؟ چرا انقدر پريشوني ؟ نگاه غضبناكي به من كرد و گفت : اينطوري ميخواستي جاي منو براي منصور پر كني ، عوضي احمق ؟ گفتم : حرف دهنت رو بفهم . شوهر تو آدم نيست .من و تو فدايي يه حيوون شديم ولم كن .ميخوام برم پيش بچه هام .ولم كن، بي وجدان. و از من دور شد .با جيغهايي كه مي كشيدم وگيتي را صدا ميزدم ، از خواب پريدم .از چاي خوردن دست كشيدم .ديگر اشتها نداشتم .بچه هاي گيتي؟ گيتي كه فقط يه بچه داشت .نكنه من دارم اشتباه ميكنم. ولي نه، خودم منصور رو ديدم .خودش گفت اونجا بودم ، ولي چرا؟ نمي دونم . در هر صورت دوبار زير قولش زده .اول اينك رفته پيش الناز، دوم اينكه كتكم زده .خواب زن چپه ، گيتي واسه من ناراحته ، براي بچه من كه ميخوام از بين ببرمش بلند شدم ميز را جمع كنم كه صداي زنگ در را شنيدم كيه؟ گيسو خانم، منم فرهان.اگه ممكنه، بياين بريم دوري بزنيم ،باهاتون كار دارم خب بياين بالا نه شما بياين بهتره سريع حاضر شدم و پايين رفتم .فرهان داخل ماشين منتظر بود .سوار شدم سلام سلام. چه خبر شده مهندس؟ توي راه براتون ميگم ميخواين منو كجا ببرين؟ هيچ جا، دوري مي زنيم و برميگرديم پنج دقيقه بعد در كوچه خلوتي نگه داشت .ماشين را خاموش كرد و گفت: من بايد حقيقتي رو بگم .البته خواهش ميكنم عصباني نشو و خوب گوش كن دل توي دلم نبود .داشتم از هيجان مي مردم .قلبم تند تند ميزد منصور رو.......چطور بگم......منصور رو من فرستاده بودم خونه الناز تو؟!! مي دوني، الناز مرتب پاپي ام مي شد كه باهاش ازدواج كنم .اول الميرا منو دوست مي داشت ، ولي گويا يكي بهتر پيدا كرده، حالا الناز مثل كنه شده، هي مادرش رو مي فرستاد خونه من خواستگاري.من الناز رو دوست ندارم .روم نشد مستقيما به مادرش بگم نمي خوامش.اين بود كه از منصور خواهش كردم واسطه بشه و بره بهشون بگه .منصور قبول نميكرد. مي گفت اگه گيسو بفهمه من پام رو گذاشته توي خونه اونا، بيچاره م ميكنه .التماسش كردم تا قبول كرد تلفن كنه .ولي چون هنوز تو رو دوست داشتم، بايد ضربه محكمي هم به منصور مي زدم .ازش خواستم حضورا بره و هيچ چيز در اين مورد به كسي نگه، تا هم آبروي الناز حفظ بشه ، هم نقشه م عملي بشه.بالاخره قبول كرد .منم بهترين فرصت رو براي فريب تو واثبات حرفم پيدا كردم .منصور به تو وفاداره، انقدر كه فكرش رو نمي كني .بي حئ واندازه دوستت داره .وقتي چند روز پيش باهام درددل ميكرد، گريه كرد .مي گفت نمي دونم بعد از گيسو چطور زندگي كنم؟ ولي انقدر دوستش كه حاضر نيستم در كنار من عذاب بكشه، طلاقش مي دم ، شايد يكي رو پيدا كرد كه بهتر از من باشه .مي دوني بخاطر سيلي هايي كه به تو زده ، كف دستش رو با سيگار سوزونده؟ درست هفت تا سوختگي.من خريت كردم ، ولي دوستت داشتم گيسو ، منو ببخش من با همه بديهام حاضر نيستم يه بچه رو اين وسط قربوني كنم . تو رو خدا بزن تو صورتم .بهم ناسزا بگو،ولي برو آشتي كن. اين بچه رو نابود نكن .منصور چشم به راهته .ميخواستم برم همه چيز رو به منصور بگم ، ولي جرات نكردم .ديروز بهم مي گفت يه روز تلافي ميكنم ، چون بهت گفتم منو نفرست خونه الناز ، زندگيم به هم ميخوره .حالا چطور جرات كنم برم بهش بگم، داشتم زنت رو صاحب مي شدم اشك از ديدگانم جاري بود. به چشمهاي فرهان خيره شده بودم .وقتي صحبتهايش تمام شد ، تا مدتي مبهوت بودم .بالاخره گفتم : تو چيكار كردي ؟ نامرد!عوضي!بيشعور! من ديگه چطور به روي منصور نگاه كنم؟ تو آبروي خونواده ما رو بردي .تو نابودمون كردي فرهان! تو ايمان نداري! تو وجدان نداري! و بلند بلند گريستم گيسو آروم باش چطور آروم باشم؟ تقاضاي طلاق ندادم كه دادم ! به منصور تهمت نزدم كه زدم ! تو روش نايستادم كه ايستادم ! به الناز تهمت نزدم كه زدم ! عشقم تبديل به نفرت نشد كه شد! قاتل بچه خودم هم كه داشتم ميشدم، لعنتي! اين چه نقشه كثيفي بود فرهان؟ نگفتي شايد منصور دوباره خودكشي كنه، نگفتي باعث مرگ ما ميشي؟ عشق تو كورم كرده بود و انتقام خرم عصباني در ماشين را باز كردم كجا مي ري؟ قبرستون بيا بريم پيش منصور، من همه جيز رو بهش ميگم ميخواي بكشدت؟ يا ميخواي اخراجت كنه؟ اون ديگه به احدي اطمينان نمي كنه پس چيكار كنم تا منو ببخشي؟ برو آدم شو از ماشين پياده شد.دنبالم آمد وگفت: پس نمي ري بيمارستان؟ خيالم راحت شد؟ مي پرستمش ، هم خودش رو ، هم بچه اش رو بيا بالا، برسونمت لازم نكرده گيسو، من شرمنده م نري به منصور چيزي بگي، تا يه خاكي به سرم بكنم پياده تا سر خيابان آمدم و از آنجا يك ماشين دربست گرفتم و بخانه آمدم . مثل مرده ها روي مبل افتادم و به افكار ور فتار زشت خودم انديشيدم .بيخود نبود گيتي توي خواب به من مي گفت احمق. چقدر ساده بودم ! چطور گول فرهان رو خوردم .چطور داشتم به شوهر نازنينم خيانت ميكردم .چطور توي روي منصور نگاه كنم؟ اين زندگي ديگه پرده حرمتش پاره شده .منصور ديگه مثل سابق دوستم نداره .هرچقدر بهش محبت كنم ، جاي كارهاي زشتم رو نمي گيره .بساعت نگاه كردم، يك ربع به دوازده بود .يكساعت بود كه داشتم اشك مي ريختم .وقتي يادم مي افتاد تا چندساعت ديگر قاتل بچه ام مي شدم ، از خودم بدم مي آمد ووقتي يادم مي افتاد كه چطور فرهان را بجاي منصور در دلم جا داده بودم، از خودم بيزار مي شدم .ديگر راه برگشتي برايم نبود. بي اختيار بلند شدم و به حمام رفتم . مرگ برايم از همه چيز بهتر بود. از زير بار اينهمه خجالت و عذاب وجدان راحت ميشدم .اين بچه چنين مادري نداشته باشد، بهتر است .تيغ را برداشتم ، بعد يادم افتاد بايد نوشته اي بجا بگذارم .به اتاق برگشتم .روي كاغذي چنين نوشتم منصور جان دوستت دارم .من اشتباه كردم. ولي ديگه روي برگشت ندارم .مثل اينكه قسمت نيست از خانواده رادمنش بچه داشته باشي، همراه فرزندت ازت خداحافظي ميكنم .اين دفترچه حساب پس انداز متعلق به توئه .بالاخره تونستم پولهاي بر باد رفته شركت رو با كمك فرهان برات زنده كنم .بجاي اينكه دو دانگ كارخونه رو به نامم كني ،مقدار كمي از اين پولها رو برام خيرات كن، بلكه خدا از گناهم بگذره .دل كندن از تو برام سخته .ولي خجالتش بدتره، از قول من از پدرم و مادرجون خداحافظي كن و حلاليت بخواه براي فرهان دوست خوبي باش، چون برات دوست خوبيه .اون همه چيز رو برام گفت .من شرمنده م                                                        قربونت             گيسو و فرزندت نامه و دفترچه حساب را روي ميز پذيرايي گذاشتم و كاغذ قبلي را برداشتم و پاره كردم و به سمت حمام رفتم. تيغ را برداشتم، طلب مغفرت كردم و روي دستم گذاشتم. ئاقعاً آن لحظه، دل كندن از منصور و خوشبختي هايم، برايم سخت بود. دودل شده بودم كه زنگ در باعث شد عجله كنم تيغ را روي دستم فشار بدهم و برشي ايجاد كنم. تيغ از دستم افتاد. براي بار چندم زنگ در زده شده. انگار كسي عجله داشت. بي اختيار به سمت اف اف رفتم و نپرسيده در را باز كردم. از دستم خون مي ريخت، البته جرات نكرده بودم برش عميقي ايجاد كنم. در واقع زنگ در باعث شد هول كنم و دستم بلرزد. در را كه باز كردم ديدم منصور و فرهان بالا مي آيند. خجالت و ترس بر من غلبه كرد. عقب عقب رفتم و روي مبل نشستم. دستم را روي بريدگي گذاشتم منصور و فرهان وارد شدند. خجالت مي كشيدم به صورت منصور نگاه كنم، ولي براي اينكه بي ادبي نكرده باشم، نگاهش كردم و گفتم : سلام. منصور آمد مقابلم روي زمين زانو زد. چشم از چشمم برنمي داشت. دستش را روي دستم گذاشت. تا چشمش به خونهاي روي دامنم افتاد رنگش پريد و گفت: چي شده گيسو؟ چرا از دستت خون مياد؟ بعد دستم را از روي بريدگي برداشت و فرياد كشيد چي كار كردي؟ پرويز! دستمال بده. فرهان هراسان دستمال را آورد. نگاه شرمنده اي به من انداخت. زبانش بند آمده بود. منصور چند تا دستمال روي دستم گذاشت و گفت: بلند شو بريم بيمارستان. عميق نيست، نگران نباش. بذار بميرم كه انقدر خجالت نكشم منصور.     و بغضم شكست. منصور گفت: اينو با دستت بگير گيسو. تا من بيام. بعد رفت از جعبه داروها چسب و باند آورد و با دقت دستم را ضد عفوني كرد و بست و گفت: تو فكر نكردي من بعد از تو و اون بچه ديوونه مي شم؟ بي رحم، وقتي فرهان اومد گفت مي خواستي بري بچه رو بندازي و اون مجبور شده بهت بگه من به خاطر چي پيش الناز رفته بودم، اصلا نفهميدم چطور اومدم اينجا. داشتم تصادف مي كردم. آخه اين چه كاري بود عزيزم؟ خدا رو شكر زود رسيدم. بعد مرا در آغوش كشيد و گفت: من مگه تو رو طلاق مي دادم؟ تو هنوز نمي دوني چقدر دوستت دارم؟ بلند بلند روي شانه هاي منصور اشك مي ريختم. بوي بدنش به من آرامش مي داد. احساس مي كردم هزارها برابر دوستش دارم. به فرهان نگاه كردم، او هم داشت اشك مي ريخت. با اشاره از فرهان پرسيدم: چيزي كه نگفتي؟ سرش را تكان داد يعني نه. به او لبخند زدم. منصور موهايم را نوازش مي كرد و مي گفت: اين همه آرزو داشتم پدر بشم. اون وقت تو مي خواستي بچه منو از بين ببري؟ منو ببخش منصور، من زود قضاوت كردم. به شرطي مي بخشمت كه برگردي سر خونه زندگيت. اگه بهم اجازه بدي، از خدامه. تو عشق مني. اون خونه بدون تو مثل قبره. تو هم بايد منو ببخشي. از آغوش منصور بيرون آمدم، كف دستش را نگاه كردم و گفتم: تو چرا اين كار رو كردي؟ من حقم بود كتك بخورم. و كف دستش را بوسيدم. همه ش تقصير اين پرويز ذليل شده س. مي رفتي النازو رو مي گرفتي، هم واسه ما شر درست نمي كردي، هم خيال اين الهه ناز من راحت مي شد. زديم زير خنده. فرهان گفت: شما حاضري واسه خوشبختي خودت منو بدبخت كني. مهندس؟ آره والله. تازه بدبخت نمي شي، فقط بايد بگي چشم! چشم اطاعت ... ولي خارج از شوخي، پرويز يه مژدگاني عالي پيشم داري! زندگيمو بهم برگردوندي. اون كه بله مهندس، عوض يه مژدگاني دو تا مژدگاني مي گيرم. من دو نفر رو براتون زنده كردم. يادم باشه فردا تو رو از سمت معاونت، به سمت آبدارچي ارتقا بدم. دست شما درد نكنه! منصور بوسه ديگري به گونه ام زد و گفت: حالت خوبه عزيزم؟ آره خوبم. خب با اجازه، رفع زحمت مي كنم. كجا پرويز؟ مي رم خونه كه شما هم راحت باشين. بعد از مدتي به هم رسيدين حرف و سخن زياد دارين. بگير بشين كه حوصله تعارف ندارم. ماشينت هم كه شركته، فعلا نمي توني بري. بمونين مهندس، خوشحال مي شيم. ممنونم. ايشاالله يه فرصت ديگه. باز هم به خاطر همه چيز معذرت مي خوام. اگه مي خواي ببخشيمت، بگير بشين سرجات لطفا. آخه ... جشن بزرگ ما رو مزين كنيد مهندس. آره مي خوام امشب سور بدم. نموني از دستت رفته، حالا خود داني. باور كن مهندس خسته م. راستش خون مي بينم حالم بد مي شه. اجازه بدين برم. شما هم از با هم بودنتون لذت ببرين. در كنار شما بودن مهندس فرهان، لذت ديگه اي داره. ما زندگي مون رو به شما مديونيم. بفرمايين. الان براتون قهوه دم مي كنم كه خستگي تون درآد. چشم، هر چي شما بفرمايين. و روي مبل نشست. منصور بلند شد و گفت: تو بنشين عزيزم، الان برات يه شربت قند ميارم كه حالت جا بياد. قهوه هم خودم دم مي كنم تازه چشمش به نامه و دفترچه افتاد، آن را برداشت، خواند و گفت: خوندن نامه هم دو حالت داره. يكي اينكه الان بايد بعد از خوندن اين نامه مي زدم تو سر و كله م، بعدش هم منو مي بردن ديوونه خونه. يه حالتش هم اينه كه مي گم الهي شكر. خدايا چقدر مهربوني! گيسو جان دو دانگ شركت و كارخونه مال توئه، همين فردا بريم كه به نامت كنم. تمام ضررهاي شركت رو هم به نام فرهان مي كنم كه كمكت كرده. بلند خنديديم. اين كه يك ريال هم توش نيست. شركت ما ضرر نمي كنه؟ واسه همين به نامت مي كنم ديگه. باز هم ممنون كه انقدر به ما روا دارين. خدا از بزرگي كمتون نكنه! مي دونين بازي روزگار شيريني اش به اينه كه خورد خورد و ذره ذره همه چيز رو از آدم مي گيره، بعد يه دفعه همه رو با هم بهت بر مي گردونه. امروز هم پدر شدم، هم شوهر، هم برادر شدم، هم پولدار شدم، هم عزيز شدم، هم .... خدا از برادري كمتون نكنه مهندس، برين يه قهوه بيارين، ممنون مي شم. حالا اين منصور تا نصفه شب حرف مي زنه. خدا به دادمون برسه. منصور در حالي كه به سمت آشپزخانه مي رفت گفت: خب خوشحالم. شما چرا بخيل ايد! منصور كه رفت فرهان گفت: نمي دونم چطور عذرخواهي كنم گيسو خانم؟ رفيق خوبي براي منصور و برادر خوبي براي من باشين. انشاالله! مطمئن باشين. همه چيزم فراموش كنين. بله، خدا رو شكر اتفاقي نيفتاد. شيطون به جلدم رفته بود. اگه اجازه بدين، مي خوام براتون همسر پيدا كنم. چون فهميدم ذاتتون خوبه و هرگز نمي تونين آدم بدي باشين. شما روي هر كسي دست بذارين، من حرفي ندارم. سريع اقدام مي كنم. براي چي سريع اقدام مي كني پرويز؟ و ليوان شربت قند را دستم داد. گيسو خانم مي خوان برام زن بگيرن. منم هر كسي ايشون تاييد كنن مي گيرم. به به! اون خوشبخت كي هست گيسو جان؟ يه دختر خوب كه مهندس رو خوشبخت مي كنه، مطمئنم. كي رو مي گي گيسو؟ نسرين. به به! براي منم يه فكري بكن گيسو؟ گناه دارم ها. صداي خنده بلند شد. گفتم: تقاضاي طلاق را هنوز پس نگرفتم ها، منصور خان حواست باشه. من غلط بكنم زن بگيرم، يكي گرفتم ببين به چه روزي افتادم. به خدا اين بيست روز، هشت كيلو وزن كم كردم. مي دوني پرويز، هم خوشگله، هم نجيبه، هم خوش هيكله، هم سف
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
نظرسنجي در باره رمان الهه ناز

نظرسنجي در باره رمان الهه ناز

سلام بچه ها سركارخانم اوليايي ازما خواهش كردن درباره رمانشون نظر سنجي بذاريم من هم از شما خواهش ميكنم كه حتما شركت كنين

مريم اوليايي:سلام خدمت شما دوست عزيزمن مريم اوليايي نويسنده الهه ناز هستم خوشحالم خواننده هاي زيادي در اين وبلاگ رمان من را ميخوانند
ميخواستم لطف كنيديك نظر سنجي اختصاصي در باره اين رمان بگذاريد و اين پيام را اول ان قرار دهيد با تشكر
مريم اوليايي

بازم ميگم لطفا همتون نظربدين ممنون



نظرسنجي در باره رمان الهه ناز
نظرسنجي در باره رمان الهه ناز
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
يك بار نگاهم كن

يك بار نگاهم كن

از اون روز انگار ترنج سابق مرد. در واقع برام خيلي سخت بود كه شاد باشم و نقش يك دختر شاد و سرخوش و بازي كنم.
من دختر پونزده ساله اي بودم كه توي اولين تجربه عاشقانه زندگيش شكست بدي خورده بود اونم از كسي كه روش حساب ويژه اي باز كرده بود و فكر ميكرد خيلي خوب مي شناسش.
ناگهان بزرگ شدم. دنياي پر شيطنت گذشته انگار مال سالها پيش بود. مال بچه گي هام.
ارشيا ديگه به خونه ما نيومد. انگار همونطور كه خودش گفته بود ديگه نمي خواست چشمش به چشم من بيافته.
نمي دونم چه بهونه اي جور كرده بود كه ديگه نمي اومد. ولي سر حرفش ايستاد.
چقدر دلتنگش بودم. خودم و لعنت مي كردم كه رفتم و باهاش حرف زدم كاش همه چيز بر مي گشت به هفته گذشته اونوقت بدون شك ديگه نمي رفتم ديدن ارشيا.
بدتر ازهمه ماجراي خواستگاري بود. تا شب بشه و صبح بشه و مامان زنگ بزنه به مهرناز خانم من مردم و زنده شدم.
ارشيا روي حرفش ايستاده بود و زير بار نرفته بود همين باعث ميشد بيشتر به خودم بد و بي راه بگم. كاش صبر كرده بودم و چيزي نگفته بودم.
تمام اين حرفها بي فايده بود. اتفاق افتاده بود و من مطمئن شده بود كه توي قلب ارشيا جايي ندارم.
ولي با تمام اين حرفها و اتفاقات انگار سر سوزني از علاقم به ارشيا كم نشده بود. خودم توقع داشتم بعد از اون ماجرا ازش متنفر باشم ولي اينطور نبود.
روز ها و شب هاي من بي شباهت به گذشته مي گذشت. رنگ تيره اتاق برام جذابيت نداشت به اندازه كافي دلم تنگ بود كه اين ديوار هاي تيره هم بخوان اذيتم كنن.
براي همين يك روز با بابا درباره رنگ ديوارهاي اتاقم صحبت كردم.
خيلي جدي و بدون مسخره بازي و اصرارهاي بچه گانه.
بابا مي تونم چند دقيقه وقت تون و بگيرم.
بابا كه داشت روزنامه مي خوند با تعجب به من كه براي اولين بار توي عمرم داشتم مثل ادم حرف مي زدم نگاه كرد و گفت:
البته دخترم.
روبروي بابا روي مبل نشستم و آرنجامو گذاشتم روي زانوهام. بعد به دستام زل زدم و گفتم:
يك خواهش از تون داشتم.
بابا روزنامه شو بست و با دقت بهم گوش داد انگار لحن صحبتم نشون مي داد كه خيلي جدي دارم صحبت مي كنم.
مي شنوم.
ميشه يه نقاش بيارين اتاق منو رنگ بزنه. يك رنگ روشن!
بد از اين جمله به بابا نگاه كردم.
بابا با دقت به من زل زده بود.
چي شد كه تصميت عوض شد؟
از اين رنگ خسته شدم. اتاقم دلگير شده احساس افسردگي ميكنم.
بابا هومي گفت و چونه اشو خاروند.
بابا سكوت كرده بود منم حوصله بحث و اصرار نداشتم. بنابراين گفتم:
اگه جوابتون نه هست اشكال نداره.
بعد بلند شدم برم كه بابا صدام كرد
ترنج!
برگشتم:
بله!
مطمئني دوباره تصميمت عوض نميشه و نميري يه رنگ مسخره ديگه بزني.
لبخند نيم بندي زدم وگفتم:
فكر نكنم. نمي دونم.
بابا همين جور نگام كرد و بعد از اينكه نفسشو داد بيرون گفت:
باشه. اتاقتو خالي كن.
رفتارم به طرز مشخصي توي ذوق ميزد. همه خانواده درباره تغييرات من خوشحال بودن. و ساده لوحانه فكر مي كردن من ديگه بزرگ شدم واين ساكت شدن و بي درد سر شدن من نشونه عاقل شدنم هست..
شايد اونا هم از اين همه شيطنت و آزار خسته شده بودند و ترجيح ميدادن كه ترنج همين جور آروم بمونه و دوباره بر نگرده به اون شرايط قبل.
رنگ اتاقم جاشو داد به يك پرتقالي ملايم با طرحهاي زرد رنگ از گل هاي آفتاب گردون.
آهنگاي متال و تند با آهنگ هاي ملايم و غمگين جايگزين شدند و كتابهاي رمان به قفسه كتابام اضافه شد.
من واقعا عوض شده بودم.
روزهايي كه كلاس زبان داشتم مي رفتم و گاهي روي همون نيمكت مي نشستم و با خودم خلوت مي كردم. دوباره و سه باره خاطرات اون روز و مرور مي كردم و آه هاي پر حسرتي مي كشيدم.
يكي از همون روزها بود كه روي نيمكت نشسته بودم و توي فكر و خيال خودم غرق شده بودم كه چند تا پسر بي كار مزاحمم شدند.
نبينم تنها نشسته باشي.
كدوم كج سليقه اي تو رو اينجا كاشته؟
يكي شون داشت مي اومد طرفم كه از جا بلند شدم و با عصبانيت گفتم:
مزاحم نشين!
كي گفته ما مي خوايم مزاحم شيم خانم كوچولو. يك گپ دوستانه اس.
نگاهي به دور و برم انداختم. پارك خلوت بود. ديدم موندنم ممكنه باعث دردسرم بشه. براي همين با يك حركت سريع شروع به دويدن كردم.
اون سه تاهم دنبالم. با آخرين سرعت مي دويدم كه چشمم افتاد به ساختموني كه درست كنار پارك بود. دم درش كمي شلوغ بود و چند نفر داشتن رفت و آمد مي كردن.
منم سريع خودمو انداختم تو. چون از توي نور وارد تاريكي شده بودم درست جلوم و نديدم و محكم خوردم به يك نفر.
وسايلي كه دستش بود پخش زمين شد. با شرمنده گي گفتم:
واي ببخشيد
و به چهره طرف نگاه كردم. يك پسر تقريبا بيست و دو سه ساله بود كه مقابلم ايستاده بود با چشمهايي متعجب به من خيره شده بود.
معلوم هست حواست كجاست؟
و از روي شونه ام به پشت سرم سرك كشيد. منم برگشتم و سه تاپسري كه تا اونجا اومده بودن ولي تاريكي داخل ورودي مانع ميشد كه منو ببينن نگاه كردم.
مزاحمت شدن؟
با حركت سر تائيد كردم.
نشست و شروع كرد به جمع كردم خرت و پرت هايي كه روي زمين ريخته بود در همون حال گفت:
اين وقت روز اينجا چكار ميكني؟
منم نشستم و شروع كردم به جمع كردن.
كلاس زبانم همين پشته.
دست از كار كشيد و نگام كرد. بعد سرشوتكون داد و دوباره مشغول شد.
شروع كردم به برانداز كردنش. قد متوسطي داشت موهاي تقريبا روشن چشماش يه چيزي بين سبز و خاكستري بود.
تركيب صورتش خيلي پسرونه نبود خصوصا كه چشما و موهاشم رنگي بود.
سرشو كه گرفت بالا هول شدم و وسايلي كه جمع كرده بودم و دادم دستش كه يكي از ته سالن صداش زد

ميلاد كجا موندي پس؟

بعد هم شبح دختري از ته سالن پيدا شد و به طرف ما اومد. قد متوسطي داشت و تپل بود. پوست سبزه وچشماي قهوه اي پر رنگي داشت. مانتوي مشكي بلندي پوشيده بود و موهاشو حسابي پوشونده بود.
با تعجب نگامون كرد و از ميلاد پرسيد:
اين كيه؟
ميلاد كاغذ ها و پوستري هايي كه پخش و پلا شده بودند و مرتب كرد و گفت:
منم نمي دونم يهو ظاهر شد و كاسه كوزه منو به هم ريخت.
باز چرخيدم و به بيرون نگاه كردم اون سه تا هنوز داشتن اون دور و بر مي پلكيدن. پوفي كردم و حيرون موندم چكار كنم كه دختر اومد جلو وگفت:
مزاحمتن؟
جاي من ميلاد جواب داد
آره بايد به انتظامات پارك خبر بديم بيان جمشون كنن. الافاي مسخره رو.
دختر به ميلاد چشم غره رفت و گفت
ا ميلاد اين چه طرز صحبت كردنه.
ميلاد شونه اي بالا انداخت و به كارش ادامه داد. دختر دست منو گرفت و گفت:
فعلا بيا تو تا ميلاد زنگ بزنه. بعد مي توني بري.
ديدم چاره ديگه ندارم براي همين همراه ميلاد و دختر رفتم.
من الهه هستم اسم تو چيه؟
منم ترنجم
ترنج؟
اوهوم.
چه اسم خوشكلي داري.
خنديدم كه الهه گفت
واي روي يكي از لپات فقط سوراخ ميشه چه با نمك.
از اين حرفش بيشتر خنده ام گرفت.
ميلاد با كنجكاوي برگشت و نگام كرد كه الهه بش اخم كرد و گفت:
هوي. روتو اون ور كن پسر بد چيه زل زدي به دختر مردم.
ميلا خنده اي كرد و از يكي از درها گذشت و ما هم به دنبالش.
وارد سالن بزرگي شديم كه شبيه سالن اجتماعات يا يك همچين چيزي بود. چند نفر ديگه هم اون جلو روي سن مشغول بودن.
داشتن يه چيزايي رو سر هم مي كردن. آروم از الهه پرسيدم :
شما اينجا چكار ميكين؟
الهه با ذوق گفت:
قشنگه نه؟
منم موندم بودم كه الهه منظورش چيه كه ادامه داد:
بچه هايي كه اينجا مي بيني همه دانشجوي رشته هنرن. تابستونا ميايم توي اين فرهنگ سرا توي برنامه هاي مختلف شركت ميكنيم. قراره اينجا يه كنسرت كه نه يك اجراي زنده موسيقي سنتي داشته باشيم فردا. داريم براي فردا دكور و وسايل و آماده ميكنيم.
نگاهم و چرخوندم توي سالن. فضاي آرومش حس خوبي بهم داد. الهه دستم وكشيد و گفت:
بيا با بچه ها آشنات كنم.
فقط دانشجو ها مي تونن اينجا فعاليت كنن؟
نه بابا همه سني هست.
چه كلاسايي دارين اينجا؟
كلاساي مختلف از موسيقي گرفته تا نقاشي و داستان نويسي.
چه جالب با اينكه هر سال همين نزديكي ها كلاس زبان مي اومدم ولي تا حالا متوجه اينجا نشده بودم.
ولي پوستراي تبليغاتي ما همه جا هست.
فقط تابستون كلاس دارين؟
نه طول سال هم هست ولي خوب تابستونا فعاليت بيشتر ميشه بخاطر اوقات فراغت بچه ها.
شما چي مي خونين؟
من خودم نقاشي.
نقاشي و خيلي دوست دارين؟
اوه من اگه يك روز يك طرح نزنم صبحم شب نميشه.
به سن نزديك شده بوديم. ميلاد وسايل و گذاشت روي سن و مشغول گرفتن شماره شد. بعضي ها برگشته بودن و داشتن مارو نگاه مي كردن.
الهه بلند گفت:
بچه ها معرفي ميكنم. ترنج
و به من اشاره كرد. هم زمان چهار جفت چشم به من خيره شد. با حركت سر سلام كردم. غير از ميلاد سه تا پسر ديگه هم بود و يك دختر غير از الهه.
همه اومدن طرف ما و جواب سلامم و دادن.
الهه به دختر اشاره كرد وگفت:
ستاره دوست عزيزم. آقا كاوه. آقا مهدي و ايشون هم نامزد عزيز بنده سامان.
نيش سامان تا بناگوش باز شد و گفت:
خدا رو شكر الهه خانم يه غريبه ديد باز ما رو تحويل گرفت.
همه از اين حرف سامان خنديدند و الهه مشت آرومي به بازوي سامان زد.
بي مزه.
ستاره با خنده با من دست داد:
خوشبختم.
بقيه هم جواب سلامم و مودبانه دادن.ميلاد كه تلفنش تمام شده بود با يك جهش روي سن پريد و از همون جا داد زد:
اگه مراسم معارفه تمام شد بياين به كارتون برسين. بابا كلي كار داريم. تا فردا تمام نميشه ها.
مهدي و كاوه چرخيدن كه برن كه سامان گفت:
باز رئيس بازي اين ميلاد گل كرد.
پسرها خديدن و روي سن پريدن. الهه به من گفت:
همين جا بشين تا كار ما تمام شه. ببخشيد مجبوريم تنهات بذاريم.
روي يكي از صندلي ها نشستم و گفتم:
نه خواهش مي كنم.
همه مشغول كارشون شدن ومن هم با لذت نگاشون مي كردم. پاك يادم رفته بود كه كلاس دارم. وقتي هم يادم اومد ديگه دير شده بود. منم بي خيال شدم و نشستم به تماشاي اون جمع خندان.
كاراشون با خنده و سر به سر گذاشتن و متلك گفتن به سامان و الهه تمام شد.
الهه اومد طرف من و گفت:
حسابي خسته شدي نه؟
بلند شدم و گفتم:
نه اصلا. خيلي هم خوش گذشت بهم.
سامان دست الهه رو گرفت و گفت:
نگفتي اين ترنج خانم از كجا پيداش شد.
داستانش مفصله.
بعد رو به ميلا كه داشت روي كاغذي كه دستش بود چيزي و يادداشت مي كردگفت:
راستي ميلاد زنگ زدي به انتظامات پارك.
ميلاد با سرجواب داد كه آره.
سامان با تعجب پرسيد:
انتظامات واسه چي؟
الهه به من اشاره كرد و گفت:
چند نفر مزاحم ترنج شدن اونم به ما پناه اورد.
سامان نگام كرد انگار كه منتظر تائيد من بود. منم سرتكون دادم. همون موقع صدايي از دم در ورودي گفت:
به به خسته نباشين. مشحر شده بچه ها.
من هم همراه بقيه برگشتم.
دهنم وا مونده بود.
ارشيا؟؟

چشمام و بستم و دوباره باز كردم. يعني ممكنه خودش باشه. اون كه رشته اش گرافيكه بعيد نيست اين دور و برا پيداش بشه.
نزديك تر كه شد راحت تر ميشد چهره اشو ديد.
نه ارشيا نبود. ولي توي نگاه اول واقعا شباهت مي داد. قدش كوتاه تر از ارشيا بود و برخلاف ارشيا كه چهار شونه بود لاغر تر بود. ته ريشش عين ارشيا. حالت موها و چشم ها شباهت زيادي ميداد.
خوب كه نزديك شد تازه ميشد فهميد كه سنش شايد هفت هشت سالي از ارشيا بيشتر بود.
با بهت زل زده بودم به مردي كه داشت به دكوري كه بچه درست كرده بودن نگاه مي كرد. واقعا اگه ارشيا برادر بزرگتري داشت اينقدر نمي تونست بهش شباهت بده.
آروم زدم به شونه الهه و گفتم:
اين كيه؟
استاد مهران. از استادي اينجاست خوشنويسي تدريس ميكنه.
نگاهم و از استاد مهران گرفتم و به الهه نگاه كردم. انگار خيلي ضايع به استاد زل زده بودو كه الهه به طرز خاصي نگام مي كرد. براي رفع رجوع گفتم:
چه جالب هميشه دلم مي خواست خوشنويسي ياد بگيرم. آخه پدر بزرگ مادريم خطاط بود ولي نه نوه هاش نه بچه هاش كارشو دنبال نكردن.
الهه دستم و گرفت و گفت:
اينكه خيلي عاليه بيا بريم همين الان به استاد بگيم.
توي دلم گفتم:
اي حناق بگيري ترنج دروغم كه سرم هم ميكني عين آدم سر هم كن.آخه اين چه چرتي بود كه گفتي.
الهه منو كشون كشون برد طرف استاد و گفت:
استاد يك هنرجو تازه براتون پيدا كردم.
استاد مهران كه برگشت و گرم نگام كرد يك لحظه احساس كردم ارشيا داره نگام مي كنه و ناخودآگاه لبخند زدم.
خدايا آخه چرا من اينقدر بد شانسم. چرا اينو سر راه من گذاشتي؟ خواستي هيچ وقت ارشيا رو فراموش نكنم. مگه چاره ديگه هم دارم.
استاد مهران منو از افكارم بيرون كشيد:
قبلا كار كردي؟
نه..نه استاد.
الهه پريد وسط صحبت مون.
ميگه پدر بزرگش خطاط بوده.
به حالا بيا و درستش كن.
استاد با خوشحالي نگام كرد:
جدا؟ پس بايد يه چيزايي بلد باشي.
لبخند زوركي زدم مغزم و دوباره به كار انداختم:
نه متاسفانه خيلي قبل از تولد من فوت كردن.
اينو راست گفتم خدا رو شكر.
اه متاسفم.
منم سري تكون دادم و گفتم:
خواهش ميكنم.
خوب دلت مي خواي از كي شروع كني؟
عجب گيري كرده بودم.
نمي دونم من روزاي فرد كلاس زبان دارم. نمي دونم برنامه ام با شما جور دربياد يا نه؟
استاد فكري كرد و گفت:
كلاست چه ساعتيه؟
پنج تا هفت.
اوه عاليه. كلاس من سه تا چهاره. مي توني بياي؟
ديگه افتاده بودم تو هچل يه حرفي زده بودم و خودم و انداخته بودم توي دردسر.
آره ولي بايد با خانواده ام مشورت كنم.
استاد دستهاشو پشت سر توي هم قفل كرد و گفت:
حتما حتما. ولي من منتظرتم. خيلي خوشحال ميشم يك هنرجوي خيلي جوان به كلاسم اضافه بشه.
بله استاد خواهش مي كنم.
راستي چند سالته؟
پونزده امسال مي رم كلاس دوم دبيرستان.
خيلي عاليه از اين سن شروع كني حتما پيشرفت ميكني. متاسفانه الان بچه ها بيشتر دنبال موسيقي و نقاشي هستن مثل شما كم پيدا ميشه كه دنبال اين هنر اصيل باشه.
باز هم لبخند زدم و گفتم:
من خيلي هم توي مسائل هنري استعداد ندارم.
استاد با جديت حرفم و رد كرد:
در مسائل هنري تمرين و تكرار خيلي مهم تر از استعداده اينو از كسي كه سالهاست توي اين كاره قبول كن.
سعي خودمو مي كنم.
استاد نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:
خوب من ديگه برم. فردا حتما خبرشو به من بده.
چشم استاد.
استاد مهران كه رفت با نگام بدرقه اش كردم كه الهه با ذوق گقت:
واي ترنج خيلي عالي شد. استاد مهران از بهترين هاي اينجاست.
سامان كنار الهه ايستاد و گفت:
باز تو واسه چي هيجان زده شدي؟
ترنج مي خواد بياد اينجا كلاس خطاطي.
سامان سري تكون داد و گفت:
عاليه. بعد هم به ساعتش نگاه كرد و گفت:
من ديگه برم. علي منو ميكشه. نيم ساعت پيش بايد مي رفتم و كتابخونه رو تحويل مي گرفتم.
الهه با چشماي گرد شده گفت:
پس چرا وايسادي خوبه اينقدر اصرار كرد كار داره.
خوب بابا رفتم.
وقتي سامان رفت الهه توضيح داد:
سامان اينجا مسئول كتابخونه هم هست. اين كتابخونه رو بچه ها خودشون راه انداختن . اصلا كتابخونه نداشت اينجا. يه فراخوان داديم و پوستراشو زديم اينجا و از بچه ها خواستيم كتابايي كه دارن و به كارشون نمي اد بيارن اهدا كنن.
با تعجب گفتم:
واقعا؟ چيزي هم جمع شد.
الهه با خنده گفت:
آره بابا كلي رماناي عالي جمع كرديم. رمان يكي دو بار كه خوندي ديگه بلا استفاده ميشه ولي اينجا كه باشه خيلي ها مي تونن استفاده كنن.
واي چه عالي؟ بعد پولش چي؟
اهدا كردن ديگه پول نداديم. فقط گفتيم اگه خواستين از كلاساي اينجا استفاده كنين يه تخفيف ويژه مي ديم بهتون.
با خوشحالي گفتم:
منم مي تونم عضو بشم؟
الهه اخمي كرد و گفت:
حقيقتش چون تعداد كتابا محدوده عضو گيري هر شيش ماه يك بار انجام ميشه اونم به تعداد محدود. اول تابستونم كه عضو گيري كرديم. فعلا عضو تازه نمي گيريم تا اول زمستون.
آه پر حسرتي كشيدم و گفتم:
حيف شد فكر كردم مي تونم راحت رمان بگيرم و بخونم
كه الهه باز با هيجان گفت:
واي نكنه تو هم رمان خوني آره؟

با خنده گفتم:
تا حالا نبودم ولي شدم.
خوب من يه چند تايي دارم كه تازه خريدم. باور نمي كني هر ماه نزديك ده تومن پول رمان ميدم با اينكه كتابا و لوازم درسيم كلي پولشه.
خوب چرا از اينجا نمي گيري.
الهه با بدجنسي خنديد و گفت:
آخه همه اينا رو خوندم.
با چشماي گرد شده گفتم:
راست ميگي؟
آره بابا. خودم همون اول عضو شدم. يه وقتايي هم كاري نداشتم مي رفتم پيش سامان و همون جا مي خوندم.
دست به سينه نگاش كردم و گفتم:
پارتي بازي آره؟
خوب نه. كتابي كه توي كتابخونه گذاشته و كسي هم دنبالش نيامده من مي خوندم اگه همون موقع يكي مي خواست مي دادم مي رفت نمي گفتم نه بگو نيست و از اين چيزا.
لبم گاز گرفتم و مردد موندم بگم يا نه ولي بالاخره گفتم:
مي توني با عضويت خودت براي من كتاب بگيري؟
الهه با چشمايي باريك شده نگام كرد و گفت:
پارتي بازي آره؟
انگشتم و گاز گرفتم و شونه هامو بالا انداختم.
خوب آره ديگه.
الهه هم خنديد و گفت:
مي خواي چند تايي خودم دارم مي خوام بدم به كتابخونه قبلش بدم تو بخونيشون.
واي الهه جون يعني ميدي؟
خوب معلومه چرا كه نه.
واي مرسي به خدا اينقدر حوصله ام سر مي ره كه نگو. يه چند تايي از يكي از بچه ها گرفتم همه رو يه روزه خوندم.
اوه اوه پس بپا معتاد نشي كه خرابت مي كنه آبجي.
از اين لحن الهه خندم گرفت:
معلومه خودت خرابشي آره؟
واي چه جورم. به خدا يه مدت شده بود. اگه دير به دير رمان مي رسيد دستم انگار يه چيزي گم كرده بودم كلافه مي شدم.
واقعا؟
به جان خودت اعتياد مياره.
باشه بابا كم كم مصرف ميكنم.
الهه خنيديد و گفت:
آخه همه اولش تفريحي شروع مي كنن.
هر دو از اين حرف الهه خنديدم. بعد الهه گفت:
باشه برات پارتي بازي ميكنم. راستي فردا كه مياي كار بچه ها رو ببيني؟
نمي دونم بايد اجازه بگيرم.
واي تو رو خدا بيا ترنج. سامان و مهدي هم جز گروهن.
من تا حالا كنسرت موسيقي سنتي نرفتم.
الهه با تعجب نگام كرد:
جدي ميگي؟
اوهوم.
ولي موسيقي سنتي كه بيشتر از پاپ اجرا ميشه.
مي دونم ولي برام جذابيت نداشت.
الهه كمي دمغ شد:
آها!
ديدم خيلي بده بعد از محبتي كه بم كرده اينجوري بذارم و برم. براي همين گفتم:
ولي بدم نمي آد كار شما رو ببينم.
الهه دوباره ذوق كرد و گفت:
چه خوب. بيا بريم يه دونه از دعوت نامه هاي خودمون و بدم بهت.
بعد دست منو كشيد و همراهش برد.
نه الهه اگه قراره جاي كس ديگه رو بگيرم نمي آم.
ا اين چه حرفيه. هركدوم از بچه ها سه نفر مي ميتونن دعوت كنن. خوب من و سامانم كه با هميم يكي و ميديم به تو.
ديگه واقعا داشتم شرمنده ميشدم. ولي الهه ول كن نبود.
مستقيم رفت سراغ ميلاد و گفت:
ميلاد اسم ترنج و بنويس توي مهموناي ما.
ميلاد با تعجب به الهه نگاه كرد و گفت:
تو كه تا ديروز داشتي التماس مي كردي دو نفر ديگه رو هم دعوت كني.
با اين حرف ميلاد الهه خجالت زده به او توپيد:
ميلاد!
منم كه ديدم الهه داره از مهموناي خودش مي زنه بخاطر من گفتم:
الهه جان اصلا لازم نيست خودتو به زحمت بندازي. باشه يك بار ديگه.
الهه نگاه خشمناكي به ميلاد انداخت و گفت:
نه اصلانم زحمت نيست. تازه معلوم نيست دفعه بعد كي باشه از اول تابستون داريم براي اين اجراي زنده دوندگي ميكنيم حالا مجوز دادن.
ميلاد نگاه نادمي با ما انداخت و گفت:
اگه بخواي مي تونم يكي از دعوت نامه هاي خودمو بدم بتون ها.
الهه دست منو گرفت و گفت:
لازم نكرده.
بعد منو دنبال خودش كشيد كه مهدي صداش زد.
الهه خانم!
الهه برگشت و به مهدي نگاه كرد:
بله؟
من مي تونم يكي از دعوت نامه هامو بدم. خانواده من كه اينجا نيستن. دوستامم با سامان و بقيه مشتركه. سه نفر برام زياده.
الهه لبشو گاز گرفت و گفت:
مطمئنين؟
مهدي لبخندي زد و گفت:
آره من همون روزم به ميلاد گفتم. ولي گفت نفري سه تا مي رسه هر كار دوست داري باش بكن.
الهه باز برگشت و نگاه خشمناكي به ميلاد انداخت كه ميلاد فورا سرش را توي كاغذش كردو خودش را به كوچه علي چپ زد.
من كه ديدم اوضاع هر لحظه خراب تر ميشه گفتم:
آقا مهدي اصلا معلوم نيست خانواده ام اجازه بدن. لازم نيست به خودتون زحمت بدين.
مهدي نگام كرد و گفت:
براي من فرقي نداره اگه شما هم قبولش نكنين من كس ديگه اي ندارم كه بدم بهش.
الهه تسليم شد وگفت:
پس مطمئن باشم از مهوناتون نمي زنين؟
مهدي خنديد و گفت:
اره بابا اگه شك دارين از سامان بپرسين.
باشه دستتون درد نكنه.
صبر كنين براتون بيارمش.
بعد سراغ كيفش كه روي يكي از صندلي ها گذاشته بود رفت و با پاكي توي دستش برگشت.
بفرما.
پاكت را از دستش گرفتم و گفتم:
واقعا ممنون. شرمنده ام كردين.
خواهش مي كنم فقط مي رين توليست مهموناي من اشكال كه نداره؟
مگه فرقي هم مي كنه؟
نه وقتي وارد سالن شدين ديگه مهم نيست مهمون كي بودين.
پس عيب نداره.
الهه همان ذوق زندگي هميشگي را از خودش بروز داد و گفت:
واي بريم به سامان بگيم. آقا مهدي دستتون درد نكنه.
خواهش ميكنم.
بعدم دست منو گرفت و دنبالش كشوند. نگاهي به ساعت سالن كردم و گفتم:
من ديگه بايد برم الهه جون. من تا اين ساعت كلاسم تمام ميشد نرم مامان نگران ميشه.
واي ببخشيد باشه. ولي سعي كن فردا حتما بياي ها.
باشه قول ميدم راضيشون كنم.
درباره كلاس خوشنويسي هم صحبت كن. باور كن پشيمون نميشي از استاد مهران ديگه بهتر گيرت نمي اد. به آرزوت هم مي رسي.
لبم و گاز گرفتم. از اينكه به الهه دروغ گفته بودم حس بدي داشتم. قبلش داشتم فكر ميكردم من از اينجا برم حالا نيامدم هم كسي يادش نمي مونه. ولي با محبتي كه الهه در حقم كرده بود تصميم گرفتم هم كلاس بيام هم كنسرت فردا رو.
نهايتش اگه خسته شدم ترم بعد به بهونه درس و مدرسه نمي ام.
الهه منو تا دم در همراهي كرد و گفت:
فردا كتابايي رو قول داده بودم و هم برات ميارم.
مرسي.
پس تا فردا.
خداحافظ.




يك بار نگاهم كن
يك بار نگاهم كن
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
يك بار نگاهم كن

يك بار نگاهم كن

فكر ميكردم جاي هيچ بحثي باقي نمونده ولي تا توي ماشين نشستيم ماكان شروع كرد به ايراد گرفتن از رفتار من و اينكه چرا با سينا گرم گرفته بودم.
ديگه ظرفتيم تكميل شد. و اشكم در اومد. همون جور كه گريه مي كردم گفتم:
چرا با من اينجوري رفتار مي كنين. مگه من بچه ام. تا حالا چه خلافي از من سر زده. چه كاري انجام دادم كه اصلابه من اعتماد ندارين. فقط يه مورد نام ببرين من به شما حق ميدم.
اينقدر عصبي شده بودم كه هر چي توي فكرم تلبنار شده بود ريختم بيرون.
دوستاي من صد تا دوست پسر دارن خونواده اشون اينقدر بهشون گير نميدن. اونوقت من كه سرم دنبال كار خودمه اصلا تو اين نخا نيستم شما اينقدر بم گير ميدين. به خدامن بچه نسيتم ديگه اينقدر عقلم مي رسه. براي من شخصيت وآبرو نذاشتين. هر جا مي ريم يكي تون داره به من چشم غره مي ره .
هر وقت مي گم ديگه اين بار كار بدي نكردم بازم يه بهونه برا سرزنش و توبيخ پيدا مي كنين. هيچ پدرو برادري نديدم مثل شما اينقدر بچه و خواهرشو كوچيك كنه.
ديگه به هق قق افتاده بودم. توي خودم جمع شدم و تا خونه گريه كردم. هيچ كس حرفي نزد. واقعا اينقدر بهم فشار اومده بود كه اگه گريه نمي كردم حتما مي مردم. بابا كه ماشين و نگه داشت سريع پياده شدم و بدون هيچ حرفي رفتم طرف اتاقم.
دلم مي خواست ديگه هيچ وقت هيچ كدومشون و نببينم. احساس اضافه بودن بهم دست داده بود. در اتاقم و بستم و قفلش كردم. با همون لباسا خزيدم زير پتوم.
گوشي مو در اوردم و به آني اس ام اس دادم.
آني خوابي؟
چند دقيقه بعد جواب داد:
بودم. ولي تو مسخره بيدارم كردي.
بزنگم؟
چه مرگت شده نصف شبي؟
آني حالم خوب نيست.
بجاي اس ام اس خودش زنگ زد.
ترنج چي شده؟
صدام از گريه دورگه شده بود.
نمي دونم فقط دلم ميخواد صبح كه از خواب بيدار ميشم تنها باشم. دلم مي خواد ديگه هيچ كدموشونو نبينم.
سرم زير پتو بود و آروم آروم گريه ميكردم.
خوب چي شده باز؟
هيچي همون گيردادناي هميشگي. من نباشم نمي دونم اينا چه جوري صبحشون شب ميشه.
فكر كردم الان رفتي مهموني تركوندي اومدي.
پوزخندم زدم.
آره جات خالي بود. اينقدر خوش گذشت كه نگو.
محلت نذاشت؟
نمي دونم يه كارايي مي كرد سر در نمي آوردم. ديگه حوصله ارشيارم ندارم.
چي ميگي تو ترنج. بي خيال بابا. مثل من باش هر چي ميگن بگو چشم باز كار خودتو بكن.
من ميگم چشم و كاريو كه خواستن ميكنم ولي بازم گير ميدن.
اصلا اون موضوع و بي خيال شو. بگو ببينم ارشيا چكار كرد وقتي ديدت؟
شك دارم منو ديده باشه.
يعني هيچ فرقي نكرده بود با قبل؟
اشكم و با دست پاك كردمو گفتم:
نمي دونم هيچ وقت اينجوري رسمي خونه شون نرفته بوديم.
بعد كه از رفتار ارشيا تعريف كردم آني مثل يك متخصص گفت:
ببين وقتي يه پسري برا يك دختري غيرتي بازي در مياره يا هواشو داره يعني با بقيه واسش فرق داره.
يك كم اميدوار شدم.
راس ميگي؟
معلومه.
ولي ارشيا خيلي هم به من توجه نكرد.
باشه ديونه مگه نمي گي سينا رو از روبروي شما بلند كرده
چرا ولي شايد بخاطر آتنا باشه.
فكر نكنم. اينكه فهميده ناراحت شدي چي؟
نمي دونم.
ولي من مي دونم. اين ارشيا خان دلش پيش اين ترنج خوشكل خودمون گير كرده.
لبم و گازگرفتم.
تو اينجوري فكر ميكني؟
اهوم.
حالا من بايد چكار كنم. شايد تا ابد حرفي نزنه.
خوب بايد يه جوري بش حالي كني.
يعني چكار كنم؟
چه ميدونم يه جوري بهش بفهمون ازش خوشت مياد.ولي تابلو نكنيا.
خوب يه پيشنهاد بده ديگه.
ترنج من خوابم مياد به ساعت نگاه كن از يك گذشته بابا مردم از خواب.
خوب حالا بگو چكار كنم بعد برو بخواب.
اين ديگه بستگي به طرفت داره بايد راهشو پيدا كني.
پوف...باشه. خودم يك فكري ميكنم.
آفرين. الان خوبي برم بخوابم؟
آره مرسي ديگه خوبم.
پس شبت بخير.
شب بخير.
گوشيم و گذاشتم زير متكام و نفس عميقي كشيدم.
يعني ميشه واقعا براش مهم باشم؟ كاش دوست ماكان نبود.
ضربه آرومي به در خورد. صداي مامان و شنيدم:
ترنج مامان؟ بيداري؟
جواب ندادم. صداي بابا اومد.
خوابيده فكر كنم.
خدا كنه با گريه نخوابيده باشه.
بيا بريم صبح باش صحبت مي كنم.
من هيچي نگفتم ولي حق با اين بچه اس. غير از شيطنتاي بچه گونه ديگه چه خطايي ازش سر زده.
سوري از تو ديگه توقع نداشتم. اگه بزرگ بود كه من نگرانش نبودم. چون بچه اس اينقدر مواظبشم. هنوز فرق بين پسر و دختر و نمي فهمه. نمي فهمه بايد با جنس مخالف چه جوري رفتار كنه. ايناس كه منو نگران ميكنه.
صداي مامان و كه از در دور شده بود ضعيف شنيدم.
ولي اين راهش نيست
وجواب بابا كه فقط زمزمه اش به گوشم رسيد.
پتو رو تا زير چونه ام بالا كشيدم.
يعني بابا راست ميگه؟ خوب حق داره وقتي من مثل بچه ها رفتار ميكنم. اونم حق داره اينجوري فكر كنه.
غلطي زدم و به پرده اتاقم كه توي نسيم تكون تكون مي خورد نگاه كردم.

بايد ثابت كنم كه مي فهمم كه بزرگ شدم.

از گرما داشتم كباب مي شدم.
شانسم ندارم اين ترم دخترا افتاده بودن روزاي فرد. من بدبخت پنجشنبه هم كلاس داشتم. خدا رو شكر زبان دوست داشتم وگرنه اصلا آخر هفته حال ميده آدم تعطيل باشه حتي اگه تابستون باشه.
كوله مو از شونه ام انداختم به اون يكي و كليد و از جيبم در آوردم. دلم لك زه بود براي يه شربت خنك دست ساز.
كتوني هامو در آوردم و خواستم برم تو آشپزخونه كه ديدم از توي پذيرائي صداي حرف زدن مياد.
داد زدم:
مهربان!
ديدم ماكان مثل موشك از تو پذيرئي پريد بيرون.
هوي چته؟
پر سوال نگاش كردم و گفتم:
چي شده؟
يواش بابا مگه بلند گو قورت دادي؟
خوب چه خبره؟
مهمون دارم خير سرم نه مامان هست نه مهربان!
مهمونت كيه؟
ارشيا..
پريدم وسط حرفش
اون كه ديگه كم مونده سند خونه رو بزنيم به نامش ديگه مهمون كجا بود.
مي زنم تو سرتا.
خوب راست مي گم.
بعدا حسابت و مي رسم. فقط ارشيا نيست كه يكي دو نفر ديگه هم هستن.
خوب كه چي؟
من كه نمي تونم خودم پذيرائي كنم داريم درباره كار صحبت مي كنيم.
حالا چرا آورديشون اينجا؟
پنج شنبه رو تعطيل كرديم با فردا يه تعميرات جزئي داره شركت مجبور شدم بيارمشون اينجا.
خوب اي كيو مي انداختين بعد از تعميرات.
آخه خانم سهيلي قرار نبود امروز بياد. يهو زنگ زد گفت برنامه اش براي امروز جور شده مي تونه بياد.
خانم سهيلي كيه؟
همكار جديد.
كلافه گفتم:
خوب چرا نرفتين خونه اونا.
ترنج ولم كن. همه چي يهويي شد. كمك مي كني يا نه؟
نگاش كردم و با بدجنسي گفتم:
يه ساعت اسپورت ديدم يه خورده گرونه بقيه اش مي افته گردن تو.
ترنج به خدا مي كشمت.
رفتم به طرف پله و گفتم:
پس به من چه!
دستم و گرفت و كشيد. دستش و كرد توي جيب كتش و يه چك پول پنجاه تومني درآورد و داد دستم.
كافيه؟
اي بد نيست.
حالا بدو يه سري از اون شربتاي خوشكلت بريز و بيار.
چشم. راستي چند نفرين؟
چهار نفر.
برو اومدم.
صاف رفتم تو آشپزخونه و سريع مشغول شدم. تنها كاري كه توي زندگيم بلد بودم همين بود.
ليواناي پايه بلند مامان و از بوفه برداشتم. شربت غليظ و ريختم توي ليوانا و تيكه هاي يخ مكعبي رو انداختم توش بعد آروم آروم آب ريختم روش كه شربت با آب قاطقي نشه. يه پرتقالم از يخچال برداشتم و حلقه كردم و زدم سر ليوانا.
ني هاي شيشه اي رو هم گذاشتم تو ليوانا و بعد گذاشتمشون تو سيني.
با اين روپوش و مقعنه نمي تونستم برم تو پذيرائي. دويدم رفتم تو اتاقم. تند يه شلوار لي و يه پيراهن آستين بلند يشمي هم پوشيدم. شالمم برداشتم و دويدم پائين.
شالمو انداختم روي موهام جلوي موهام بيرون بود. فقط بخاطر اينكه ارشيا اونجا بود. مي خواستم يه كم اين حركتم به چشم بياد.
سيني رو برداشتم و رفتم طرف پذيرائي. از چيزي كه ميديم شوكه شده بودم. خانم سهيلي يه خانم جوون و خيلي ناز بود كه درست نشسته بود كنار ارشيا و داشتن با هم صحبت مي كردن.
اين جناب ارشيا چي شده اينقدر ريلكس شده.
گرچه اصلا به خانم سهيلي نگاه نمي كرد ولي خيلي راحت با هم صحبت مي كردن.
داشتم از غصه مي مردم كاش ماكان و صدا زده بودم و سيني رو داده بودم به خودش. ماكان منو ديد و اشاره كرد برم جلو.
رفتم تو و آروم سلام كردم. خودمم تعجب مي كردم از اين كارام من قبلا خيلي راحت بودم. اصلا انگار نه انگار حالا نمي دونم چرا اينقدر زود ناراحت ميشدم و دلم مي خواست تنها باشم.
مااكان گفت:
خواهر كوچيكم ترنج
با سر اول با خانم سهيلي احوال پرسي كردم. ارشيا يه لحظه نگاهم كرد و با سر اونم سلام كرد. يه آقايي هم نشسته بود كنار ماكان.
سيني رو بردم و اول گرفتم جلوي خانم سهيلي داشتم از فضولي مي مردم بفهمم جريان اين خانم سهيلي كه اينقدر با ارشيا گرم گرفته چيه. بش بيشتر از بيست و دو سه نمي خورد.
بفرما.
ممنون خانم كوچولو!
آخ خدا كه دلم مي خواست خره خره شو بجوم. فكر كرده خودش مامان بزرگه. زهر مارو خانم كوچولو.
يه لبخند زوركي تحويلش دادم و سيني رو گرفتم جلوي ارشيا.
يه نگاه به شالم انداخت و با لبخند شربت و برداشت و گفت:
چه خوشكل دستتون درد نكنه. زحمت شد.
واي كه مي خواستم سكته كنم. پس هم از شال پوشيدنم خوشش امده هم از شربتم.
به ماكان و اون آقا هم تعارف كردم و از پذيرائي بيرون اومدم تا كاري دست خودم ندم.
دويدم تو آشپزخونه وميوه ها رو ريختم تو سينك ظرف شوئي. تند تند شستم و خشكشون كردم. و چيندم توي ظرف كريستال پايه دار.
بعدم ظرف و بردم تو پذيرائي. دلم مي خواست مي فهميدم جريان چيه ولي ديدم خيلي ضايس بشينم جايي كه ربطي به من نداره.
آخرين لحظه به ماكان گفتم:چيزي ديگه اي احتياج ندارين.
نه برو دستت درد نكنه.
ديگه بيشتر نتونستم بمونم. از حرفاشون يه جورايي معلوم بود كه خانم سهيلي قراره به شركت اضافه بشه.
واي خدا يعني هر روز قراره ارشيا اين خانمه رو ببينه.
خوشكل بود و تازه يه دونه از موهاشم معلوم نبود. خوب معلومه تمام معياراي ارشيا رو داره.
آويزون برگشتم تو اتاقم. احساس مي كردم ديواري اتاق دارن بهم فشار ميارن. واقعا از اين رنگ سياه خسته شده بودم. دلم مي خواست رنگ ديوارها رو عوض كنم. فكر نمي كردم اينقدر زود خسته بشم.
مطمئنا اين بارم مجبور بودم خودم رنگ بزنم. لبم و جويدم و گفتم:
خوب ميزنم. مگه اون بار نزدم. تازه الان تابستونه و بيشتر وقت دارم.
رفتم سراغ اينترنت و شروع كردم به سرچ كردن طرحاي مختف چند تاش واقعا قشنگ بودن. با توضيحات كامل كه چه جوري طرح و در بياريم ديدم كار سختي نيست.
حالا به بابا بگم شايد قبول كرد نقاش بياره.
تا مهموناي ماكان برن وبتونم برم فضولي كنم ببينم جريان از چه قراره مجبور شدم خودم و سرگرم كنم.
يه فيلم كه استادمون تو آموزشگاه داده بود و گذاشتم تا ببينم. كارتوني بود و كلي خنديدم.
بعدم يه كتاب قصه برداشتم و ديكشنري موبايلمم باز كردم تا راحت تر بخونم.
نمي دونم چقدر گذشته بود كه صداي حرف زدن از حياط اومد. هوا ديگه داشت تاريك ميشد. بلند شدم و از بالكن نگاه كردم.
ارشيا آخرين نفر بود كه با ماكان دست داد و رفت. زود پرده رو ول كردم و دويدم پائين.
ماكان كتشو انداته بود روي دستش و اومد تو.
خسته نباشي.
ماكان نگام كرد.
مرسي.
داشتم مي تركيدم ديگه
مي خواين شركت و گسترش بدين؟
ماكان سلانه سلانه از پله اومد بالا و گفت:
نه خانم سهيلي مي خواد جاي ارشيا بياد.
گيج شدم. دنبالش از پله بالا رفتم و گفتم:
خودش ميخواد جدا شركت باز كنه؟
نه؟
پس چي؟
اول مهر داره ميره تهران. رتبه ارشدش خوب شده صد در صد تهران قبوله.
پام روي پله خشك شد.
ميره تهران؟ اين همه راه حتما سالي دوبارم مياد. اونم از كجا معلوم كه ببينمش.
همون جا روي پله نشستم.
واي اگه بره چكار كنم؟
فكرم به هم ريخته بود. نمي دونم چقدر روي پله نشستم و فكر كردم كه ماكان از اتاقش اومد بيرون و منو ديد.
تو چرا اينجا نشستي؟
هان؟
مي گم چرا اينجا نشستي.
به زور از جام بلند شدم و گفتم:
همين جوري.
و صاف رفتم تو اتاقم. مغزم داشت مي تركيد. بايد قبل از رفتن بش بگم بايد يه جوري حاليش كنم كه دوستش دارم.
آره بالاخره داشتم به خودم اعتراف مي كردم. من ارشيا رو دوست داشتم. خيلي زياد. برام مهم نبود كه منو نمي بينه برام مهم نبود كه گاهي منو ناديده ميگيره. مهم اينه كه بود. كه گه گاه نيم نگاهي بهم مي انداخت.
همين بس بود. نمي تونه بره. بايد بمونه. بايد بش بگم. بايد هر جور شده بش بگم.
لعنت به من كاش فضولي نكرده بودم. كاش همين جا بمونه و با خانم سهيلي همكار بشه. ولي بمونه. خزيدم زير پتو و اشكم شروع كرد به ريختن.
مغزم كار نمي كرد. نمي دونستم چه جوري بايد بهش حالي كنم كه دوستش دارم. بعد از كلي فكر كردن به هيچ نتيجه اي نرسيدم. اصلا هيچ تصوري نداشتم كه چطور مي تونم بهش حالي كنم كه دوستش دارم.
شب سر ميز شام ماكان ماجراي ارشيا رو به بابا هم گفت. تمام وجودم گوش شده بود تا چيز بيشتري دست گيرم بشه.
خلاصه احتمالا اول مهر ميره.
واقعا لياقتشو داره.
ماكان سري تكون داد و گفت:
نمي تونم انكار كنم اگه بره كار شركت خيلي افت ميكنه.
مامان گفت:
پس بگو مهرناز گفت داره يه فكرائي براي ارشيا ميكنه واسه همينه مي خواد قبل رفتنش خيالش راحت بشه.
لقمه پريد تو گلوم و افتادم به سرفه. بابا ليوان آب و داد دستم و گفت
چكار ميكني اروم تر.
با بدبختي آب و خوردم. با وحشت به مامان زل زده بودم تا ببينم چه خاكي داره تو سرم ميشه.
مامان سس ريخت روي سالادش و گفت:
مهرناز مي ترسه بخاطر اخلاقاي خاصي كه ارشيا داره بره يه زني بگيره كه اصلا با اونا جور در نياد براي همين مي خواد خيالش از بابت ارشيا راحت بشه بعد بفرستش شهر غربت.
خدايا حالا چكار كنم؟
ماكان براي خودش آب ريخت و گفت:
فكر نكنم ارشيا زير بار بره.
اميدوار به دهن ماكان چشم دوختم.
براي چي؟
اون الان تمام فكرش دنبال درسته. خودش كه مي گفت هنوز زوده
وا ديگه چه مي خواد شغل كه داره تحصيلاتم داره. پولم كه داشته باشي همه جا ميشه خونه پيدا كرد.
داشتم ضف مي كردم:
مامان تو رو خدا مي خواي زن بگيري براي پسر خودت بگير.
مامان با تعجب نگام كرد.
مگه ماكان چيزي گفته؟
تازه فهميدم فكرمو بلند گفتم. ماكان و بابا هم با تعجب نگام كردن. اب دهنم و قورت دادم و گفتم:
يعني منظورم اينه ماكانم تمام اين شرايط و داره ...خوب براي اون چرا نمي گيرين.
ماكان خنديد و گفت
نه بابا برا منم زوده .
ولي مامان با لحن خاصي گفت:
نه هيچم زود نيست. راست ميگه ترنج.
ماكان قاشقشو گذاشت تو بشقابش و گفت
من هر وقت زن خواستم خودم ميگم. ارشيام دقيقا همينو گفت. تازه من خودم به شوخي خانم سهيلي و بش پيشنهاد دادم چون تمام معياراي ارشيا رو داره. ولي اون گفت اصلا فعلا به ازدواج فكر نميكنه.
دلم مي خواست ماكان و خفه كنم.
خيلي مورد خوبيه برو خودت بگيرش چكار به ارشيا داري. اه
ولي مامان باز گفت:
فكر نكنم مهرناز بذاره ارشيا قصر در بره. براش فكرائي داره.
لقمه توي گلوم مونده بود و با بغض قاطي شده بود. مي دونستم اگه يك ثانيه ديگه بمونم حتما اشكم سرازير ميشه.
تازگيا چرا اينجوري شده بودم. خدايا من همون ترنج بي خيال و شيطونم.چه بلائي سرم اومده.
بلند شدم كه مامان گفت:
چرا نخوردي؟
سير شدم.
ولي تو كه چيزي نخوردي
به بشقابم نگاه كردم شايد دو يا سه قاشق خورده بودم. پس چرا اينقدر احساس سيري مي كردم.
نمي تونم بخورم سيرم. و ديگه فرصت سوال كردن به مامان و ندادم و دويدم توي اتاقم.

تا صبح با خودم هزار جور كلنجار رفتم ولي بازم راه به جايي نبردم. از دست خودم لجم گرفته بود.
دور و برم پر بود از دوستايي كه صد تا ماجرا نمونه من داشتن و هر روز با اشك و زاري واسه بقيه تعريف مي كردن ولي اينقدر حرفاشون براي من بي اهميت بود كه يك بارم به خودم زحمت ندادم ببينم آخر عاقبتشون چي شده و چه گلي به سرشون گرفتن.
نزديك صبح ديگه تقريبا بي هوش شدم.
روزهاي بعد به كسالت و سر درگمي گذشت. براي اينكه به اتفاقي كه ممكن بود پيش بياد فكر نكنم رفتم سراغ رمان هايي كه از اتنا گرفته بودم.
برخلاف تصورم خيلي هم خوب بودن جوري كه وقتي شروعشون مي كردم تا تمام نمي شدن زمينشون نمي گذاشتم.
رمان سوم واقعا منو به فكر انداخت. ماجراي دختر و پسري بود كه طي يك سوتفاهم از هم دور افتادن و با اينكه همو دوست داشتن ولي هيچ وقت به هم نگفتن تا سالها بعد كه دوباره با هم روبه رو شدن و پسره يك زندگي ناموفق و پشت سر گذاشته بود و دختره هم اصلا ازدواج نكرده بود.
اينقدر لجم گرفته بود كه نگو خوب اگه مثل بچه آدم همون اول به هم گفته بودن كه اينقدر بدبختي نمي كشيدن. گرچه با هم ازدواج كردن آخرش ولي خون به دل شدن تو اين چند سال.
بعد از خوندن اين رمان بود كه يه فكر احمقانه زد به سرم.
اگه منم الان به ارشيا نگم ممكنه همين بلا سرم بياد.
براي همين يه وسوسه افتاده بودم به جونم كه يه جوري به ارشيا برسونم كه دوستش دارم.
اگه حرفاي آني هم درست باشه و من براي ارشيا مهم باشم خوب بايد از اين ماجرا خوشحال بشه و اونم بگه كه منو دوست داره.
كافيه الان بهم قول بده كه ازدواج نميكنه. منم كه هنوز شونزده سال ندارم برام زوده تا اون بره درسشو بخونه و برگرده منم كنكورم و دادم. اونوقت ميشه جدي درباره اين موضوع صحبت كرد.
از هيجان اين اتفاق ذوق كردم
خدايا يعني ميشه؟ ولي حالا چه جوري بش بگم. بهتر نيست با آني مشورت كنم؟ نه اون بارم كه بش گفتم گفت بستگي به طرف مقابلت داره.
يه جور استرس مسخره افتاد به جونم بايد خوب فكر ميكردم تا يك راه حل اساسي پيدا كنم.
شايد يه هفته بيشتر گذشته بود تمام راه حل هاي ممكن و بررسي كرده بودم ولي هيچ نتيجه اي عايدم نشده بودم.
اول تصميم گرفتم به صورت ناشناس براش پيغام بفرستم ولي بعدش گفتم وقتي ندونه من كي هستم براي يك آدم مجهول كه نمي دونه كيه چه جوري صبر كنه و ازدواج نكنه.
بعد تصميم گرفتم بش تلفن كنم و باهاش صحبت كنم ولي بازم گفتم با اين سابقه خراب من حتما فكر مي كنه دارم سر كارش مي ذارم.
دوباره تصميم گرفتم براش نامه بنويسم و همه چيز و بگم. چند بار هم رفتم و شروع كردم ولي نتونستم. هيچ وقت انشام خوب نبود چيزايي كه نوشته بودم بيشتر شبيه نفكرات يك بچه بود تا درخواست عاشقانه.
بنابراين اين تصميم هم منتفي شد. در واقع ديگه راهي به ذهنم نمي رسيد.
ارشيا چند بار اومده بود و رفته بود ولي من مثل آدمايي كه خل شدن هي رفتم و هي اودم اينقدر كه ماكان مشكوك شد منم ديگه ترسيدم برم تو پذيرائي.
درست دو هفته از درگيري فكري من گذشته بود كه يك زنگ خطر برام به صدا در اومد.
مهرناز خانم يه دختر براي ارشيا كانديد كرده بود و تصميم داشت به زور ارشيا رو ببره خواستگاري.
وقتي ماكان ماجرا رو گفت چيزي نمونده بودم جلوي مامان و بابا از حال برم. به يه بدبختي خودمو نگه داشتم تا رسيدم تو اتاقم. نميدونم چرا فكر ميكردم ارشيا بخاطر علاقه به من نمي خواد تن به اين خواستگاري بده.
براي خودم دليل مي اوردم كه چرا با اينكه به من نگاه نمي كنه ولي اون شب فهميد كه من ناراحتم يا نذاشت سينا روبروي من بشينه.
همين دلايل براي من كافي بود. به خودم مي گفتم حتما مي خواد صبر كنه من بزرگتر بشم بعد اقدام كنه.
براي همين ديدم ديگه صبر كردن و نقشه كشيدن فايده نداره. نه تلفن نه نامه نه پيغامهاي پنهاني بايد يه راه سريع تر پيدا مي كردم تنها راهي كه برام باقي مونده و بود دلم نمي خواست مجبور به انجامش بشم اين بود كه مستقيم باهاش صحبت كنم.
اگه ارشيا از طرف منم مطمئن ميشد و مي فهميد كه دوستش دارم حتما خانواده اشو قانع مي كرد. مهرناز خانم هم كه خيلي منو دوست داره حتما خوشحال ميشه.
تنها راه همينه بايد به ارشيا بگم.ولي كي و چه جوري؟ ماكان نبايد به هيچ وجه چيزي بفهمه.
راه رفتم و فكر كردم. نه توي شركت مي تونستم ببينمش نه توي خونه خودمون. خونه اونام كه نمي تونستم برم. پس مي موند اينكه يه جايي بيرون از خونه و شركت باهاش قرار بذارم.
بايد از يكي از كلاسام بزنم. يه جلسه غيبت به هيچ كجا بر نمي خوره.
خوب حالا چه جوري خبرش كنم. زنگ بزنم خونه شون. خوب نه خونواده اش نمي گن من باهاش چكار دارم؟
نه بايد زنگ بزنم به خودش ولي من كه شماره شو ندارم.
بايد از گوشي ماكان شماره شو كش برم.
با اينكه قبلا هزار تا شيطوني از اين بيشتر هم كرده بودم ولي نميدونم چرا حالا وحشت كرده بودم.
ماكان فقط در مواقعي كه حمام يا دستشوئي بود گوشي اش و از خودش جدا مي كرد. بنابراين تصميم گرفتم صبر كنم تا ماكان بره حمام.
موبايل ماكان توي اتاقش بود. وقتي رفت حمام از توي اتاقم بيرون اومدم كه مامان صدام كرد.
ترنج!
مامان الان ميام.
يه لحظه فقط.
اوف اين مامان وقت گير اورده.
از پله دويدم پائين.
بله؟
دوستم زنگ زده يه شوي لباس دعوت داره مياي همراهم؟
اي خدا اين مامانم كه وقت گير اورده. الان ماكان مياد بيرون.
براي اينكه مامان و سريع دست به سر كنم گفتم:
باشه ميام.
چشماي مامان گرد شد.
مياي؟
اوف خوب آره. نيام؟
چرا چرا. تعجب كردم آخه هيچ وقت زير بار اين چيزا نمي رفتي.
مامان گير داديا
و با سرعت از پله بالا دويدم. دوش گرفتن ماكان برخلاف لباس پوشيدنش هميشه كوتاه بود.
مي ترسيدم هر لحظه از حمام بياد بيرون. دويدم توي اتاقش. قلبم داشت مي اومد تو دهنم هول شده بودم. نمي دونم چرا پيدا نميشد.
لعنتي نكنه سيوش كرده باشه.
بالاخره با هزار بدبختي شماره رو پيدا كردم. و توي گوشيم سيو كردم. داشتم مي خواستم از اتاق بيرون بيام كه گوشيش زنگ زد.
اينقدر هول شدم كه گوشي و پرت كردم و خواستم فرار كنم كه ماكان با حوله تنش وارد اتاق شد. گوشي داشت زنگ ميزد ومن وسط اتاق ايستاده بودم و ماكان هم مشكوكانه به من زل زده بود.
اينجا چكار ميكني؟
خدايا من همون ترنج حاضر جواب شيطونم چرا چيزي به مغزم خطور نمي كنه.
تلفن همين جور داشت زنگ ميزد.
آها ديدم تلفنت زنگ ميزه خواستم برات بيارم نمي دونستم حمامي.
ماكان به طرف گوشيش رفت و در حالي كه برش مي داشت بار مشكوك نگام كرد. منم ديگه صبر نكردم و دويدم تو اتاقم.
انگار قلبم هم احساس كرده بود اين اتفاق با تمام شيطوني هايي كه از سر بچگي و مي كردم فرق داره.
در اتاق و قفل كردم و نشستم روي تختم. شماره ارشيا رو آوردم و بش نگاه كردم.
اصلا باورم نميشد كه اين كارو كرده باشم. شماره ارشيا رو كش رفته بودم كه بش زنگ بزنم و بگم ميخوام ببينمت. تا قبل از اون فكر مي كردم خيلي راحت باشه زنگ مي زنم بهش و مي گم بياد يه جايي تا صحبت كنيم.
ولي حالا هر چي فكر ميكردم ميديدم كار خيلي سختيه. جدا از اون اصلا به چه بهانه اي بايد ازش اين درخواست و مي كردم.
روي تخت دراز كشيدم و به شماره ارشيا نگاه كردم. دستم روي دكمه اتصال رفت و همون جا متوقف شد.
اول بايد يك بهونه قابل قبول پيدا كنم براي اين كار.
تا آخر اين ترم چيز نمونده بود. بايد هر جور شده تا پس فردا كه كلاس داشتم قرار و مي گذاشتم.

زل زده بودم به گوشي:
آخرش كه چي ترنج خانم. ياا...
نمي تونستم اصلا دستم نمي رفت كه زنگ بزنم به ارشيا. مگه تا حالا چقدر مستقيم باهاش صححبت كرده بودم
اون همه بلا سرش آورده بودم و اونم جيك نزده بود. حالا بيام بگم چي؟
پوف خدايا يه كاري بكن.
باز به گوشي نگاه كردم. مهرناز خانم به مامان گفته بود براي آخر هفته قرار خواستگاري رو گذاشتند. ارشيا فقط قول داده همراهشون بياد.
ترس برم داشته بود. نكنه بره و دختره رو ببينه و همه چيز تمام شه.
بي خودي داشتم وقت تلف مي كردم تا قبل از انجام اين خواستگاري بايد بهش مي گفتم.
تا دو ساعت ديگه بايد مي رفتم كلاس ولي هنوز به ارشيا زنگ نزده بودم.
اين بار يك نفس عميق كشدم و دكمه اتصال و زدم. با هر بوق ضربان قلبم هم بالا تر مي رفت.
بفرمائيد؟
صداي ارشيا كه پيچيد توي گوشم زبونم بند اومد هر چي حرف آماده كرده بودم از ذهنم پريد.
الو؟
اگه قطع مي كردم ديگه عمرا دوباره زنگ مي زدم.
سلام
صدام مي لرزيد. صداي ارشيا ناآشنا به گوش رسيد.
شما؟
آب دهنم و قورت دادم.
ببخشيد...من بايد شمارو ببينم.
صداي ارشيا جدي شده بود
گفتم شما؟
من...من..ترنجم.
براي چند لحظه سكوت توي گوشي پر شد. و بعد صداي متعجب ارشيا رو شنيدم:
ترنج خانم؟ اتفاقي افتاده؟
اينجوري نمي تونم بگم بايد حتما شما رو ببينم.
براي خانواده مشكل پيش اومده؟ماكان؟
صداش يك كم نگران شده بود.
نه نه خانواده خوبن. براي خودم يه مشكل پيش اومده.
نمي دونم چرا اين و گفتم ولي ديدم بهترين راهه.
چه مشكلي؟
اينجوري نمي تونم بگم.
خوب من بايد بدونم براي چي مي خواين من و ببينين؟
واي خدا چرا اينجوري مي كنه.
من بايد درباره موضوع مهمي با شما صحبت كنم.
بعد هر چه احساس داشتم توي صدام ريختم.
خواهش مي كنم آقا ارشيا باور كنين خيلي مهمه.
صداي نفس پر صداشو شنيدم.
ماكان در جريانه؟
ناخودآگاه گفتم:
واي نه. تو رو خدا آقا ارشيا بايد ببينمتون يه مسئله اي هست كه بايد به شما بگم نمي تونم به ماكان بگم. خواهش مي كنم .زياد وقتتون و نمي گيرم.
باز سكوت پيچيد توي گوشي و بعد ارشيا گفت:
اگه ماكان فهميد بگم به چه مجوزي با خواهرش قرار گذاشتم.
به خدا نمي ذارم ماكان بفهمه. من الان بايد برم كلاس زبان ولي نمي رم. يه پارك پشت آموزشگاه ما هست بياين اونجا.هيچ كس نمي فهمه.
چيزي نگفت انگار كه داشت فكر ميكرد. توي دلم غوغايي بود. ديگه نمي دونستم چي بگم داشت اشكم در مي اومد.
اگه بگه نه چي؟
مياين؟
داشتم ناخنم و مي جويدم. اگه يك ثانيه ديگه جواب نداده بود اشكم سرازير شده بود. ولي بالاخره به حرف اومد و گفت:
باشه كجا بيام؟
اينقدر ذوق كرده بودم كه اسمم يادم رفته بود چه برسه به آدرس.چشمام و به هم فشردم و بعد از يك نفس عميق آدرس و گفتم.
خيلي ممنون. پس من ساعت پنج منتظرتونم.
باشه.
خداحافظ
خداحافظ.
موبايل و پرت كردم روي تختم. تازه اون موقع بود كه فهميدم تمام بدنم داره مي لرزه. دستامو تو هم چفت كردم و لاي زانو هام گذاشتم.
خدايا كمكم كن.
بلند شدم و رفتم سراغ كمدم.
چي بپوشم؟
خدايا من ترنجم همون كه بي خيال همه چيز بود حالا نگران لباسم شدم. نمي دونستم چكار كنم. تصميم گرفتم به آني زنگ بزنم بعدم پشيمون شدم.
نه فعلا نمي خوام كسي چيزي بفهمه.
كمدم و باز كردم. با توجه به اخلاقي كه ارشيا داره از تيپاي جلف و سبك و خوشش نمي اد. مانتو مشكلي مو برداشتم يه كم كوتاه بود ولي رنگش خوب بود.
جين طوسي و شال طوسي كه روش حروف انگليسي مشكي بود و هم پوشيدم. موهامو زدم به يك طرف و شالمو انداختم.
جلوي آينه ايستادم و به خودم نگاه كردم. مردد بودم آرايش بكنم يا نه ولي آخر سر يه آرايش كم رنگ كردم . كتابامو ريختم توي كوله ام و از اتاق اومدم بيرون.
مامان توي سالن نشسته بود با ديدنم با تعجب گفت:
كجا؟
لبم و گاز گرفتم و براي اينكه مامان متوجه هيجانم نشه طلبكار گفتم:
واقعا كه مامان ترم داره تمام ميشه هنوز از من مي پرسين كجا؟
مامان باز هم همان حالت متعجبش و حفظ كردم و گفت:
با اين قيافه؟
كوله مو روي شونه ام جابجا كردم وبا ترديد به خودم نگاه كردم و گفتم:
خيلي بده؟
مامان دست به سينه نگام كرد و گفت:
نه به نظر من كه كاملا براي يك دختر پونزده ساله طبيعيه ولي براي تو غير طبيعيه.
تازه متوجه منظور مامان شدم.
سرم و انداختم پائين تا مامان متوجه هيجانم نشه.
خوب با اون تيپم خيلي ضايع تك افتاده بودم بين بچه ها.
مامان اومد طرفم و گفت
ترنج عزيزم براي اينكه هم رنگ جماعت بشي كاري رو كه بش عقيده اي نداري انجام نده.
با تعجب به مامان نگاه كردم از مامان اين حرف بعيد بود. ماماني كه خودش فقط دنبال مد و طرحهاي جديد بود داشت اين حرف و به من مي زد.
بعد هم صورتم و بوسيد و گفت:
ديگه كم كم داري خانم ميشي.
و بعد بهم لبخند زد. انگار استرسم با اين حرف مامان تمام شد. منم تند صورتشو بوسيدم و دويدم طرف در.
كتوني هاي سفيدم و پوشيدم و از خونه زدم بيرون. يك ساعت تا قرارم با راشيا وقت داشتم.
واي خدايا قرار با ارشيا. همين فكرشم حس خوبي بهم ميداد.
اره از بچه ها زياد شنيده بودم. كه مي گفتن اول بذار پسره بياد سر قرار بعد تو برو كلاس بذار و از اين حرفا.
در اون لحظه فكر كردم هيچ كدوم از اونا طرف مقابلشون و واقعا دوست نداشتن وگرنه اين حرفا وقتي يكي و دوست داري بي معنيه.
دلم مي خواست براي ارشيا يه چيزي بگيرم. نمي دونستم كار درستيه يا نه. ولي بعدش ديدم ارشيا آدمي نيست كه به اين راحتي با اين مسئله كنار بياد.
بنابراين رفتم گل فروشي و يه شاخه رز سرخ خريدم و پياده رفتم طرف پارك.
هنوز ربع ساعت مونده بود به پنج. هوا حسابي گرم بود. روي نيمكتي زير سايه نشستم. آينه مو از كيفم در آوردم و خودمو نگاه كردم.
اه لعنتي چرا اينقدر بي ريخت شدم.
اين جوشاي لعنتي كجا بودن تا حالا دماغم چرا دو برابر شده؟
خدايا شانس منو باش چرا امروز اين ريختي شدم.
موهامو يه كم از روي چشمم كنار زدم. ولي گذاشتم بازم بيرون از شالم روي پيشونيم بمونن.
آينه مو كه گذاشتم توي كيفم يه صدا از جا پروندم.
كدوم بي معرفتي بوده كه اينجا تو رو كاشته؟
يه پسر تقريبا هيجده نوزده ساله دست به سينه وايساده بود و زل زده بود بهم.
اخم كردم گفتم:
كلانتري؟
آره
پس ستاره ات كو؟
پسره خنده مسخره اي كرد و گفت:
بيا تا طرف نيومده جيم شيم. از همين وقت نشانسيش معلوم ميشه جنس شناش نيس.
با عصبانيت از جام بلند شدم.
برو گمشو بچه پرو.
اوه اوه. چه عصبي.
مي ري يا زنگ بزنم به پليس.
نه بابا ترسيدم.
پسره ايستاده بود و نمي رفت كه ارشيا از دور سر و كله اش پيدا شد.
يه پيراهن آستين كوتاه سفيد پوشيده بود كه آستيناش تا بالاي آرنجش بود. شلوار مشكي راسته. موهاشو مثل هميشه زده بود به يك طرف عينك آفتابي قشنگي به چشمش بود. ته ريش كمي داشت كه خيلي هم بش مي اومد.
محو تماشاش شده بودم. با ديدن ما انگار كمي سرعتش بيشتر شد. با خوشحالي گفتم:
اومد.
پسره برگشت و با دقت به ارشيا نگاه كرد و بعد هم راهشو كشيد و تند از اونجا دور شد.
ارشيا با اخمهاي در هم رفته به من نزديك شد. مي دونستم بخاطر اون پسره اخم كرده براي همين خوشحال شدم كه روي من تعصب داره.
داشتم با خوشي نگاش مي كردم. از اينكه ارشيا همه چي تموم بود دلم ضف مي رفت.
شاخه گل و پشت سرم قايم كردم. ارشيا كه رسيد جلوم، بلند شدم و سلام كردم
سلام.
ارشيا عينكشو براشت و بعد يك نگاه كوتاه بهم انداخت و جواب داد.
سلام
قبل از اينكه بتونم چيزي بگم با پوزخند گفت:
مشكلتون به اون پسره كه اينجا بود ربط داره.
با تعجب نگاش كردم و گفتم
نه...نه...اصلا.
ارشيا كلافه مقابلم ايستاده بود و منم نمي دونستم چطوري شروع كنم. وقتي ديدم چيزي نمي گم. از اين حرفش ناراحت شده بودم. آروم گفتم:
نمي شينين؟
ارشيا پوفي كرد و در دورترين فاصله از من درست نقطه مقابل نيمكت نشست.
منم با ناراحتي گوشه ي ديگه نيمكت نشستم. اگه كسي مارو كه اونجوري نشسته بوديم ميديد نميدونم چه فكري درباره ما مي كرد.
ارشيا عصبي بود از اينكه مدام پنجه پاشو به زمين مي زد معلوم بود. فضا اصلا اون جوري كه تصور كرده بودم پيش نمي رفت.
آخر سر هم ارشيا بودم كه گفت:
نمي خواين چيزي بگين؟
از اين رسمي حرف زدنش كلافه شدم. نمي تونستم راحت حرف بزنم. سرم و انداختم پائين. روم نميشد نگاش كنم.
حالا كه تا اينجا اومده بودم بايد همه چيز و تمام مي كردم. آب دهنم و قورت دادم و از گوشه چشم نگاش كردم.
من نمي دونم چه جوري بگم. دفعه اولمه. مثل دوستام اهل ارتباط با پسرا نبودم كه بلد باشم چي بگم.
باز به ارشيا نگاه كردم. نگام مي كرد ولي معلوم بود واقعا جا خورده قبل از اينكه چيزي بگه سريع گفتم:
من...من...بايد بهتون مي گفتم. يعني راه ديگه اي برام نمونده بود...اگه...اگه
خدايا چقدر گرمه. لبم و گاز گرفتم
اگه اين برنامه خواستگاري پنجشنبه نبود من هيچ وقت اين كارو نمي كردم.
ارشيا بالاخره سكوتشو شكست.
من اصلا متوجه منظورتون نميشم.
گل و از پشت سرم بيرون آوردم و آروم گذاشتمش روي نميكت بين خودم و ارشيا. نگاش كردم. زير لب گفتم:
من..من...شما رو دوست دارم.
گفتم و راحت شدم. سرم و انداختم پائين.ارشيا سكوت كرده بود وچيزي نمي گفت. نگاش كردم. سرش پائين بود و نگاهش ودوخته بود به زمين.
چرا چيزي نمي گفت. شايد شوكه شده. فكر نمي كرد من پيش قدم بشم. شايد دلش مي خواست خودش اول به من بگه.
همين جور بش زل زده بودم. نه انگار قصد نداشت چيزي بگه. تمام انرژيمو جمع كردم و گفتم:
ارشيا...من..
ارشيا از جا پريد.
خواهش مي كنم بس كنين ترنج خانم.
شوك زده نگاش كردم. منظورش چي بود؟ يعني چي؟ چرا ناراحت شد.
ولي من...
گفتم بس كن...
برگشت و با اخم نگام كرد.
مي فهمي چي مگي؟ اينم يه بازي مسخره است مثل بقيه مواقع؟
بعد نگاهشو دوخت به آسمون وگفت
خدايا اصلا از خواهر ماكان همچين توقعي نداشتم كه بياد به من پيشنها دوستي بده.
سريع بلند شدم و بش نزديك شدم. با صدايي پر از التماس گفتم:
نه من قصدم اين نبود باور كن از ته قلبم گفتم...من دوستت
ارشيا يك قدم به عقب برداشت و با عصبانيت گفت:
لازم نيست مدام اين جمله رو تكرار كني!
درمانده شده بودم با بغض گفتم
باور نمي كني نه؟
ارشيا پشت به من ايستاد.
اصلا مسئله اين نيست. يه نگاه به خودت كردي تو همش پونزده سالته.
پريدم وسط حرفش.
ولي تو هم منو دوست داري مگه نه؟
با سرعت به طرفم چرخيد و با تعجب توي چشمام زل زد شايد در طي اين مدت آشنايي طولاني ترين زماني بود كه به من نگاه مي كرد. نگاهش رنگ عصبانيت گرفت و گفت
من چكار كردم كه همچين فكري احمقانه اي به ذهنت خطور كرده.
نفسم از اين حرف بند اومد.
اون شب مهموني خونتون...چرا سينا رو از جلوي ما بلند كردي.
ارشيا حيرون مونده بود چي بگه آخرش ناليد:
خيلي بچه اي ترنج.

بعد عصبي به چپ و راست رفت و گفت:
پس واسه همين اون جمله رو برام نوشته بودي؟ كه مزاحمت نيستم و اين حرفا.
پس چيزيكه براش نوشته بودم و ديده بود.
اگه مي دونستم علت تغيير رفتارت اينه همون موقع حاليت كرده بودم.
يعني دوستم نداره. يعني...شايد يكي ديگه رو دوست داره. با لكنت پرسيدم:
كس... ديگه اي.... رو دوست داري؟
ارشيا طوفاني شده بود. ارشياي آروم و سر به زير حالا از عصبانيت كبود شده بود. يك قدم به طرفم برداشت و گفت:
فقط بخاطر ماكان تمام اين حرفهارو فراموش ميكنم. من هيچ وقت نگاهي جز يه بچه شيطون و اعصاب خورد كن به تو نداشتم اگه كاري هم كردم بواسطه تعصبي كه ماكان روي تو داشته بوده نه چيز ديگه فهميدي؟
به انگشتش كه با حرص به من اشاره كرده بود خيره شدم. اصلا دركي از شرايط نداشتم.
ارشيا منو دوست نداشت. بهت زده بهش خيره شده بودم كه گفت:
من فعلا نمي خوام زن بگيرم اگرم مي خواستم تو توي ليست من جايي نداشتي. تو اصلا معياراي منو نداري. اصلا به اون تصويري كه من توي ذهنم از همسر آينده ام ساختم هيچ شباهتي نداري.
با تمام وجود خرد شدنم و احساس كردم ارشيا بدون توجه به من كه مثل جنازه اي بهش زل زده بودم چنگي توي موهاش زد و كلافه ادامه داد:
خداي من ترنج تو فقط يه بچه اي يه بچه شيطون. خيلي زوده كه بخواي به اين چيزا فكر كني. من...من...دلم مي خواد همسرم يه دختر سنگين و خانم باشه. دلم مي خواد از هنر يه سر رشته اي داشته باشه كه منو درك كنه.
بعد چرخيد و دستاشو كرد توي جيبشو به دورتر ها زل زد سعي كرد لحنش و آروم تر كنه و گفت:
من بت حق مي دم. بابا و داداشت بهت سخت مي گيرن. منم اولين پسري بودم كه ديدي و دم دستت بود براي همين فكر ميكني به من علاقه مند شدي. من كه برم همه چيز يادت ميره. اين يه يك حس بچه گانه است.
باورم نمي شد. اين كه جلوي من ايستاده بود و با سنگ دلي تمام من و از خودش مي روند ارشيا بود. ارشيايي كه ماهها بود بهش فكر كرده بودم.
نمي تونستم به اين راحتي بپذيرم صدام از زور غصه و ناراحتي مي لرزيد:
نه ارشيا تو تنها پسري نبود كه من ديدم. درسته بابا اينا سخت مي گرفتن ولي اينجور نيست كه تو مي گي. باور كن من دوستت دارم.
ارشيا باز عصبي شد.
بس كن بخاطر خدا. ديگه چه جوري تو صورت ماكان نگاه كنم. چه فكري درباره من ميكنه.
گل و برداشتم و به طرف ارشيا گرفتم.
ولي ماكان روي تو حساب ويژه اي بار كرده اون خيلي بهت اعتماد داره.
ارشيا با حرص گل و از دستم كشيد و توي سطل آشغال پرت كرد گفت:
از همين بيشتر دارم حرص مي خورم. كاش ماكان درباره ام اينجوري فكر نميكرد.
ديگه صدام شبيه ناله شده بود.
ارشيا...
ارشيا با خشم زل زد توي چشمام.
ترنج برو سركلاست. اين حرفا همين جا چال ميشه. فقط ديگه نمي خوام چشمم توي چشمت بيافته.
ولي...
ارشيا داد زد:
گفتم برو... ترنج.
يك قدم به عقب برداشتم و لبم و گاز گرفتم. چيزي به اسم غرور و شخصيت برام نمونده بود. واقعا بچه بودم كه فكر كرده بودم ارشيا عشق منو مي پذيره. واقعا احمق يودم.
ديگه اشكام تحت اختيارم نبود. كوله مو چنگ زدم آخرين نگاهم و توي چشماش انداختم چشمام پر شده بود از اشك و صورتشو نمي ديدم قبل از اينكه بريزن روي صورتم دوان دوان از ارشيا دور شدم.

كجا برم؟ سر كلاس؟ با حال اين خرابم مگه ميشد. نفسم تنگ شده بود. دلم مي خواست بلند بلند گريه كنم.
پشت بوته هاي شمشاد مخفي شدم سرم و روي زانوهام گذاشتم و شروع به گريه كردم.
توي دلم ناله مي كردم:
همه چي تموم شد. همه چي. هيچ وقت منو دوست نداشته كاش بش نگفته بودم. كاش روياهامو خراب نكرده بودم.
تمام تصوراتي كه از ارشيا براي خودم ساخته بودم خراب شده بود. فكر ميكردم اعتقاداتش باعث ميشه مهربون تر باشه.
فكر نمي كردم با اين همه غرور با من برخورد كنه. انگار كه من چه عيبي دارم. چقدر منو پائين تر از خودش ميديد. كاش فقط گفته بود بچه ام.گفت توي ليست من جايي نداري.
با اين فكر باز اشكم شدت گرفت.
نمي دونم چقدر گريه كردم. ولي وقتي به خودم اومدم پارك شلوغ تر شده بود جايي كه نشسته بودم ديد نداشت. آينه مو از كيفم در آوردم و نگاهي توش انداختم.
افتضاح شده بودم با اين قيافه نمي تونستم برم خونه مامان سكته مي كرد. تازه چه دليلي داشتم كه براش بيارم.
به هر حال نمي تونستم اونجا بمونم بايد مي رفتم خونه. همين جوري هم دير كرده بودم. مجبور بودم تاكسي بگيرم. تا برسم خونه نيم ساعتي تاخير داشتم.
كوله امو انداختم و راه افتادم طرف خيابون. جلوي نيمكتي كه با ارشيا قرار گذاشته بودم مكث كردم. رفتم طرف سطل و توش و نگاه كردم.
گل سرخي كه ارشيا توي سطل پرت كرده بود بين زباله ها پلاسيده و رنگش عوض شده بود. لبم و گاز گرفتم و قبل از انيكه اشكم دوباره سرازير بشه دويدم طرف خيابون.
بسه ترنج بسه دختر آروم باش. آورم باش.
براي يك تاكسي دست بلند كردم. نگه داشت. يه خانم عقب نشسته بود منم كنارش نشستم. آخرين نگاهم و هم به پارك انداختم و روم و بر گردوندم.
پخش تاكسي روشن بود و يه اهنگ خيلي غمگين داشت پخش ميشد:

خودت خواستي كه من مجبور باشم...برم جايي كه از تو دور باشم
خودت پاي منو از قلبت بريدي.. خودت خواستي كه من اينجور باشم
خودت خواستي كه احساسم بشه سرد...خودت خواستي نميشه كاريم كرد
مي ديدم دارم از چشمت مي افتم...مدار كردم و چيزي نگفتم.
برام بودن تو بازي نبود و... به اين بازي دلم راضي نبود و
از اول آخرش رو مي دونستم....تو تونستي ولي من نتونستم
برات بودن من كافي نبود و...حقيقت اين كه مي بافي نبود و
دارم دق مي كنم از درد دوري... مي خوام مثل تو شم اما چه جوري

اب دهنم و فرو دادم تا بغضم باز نشه. وقتي مي خواستم پياده شم از راننده اسم خواننده رو پرسيدم. به صورت داغون من نگاه كرد و اسم خواننده رو گفت و سري با تاسف تكون داد.
با قيافه زار و نزار وارد خونه شدم. توي حياط صورتمو شستم و آروم در و باز كردم. خدا رو شكر كسي توي سالن نبود.
سعي كردم مثل هر روز باشم.پس بلند سلا كردم:
سلام ترنج اومد.
و بعدم دويدم طرف اتاقم. صداي مامان و از آشپزخونه شنيدم.
معلوم هست كجايي؟ ديگه مي خواستم زنگ بزنم ماكان بياد دنبالت.
از همون بالاي پله داد زدم:
برامون فيلم گذاشته بودن يك كم طول كشيد.
بعدم خودمو پرت كردم تو اتاقم لباسامو در اوردم و رفتم تو حمام. دلم نمي خواست مامان اينا بوئي از اين ماجرا ببرن.
ده باره و صد باره اتفاقات عصر و براي خودم تكرار كردم و توي حمام هم كلي اشك ريختم. هر بار كه اتفاقات عصر و مرور مي كردم به يك نتيجه مي رسيدم. حرف زدن با ارشيا احمقانه ترين كار دنيا بود.
وقتي از احساس اون نسبت به خودم مطمئن نبودم خيلي بي شعور بودم كه رفتم مستقيم با خودش حرف زدم.
حرفاي ارشيا كه يادم مي اومد چيزي توي سينه ام
يك بار نگاهم كن
يك بار نگاهم كن

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
يك بار نگاهم كن

يك بار نگاهم كن

خونه اقاي مهرابي تقريبا شيش برابر خونه ما بود. مامان طبق معمول كه دنبال بهونه مي گشت كه دست خالي نره خونه آقاي مهرابي با يه دست گل گنده به مناسب تمام شده اولين ترم دانشگاه آتنا از ماشين پياده شد.
زير لب غر زدم
حالا انگار شق و قمر كرده مديرتم شد رشته اونم شبانه.
ماكان شنيد و گفت:
شب دراز است و قلندر بيدار. نوبت شمام مي رسه خانم پرفسور.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
من هر رشته اي بخوام هر جا اراده كنم قبول ميشم.
باز شدن در باعث شد صحبت ما نيمه تموم بمونه. پشت سر مامان اينا وارد شدم. خونه آقاي مهرابي حياط واقعا قشنگي داشت.
باغچه هاي پر از گلهاي رنگارنگ يه باغبون باحالي داشتن كه من ازش خوشم مي امد كافي بود درباره يه گل ازش سوال كني ديگه كل اطلاعاتشو مي خواست در اختيارت بذاره.
يه جوري از گلا و درختها حرف ميزد كه انگار بچه هاشن. با اينكه اصلانمي تونستم با آدماي مسن ارتباط برقرار كنم ولي از حرف زدن با اين باغبون كلي خوشم مي امد.
مهرناز خانم و آقا مرتضي جلوي در ورودي منتظرمون بودن.مهرناز خانم يه كت دامن مشكي چهارخونه پوشيده بود كه دامنش خيلي بلند بود موهاشم طلايي كرده بود. دفعه قبل كه ديده بودمش موهاش يه چيزي بين قهوه اي و قرمز بود.
مامان دسته گل و داد به مهرناز خانم و تعارفاي صد من يه غاز شروع شد.
آقا مرتضي با بابا و ماكان دست داد ونگاهي به من انداخت و گفت:
خوبي ترنج خانم؟
ممنون.
مهرناز خانمم دستمو گرفت و رو به بقيه گفت:
خوش اومدين بفرما داخل.
پامون و كه تو گذاشتيم آتنا هم به استقبالمون اومد. به نظرم بيشتر ناز بود تا خوشكل. آرايش كاملي داشت و يه پيراهن دخترونه خوشكل با زمينه سفيد و راه راه هاي طلايي تنش بود.
خيلي تعجب كردم كه ديدم يه شال نازك انداخته رو موهاش. تا اونجايي كه يادم مي آمد دفعات قبل خيلي راحت مثل ما بدون حجاب نشسته بود.
حتما نتيجه روضه خونايي ارشياس. اينم داره مي بره تو كيش خودش. احساس مي كردم نتونم با آتنا ارتباط برقرار كنم.
با بقيه مهمونا كه تقريبا همه رو نمي شناختم سلام و عليكي كرديم و با مامان رفتيم مانتو و روسري مونو درآورديم. مهرناز خانم با ديدن من گفت:
واي عزيزم چه ناز شدي! واي چه اين لباس بت مياد خيلي ماه و ملوس شدي.
يه لبخند كجكي تحويلش دادم.
حالا ول كن نبود. خبري از ارشيا نبود. آتنا كنارم نشست و خيلي خودموني سر صحبت و باز كرد. بر خلاف تصوري كه تو ذهنم ازش داشتم دختر راحت و خودموني بود.از دانشگاه و رشته اش پرسيدم اونم برام تعريف كرد.
نمي دونم ارشيا كجا مونده بود كه پيداش نبود. اقوام آقاي مهرابي زياد نبودن و كلا پونزده نفر نمي شدن. دختر ديگه اي غير از من و آتنا نبود ولي سه تا پسر ديگه تو جمع بودن كه آخرشم نفهميدم چه نسبتي با آتنا دارن.
يكي شون هر چند لحظه يه بار بر ميگشت و منو نگاه مي كرد. اينقدر اين كارو كرد كه كفرم بالا اومد از اتنا پرسيدم:
اون پسره كه تي شرت قرمز تنشه چه نسبتي با شما داره؟
آتنا با لبخندي گفت:
پسر خالمه.
بعدم خنديد وگفت:
بچه بدي نبست فقط يهكم همچين چشمش به اختيارش نيست.
از اين حرفش خنده ام گرفت وگفتم:
منم گاهي دستم از اختيارم خارج ميشه يه كارايي ميكنم.
داشتيم دو تايي مي خنديدم كه در باز شد و ارشيا با سلام بلندي وارد شد. يه پيراهن آستين كوتاه قهوه اي تنش بود و شلوار كتون كرم پوشيده بود. لبم و گاز گرفتم و نگاش كردم. دلم يه جوري شد.
انگار يه دلشوره دائمي كه مدتي كلافه ام كرده بود دست از سرم برداشت. ولي يه ثانيه نگذشته بود كه يادم اومد اخرين باري كه همو ديدم چه حرفي بش زدم.
خيلي قبلا بم توجه مي كرد با اين گندي كه زدم ديگه عمرا تحويلم بگيره.
بيشتر آقايون براش بلند شدن. از خانما فقط من ازش كوچيك تر بودم. به مامان نگاه كردم ببينم كمكي بم ميكنه يا نه.
نمي دونستم به احترامش بلند شم يا نه آخه تا اونجايي كه يادم مي امد مامان هيچ وقت براي هيچ مردي از جاش بلند نمي شد غير بابا بزرگم. منم هيچ وقت تو همچين موقعيتي نبودم كه اون از در وارد شه و نشسته باشم.
ارشيا با همه سلام عليك گرمي كرد و تقريبا رسيده بود به ما. ديگه ديدم خيلي ناجوره نيم خيز شدم. كه ارشيا با اشاره دست مبل و نشونم داد و گفت:
خواهش مي كنم راحت باشين.
فقط يه نيم نگاه كوتاه به لباسم انداخت و گذشت. حالم گرفته شد.
اين چرا اينجوريه؟
نشستم سرم جام. آتنا ازم عذر خواهي كرد و رفت طرف آشپزخونه. ارشيا نشسته بود كنار ماكان و داشتند آروم آروم مي خنديدن.
نگاهم چرخوندم دور سالن همه داشتن با هم صحبت مي كردن. حوصله ام سر رفته بود. اگه فاميلاي خودمون بودن با كسرا يه كاري مي كرديم بالاخره سر و صداي يكي در مي اومد.
ولي اينجا خونه ارشيا اينا اونم بعد از نصيحتاي آني دست و پام بسته بود آني گفته بود:
سعي كن يه شب فقط يه شب عين آدم باشي و كاري نكني.
در واقع اصلادل و دماغ اينكه بخوام كاري بكنم نداشتم. فكر ميكردم ارشيا بعد از ديدن من لااقل يه عكس العملي نشون بده ولي جوري نشسته بود كه اگه مي خواست منوببينه حتما بايد سرشو مي چرخوند.
عصبي شده بودم كه آتنا از راه رسيد.
ببخشيد تنهات گذاشتم. مي خواي بريم تو اتاقم. اينجا فكر كنم حوصله ات سر بره.
از خدا خواسته بلند شدم و دنبالش رفتم. اتاقش واقعا همون جوري بود كه بابا مي گفت اتاق دخترا بايد باشه.
اتاقش يه كاغذ ديواري ياسي داشت با گلاي بنفش سرويس خواب و ميزش هم ليموئي بود. يه قفسه پر از كتاب و عروسكاي رنگا رنگ.
روي ميزش يه لپ تاپ ملوس سفيد رنگ بود كه دلم براش پر كشيد.
اتاقش دقيقا نقطه مقابل اتاق من بود. يه لحظه دلم خواست اتاق منم همين شكلي باشه. از سليقه اي كه به خرج داده بودن تو انتخاب رنگ و وسيله خوشم آمد.
داشتم اتاقشوديد مي زدم كه گفت:
چرا نمي شيني؟
نشستم روي تختش و موهامو از روي چشمم كنار زدم:
اتاقت خيلي خوشكله ولي لپ تاپت خوشكل تره.
خنديد:
مرسي ولي لپ تاپ مال ارشياس. من ازش قرض گرفتم. چون هنوز خودم نخريدم بابا بهم قولشو داده البته.
با شنيدن اسم ارشيا چشمام برق زد. فكري كردم و با لحني كه سعي ميكردم ناراحت باشه گفتم:
داشتم دلمو صابون مي زدم يه كم باش كار كنم.
فورا بلند شد و لپ تاپ و آورد و گذاشت روي پام.
بيا فعلا دست منه منم مي تونم اجازه بدم يه چرخي توش بزني.
روشنش كردم و گفتم
بابا براي ماكان يه دونه از اون خوب خوباش گرفته چون كار گرافيكي ميكنه بايد همه چيزش بالا باشه. ولي برا من از همين معمولياس. تازه اونم به هزار شرط و شروط.
آتنا بلند شد و گفت
تا تو يه نگاه بش مي اندازي منم برم يه چيزي بيارم بخوريم.
با يه لبخند مهربانانه فرستادمش رفت.
ويندوز كه بالا اومد انگار هيجان زده شده بودم. تمام افكار منفي و شيطاني داشت به سراغم مي اومد دلم مي خواست يه جوري بي اعتنايي هاي ارشيا روجبران كنم.
توي كله ام بين دوتا نيروي خير وشر جنگي شده بود اساسي منم اون دوتارو به حال خودشون گذاشته بودم وداشتم فايلا و فولدراي ارشيا رو زير و رو ميكردم.
سراغ اولين چيزي كه رفتم عكساي شخصيش بود. دلم مي خواست بيشتر سر از كارش دربيارم. چون چيز زيادي ازش نمي دونستم.
عكسا همش جمعاي دوستانه بود كه توي خيلي هاش ماكانم بود. تو بعضي هاشونم دخترم ديده ميشد. ولي كاملا مشخص بود ارشيا دور ترين فاصله تا اونا رو انتخاب كرده.
از يه طرف خوشحال بودم كه كسي تو فكرش نيست از يه طرفي هم ناراحت كه معلوم نيست با اين اخلاقش منو تو ذهنش راه بده يا نه.
رفتم سراغ پوشه هاي طراحيش. طرحاي مختلفي كه زده بود و تماشا كردم از كارت ويزيت بود تا بيل بورد.
فكر نمي كردم در عرض يك سال يك سال و نيم كارشون اينقدر گرفته باشه كه تا اين حد مشتري داشته باشن.
طرف موذي مغزم داشت پيروز مي شد.

انگار دستم تحت اختيار خودم نبود. روي پوشه راست كليك كردم. شيفت و با دست چپم گرفتم و موس وآوردم رو دليت.

طرف خوب داشت مي گفت:
حتما بك آپ داره.
شايدم نداشته باشه. خوب در هر صورت حرص مي خوره.
اين بار ياد حرف آني افتادم كه گفته بود بايد ببيني از چي خوشش مياد همون كارو بكني.
خوب اگه من همه زحمتشو به باد بدم كه ازم متنفر ميشه.
لبم و گاز گرفتم و شيفت و ول كردم. فولدرم بستم و به بك گراندش زل زدم عكس يه ساختمون بود شكل كره.
باز يه فكر موذي اومد تو سرم. البته موذي نبود. حالا كه اون اصلا به من نزديك نميشه من كاري ميكنم من و حتما ببينه.
ورد و باز كردم و تايپ كردم:
بابت حرفي كه زدم معذرت مي خوام مي خواستم حرص مامان و در بيارم و الا شما هيچ مزاحمتي براي من ندارين.
اينقدر استرس داشتم كه همين يه خط و چند بار غلط تايپ كردم.
زيرشم فقط يه دونه ت نوشتم. فونتشم درشت كردم و با اسم نامه اي از يك دوست سيوش كردم تو فولدر طراحياش.
ناخم و جويدم:
اگه نبينش؟ نه بابا اينقدر تابلوه. نكنه آتنا زودتر ببينش.
براي اينكه پشيمون نشم و پاكش نكنم لپ تاپ وخاموش كردم و گذاشتم رو ميز آتنا و مثل يه بچه خوب و مؤدب رفتم سراغ كتابخونه آتنا. علاوه بر كتاباي درسي يه تعداد رمانم داشت.
زياد حوصله كتاب خوندن نداشتم. حوصله ام نمي ذاشت كه پشت سر هم بشينم و اين همه صفحه رو بخونم آخرشم معلوم نبود چي غمگين يا خوب.
دوستام ولي خوره رمان بودن بعضي هاشون تا يه هفته افسردگي مي گرفتن بابت كتابه اگه آخرش بد تمام ميشد. براي همين من زياد راغب نبودم كتاب بخونم. يكي از كتابايي كه قطرشم زياد نبود برداشتم و شروع كردم به خوندن بد نبود.
نشستم رو تخت و داشتم صفحه پنجمم مي خوندم كه آتنا اومد تو.
ببخشيد ترنج جان دير شد. مامان يه كار كوچيك بم گفت يه كم طول كشيد.
خواهش مي كنم.
ظرف شيريني و آب ميوه رو گذاشت روي ميز و گفت:
رمان قشنگيه خونديش؟
كتابو بستم و به جلدش نگاه كردم:
نه من تا حالا رمان نخوندم. حوصله زد حال ندارم.
خنديد و گفت:
همشونم زد حال نيستن. بعضياش واقعا قشنگن.
خوب آدم نمي دونه كه آخرش چي ميشه كه بدونه بخونه يا نه.
خوب از اونايي كه خوندن بپرس.
شونه هامو انداختم بالا و كتاب و گذاشتم سر جاش.
حالا هر وقت حسش بود.
بلند شد و ظرف شيريني رو گذاشت جلوم:
بفرما.
تشكر كردم و يه دونه برداشتم. و نگاش كردم خيلي دلم مي خواست بپرسم براي چي شال و انداخته رو موهاش. ده بار سوالم و بالا و پائين كردم و بالاخره پرسيدم:
فكر نكني فضولما ولي با اين شاله احساس خفگي نمي كني؟
آتنا لبخند زد و گفت:
نه چكار به من داره.
يه فكري كردم و گفتم:
آخه دفعات قبل كه ديده بودمت نمي پوشيدي.
آتنا پر شالش و تكون تكون داد و گفت:
بخاطر ارشياس. باهام صحبت كرد و منم بخاطر اون مي پوشم.
يعني اگه اون نباشه نمي پوشي؟
يه لحظه نگام كرد.
حرفاش منظقيه ولي خوب من اينجوري عادت كردم يه كم سختمه. ولي ارشيا ميگه آدم عادت ميكنه.
لجم گرفته بود به اون چه. وقتي باباش ومامانش براش مهم نيست اون چي ميگه اين وسط.
اتنا گفت:
اولاش سختم بود ولي ديگه دارم عادت ميكنم.
اگه نپوشي دعوات ميكنه؟
نه بابا. گذاشته به عهده خودم. براي همين روم نميشه نپوشم.
سوال بعدي داشت تو ذهنم بالا پائين مي پريد هر چي داشتم هلش مي دادم بره عقب و نياد سر زبونم نميشد آخرش پيروز شد و پرسيدم:
چرا ارشيا اينقدر با شما فرق داره؟
آتنا همينجور كه با شالش بازي مي كرد گفت:
واسه اينكه ارشيارو بابا بزرگم تربيت كرده؟
با تعجب گفتم:
بابا بزرگت؟
آتنا سر تكون داد و گفت:
همه وقتي خوانواده مارو مي بينن از رفتار ارشيا تعجب ميكنن. براي مامان اينام سخت بود اون اولا كلي با ارشيا جر و بحث داشتن. ولي خوب آخرش ارشيا كه ديد نمي تونه اونارو قانع كنه كوتاه اومد.
خوب اين چه ربطي داره به بابابزرگت؟
ارشيا اولين نوه و اولين نوه پسري بابابزرگمه. وقتي ده سالش بود مامان بزرگم فوت كرد و بابا اينا براي اينكه بابا بزرگم تنها نباشه اونو مي فرستادن پيشش. كم كم ارشيا خودشم مشتاق شد اونجا بمونه من خيلي كوچيك بودم ولي يادمه ارشيا هيچ شبا خونه نمي اومد. روزام گه گاه. تاوقتي شونزده سالش شد با اون زندگي مي كرد بعد بابا بزرگم فوت كرد . ارشيا برگشت خونه.
آتنا آه كشيد و گفت:
واقعا اون موقع نمي فهميدم ارشيا چشه. ولي فوت بابا بزرگ خيلي روش اثر گذاشته بود. رفتارش زمين تا آسمون با ماها فرق داشت. بابا بزرگم خيلي ناراحت بود كه بچه هاش به مسائل ديني اهميت نمي دن ولي كاري هم نتونست بكنه. تنها كاري كه كرد تغيير فكر ارشيا بود. همش بابا مامان و بابا سر اين موضاعت بحث داشت ولي خوب اونام نمي تونستن خودشون و تغيير بدن بعد از اين همه سال.
از چيزايي كه مي شنيدم تعجب كرده بودم.
چه فكرايي درباره ارشيا كرده بودم. بدبخت نمي خواسته قيافه بگيره تربيتش اينجوري بوده. حالا علت اين همه تناقض و مي فهميدم. كه چرا خودش و خونواده اش اينقدر فرق دارن.
آتنا با خنده گفت:
واي ببخشيد اينقدر حرف زدم شربتت گرم شد. بده ببرم عوض كنم.
نه نه خوبه همين جوري مي خورم.
آتنا همين جوركه شربتشو مي خورد گفت:
براي تابستونت چه برنامه اي داري؟
فعلا كه كلاس زبان تو الويته مثل هر سال از كلاس پنجم دارم مي رم. دوسش دارم.
برعكس من ازش متنفرم. هميشه كمترين نمره رو از زبان مي گرفتم.
ولي استاد ما تو آموزشگاه مي گفت زبان بلد باشي تو رشته دانشگاهيتم موفق تري.
آتنا با حرص سر تكون داد وگفت:
راست ميگه الان دوستاي من كه زبانشون خوبه راحت همه جور مقاله اي رو براي تحقيق مي تونن از اينترنت بگيرن. ولي من مجبورم يا دست به دامن اونا بشم يا برم بدم بيرون برام ترجمه كنن.
خوب چرا نمي ري كلاس.
شايدم رفتم. ولي فكر نكنم يه تابستون به دردم بخوره.
خوب همون جا ادامه اش بده. تهران كه آموزشگاهاي بهتري بايد داشته باشه.
نمي دونم بايد ببينم با برنامه كلاسام جور در مياد يا نه.
ليوان و گذاشتم روي ميز كه آتنا گفت:
اگه بخواي مي توني چند تا از كتاباي منو ببري بخوني.
مونده بودم چي بگم. بگم حال ندارم كتاب بخونم. ديدم بد ميشه. اومدم بهونه بد بودن آخرشو بيارم ديدم خوب همه رو خونده مي دونه چي به چيه.
بدون اينكه من موافقت كنم رفت سراغ كتابخونه اش و سه تا كتاب كشيد بيرون وگذاشت جلوم.
اينا هم قشنگن هم آخرشون خوب تمام ميشه.
سعي كردم از زيرش شونه خالي كنم.
ولي من كه معلوم نيست كي ببينمت مي مونه خونه مون.
عيب نداره من همه اينا رو سه چهار بار خوندم. دارن اينجا خاك مي خورن.
اوف چه گير داده بابا نمي خوام كتاب بخونم اه.
حالا من هي مي خواستم بهونه بيارم اونم فكر ميكرد من دارم تعارف ميكنم. آخرشم مجبور شدم قبول كنم.
داشت كتابارو برام مي گذاشت تو يه پاك كه در زدن.
آتنا بلند گفت:
بفرمائيد.
در باز شد و ارشيا اومد تو.
مامان ميگه بياين شام.
نمي دونم چرا ديدمش براي اولين بار خجالت كشيدم كه حجاب ندارم. اين بار من سرمو انداختم پائين كه صداشو شنيدم:
ترنج خانم بفرمائين شام.
يه حالي خوبي شدم ولي زبونم بند اومده بود. حالا كجاي اين حرف هيجان داشت نمي دونم. ولي از اينكه براي اولين بار مستقيم با خودم حرف زده بود حس خوبي داشتم.
زير چمشي نگاش كردم نگاش جلوي پاي من روي زمين بود. فورا بلند شدم. آتنا كيسه كتابارو گذاشت روي ميزش و گفت:
بريم شام.آخر شب خواستي بري برات ميارم. و سه نفري از اتاق خارج شديم.

آتنا رفت به مامانش كمك بده كه ميزو بچينه منم اينقدر هيجان زده شده بودم كه گفتم:
منم كمك مي كنم.
مهرناز خانم كلي قربون صدقه ام رفت و گفت لازم نيست زحمت بكشم. ولي من بالاخره رفتم وكمك دادم.
همين جور كه با آتنا صحبت مي كرديم ميز و هم مي چيديم. نمك دونارو با فاصله هم اندازه روي ميز گذاشتم و كنار هر بشقاب يه دونه ليوان.
مهرناز خانم چپ مي رفت و راست مي اومد مي گفت واي ترنج جان زحمت كشيدي.
چند باري كه داشتم مي رفتم و مي امدم ديدم ماكان برگشت و نگام كرد و دوباره به حرف زدنش ادامه داد. نگاهي به سر و وضعم انداختم و ديدم نه مشكلي ندارم. نمي فهميدم ماكان واسه چي داره اينجوري نگام ميكنه.
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
حالا من براي اولين بار تو عمرم دارم مثل ادم رفتار مي كنم اين نمي ذاره كاري مي كنه كه دوباره يه گندي بالا بيارم.
مهرناز خانم همه رو صدا كرد بيان سر ميز. آتنا شمعاي بلندي كه توي شمعدوناي نقره پايه ببلند بود و روشن كرد. ميز قشنگي شده بود. با اين همه غذايي كه پخته بودن ديگه روي ميز جا نبود.
خانما و آقايون كه با ديدن ميز به به و چه چه شون بالا رفت و واي ما راضي نبودم چرا زحمت كشيدين.واي خدا از اين حرفاي تكراري.
آتنا اومد دستم و گرفت و گفت
بيا اينجا بشين كنار خودم.
ماكان كه نشست پسر خاله آتنا كه نمي دونستم اسمش چيه. سريع نشست كنار ماكان. كه ميشد درست مقابل من.
ماكان يه نگاه غير دوستانه بش انداخت ولي اون با پرويي به من لبخند زد. منم مونده بودم چكار كنم كه ديدم ارشيا اومد طرفش و زد رو شونه اشو گفت:
سينا پاشو بشين اون طرف من مي خوام كنار ماكان بشينم.
سينا دلخور نگاهي به ارشيا انداخت و گفت:
پسر خاله خوب مهمون نوازي مي كنيا.
ارشيا دستشو گرفت و در حالي كه بلندش مي كرد گفت:
خواهش ميكنم شما صاحب خونه اي واسه خودت.
وقتي سينا بلند شد ارشيا يه چشم غره هم بش رفت و گفت:
كيان و فريد گفتن بري پيششون برو اون ور بشين.
بعدم هلش داد و فرستادش بره.
من گيج شده بودم نمي فهميدم منظورش از اين كار چي مي تونه باشه.
يعني نخواسته پسر خاله چشم چرونش جلو من بشينه يا بخاطر آتناس. خوب حتما بخاطر آتناس. لعنتي چرا نمي فهمم چي تو كله اشه.
ارشيا خيلي خونسرد نشست كنار ماكان و بدون اينكه به من نگاه كنه مشغول كشيدن شامش شد. اتنا زد به بازوم و گفت:
چرا شروع نمي كني؟
نگاش كردم و گفتم:
ممنون.
مي خواي برات بكشم.
اومدم بگم نه خودم مي تونم كه باز صداي ارشيا در اومد:
آتنا چرا از مهمونت پذيرائي نمي كني؟
لال موني گرفته بودم. نمي فهميدم حالا خودم چه مرگم شده. يه نيم نگاه به ماكان انداختم ديدم خيلي راحت داره شامشو مي خوره.
بعدم به ارشيا نگاه كردم. منتظر به آتنا نگاه ميكرد. ديدم بخوام عين اين كر و لال ها همين جور هيچي نگم خيلي ضايع تره چون من تا حالا تو عمرم از حرف زدن كم نياورده بودم. گفتم:
ممنون خودم مي تونم.
بعد قبل از اينكه اتنا بشقابم و برداره خودم براي خودم يه كم پلو كشيدم و يه تيكه گوشت و سيب سرخ شده ريختم كنارش.
همه مشغول شده بودن. من آروم آروم داشتم مي خوردم و يواشكي ارشيا رو هم نگاه ميكردم. ديدم همين جور كه حرف مي زد نمك دون و برداشت آروم يه كم ريخت تو قاسقش و چشيد.
نمي فهميدم داره چكار ميكنه ولي صداي پر خنده ماكان و شنيدم كه گفت:
امنه؟
ارشيا هم نمك و پاشيد روي غذاشو گفت:
الحمد ا... نمكه!
لقمه همين جوري تو دهم مونده بود.
مگه قرار بود تو نمك دون چي باشه؟
ماكان يه لحظه نگاش افتاد به قيافه من و پخي زير خنده زد.
ارشيا با تعجب گفت:
برا چي مي خندي؟
ماكان با چشم منو نشون داد. ارشيا هم برگشت و يه لحظه نگاش به من افتاد كه همين جور مات مونده بودم به اون دوتا.
نگاش و دوخت به بشقابش و يه خنده آرومي كرد. ماكان خنده شو جمع كرد و گفت:
مار گزيده اس بنده خدا. داشتي سفره و ميچيدي گفتم خدا به خير كنه امشب قراره چه اتفاقي بيافته.
تازه فهميدم چه خبره. آخه اون دفعه كه شكر ريخته بودم تو نمك دون ارشيا خونه ما بود. عادتم داره همش به غذاش نمك بزنه. شكر ريخته بود رو غذاش و مجبور شده بود تا تهش و بخوره بنده خدا. بعد از شام به ماكان گفته بود.
لبم و گاز گرفتم كه نخندم ماكان از بالاي ليوان نوشابه اش نگاهم كرد و گفت:
همين حالا لو بده چكار كردي ما شاممون و با خيال راحت بخوريم.
از اين حرف ماكان يه كم ناراحت شدم. قاشقمو گذاشتم تو بشقابم و گفتم:
اينقدرم بچه نيستم كه خونه مردم از اين بچه بازيا راه بندازم.
ارشيا زد به بازوي ماكان و گفت:
ولش كن ماكان.
از ارشيام حرصم گرفته بود. چرا فكر كرده اينجام از اين كارا مي كنم يعني منو اينقدر بچه فرض كرده.
آتنا آروم گفت:
چرا نمي خوري؟
منم همون جور آروم گفتم:
سير شدم.
بعدم از پشت ميز بلند شدم كه ماكان گفت:
الان شبيه ليمو ترش شدي.
و خودش با بدجنسي خنديد ارشيا باز گفت:
ماكان بي خيال شو.
يه نگاه دلخور انداختم به ماكان و بدون اينكه به ارشيا نگاه كنم رفتم طرف سالن.

روي يه كاناپه يه نفره ولو شدم. كلي حالم گرفته شده بود. شده بودم سوژه خنده ماكان و ارشيا. واقعا كه به ماكانم ميگن برادر.
جاي اينكه آبروي منو بخره بيشتر آبرومو مي بره. اون ادا چي بود ارشيا در آورد. بفرما ترنج خانم اينم نتيجه كارات ارشيا فكر ميكنه با يه بچه تخس شيش ساله طرفه كه همه جا رو به هم مي ريزه.
لبم و به شدت گاز گرفتم دلم مي خواست برم خونه. مي دونستم بعد از شامم يه ساعتي شايد بيشتر مونده گاريم ولي مي خواستم اينقدر نق بزنم تا مامان راضي بشه بريم.
همين جور براي خودم نشسته بودم كه يكي نشست كنارم سرم و كه چرخوندم سينا رو ديدم.
اوف اين ديگه چي ميگه.
سلام اسم من سيناست.
تكيه دادم و گفتم:
شنيدم ارشيا گفت.
يه كم جا خورد ولي كم نياورد.
شمام بايد ترنج باشين.
اينقدر از دست ماكان و ارشيا عصبي بودم كه حوصله اينو ديگه نداشتم. ولي دلم مي خواست دق دليمو سر يكي خالي كنم. بي خيال گفتم:
اينجور ميگن.
يه كم ابروهاشو داد بالا و گفت:
معلومه عصباني هم هستين.
برگشتم و يه نگاه عاقل اندر سفيه بش انداختم و گفتم:
گيرم كه باشم شما؟
اونم بي خيال دست به سينه نشست. چشماش مي خنديد ولي صداش عادي بود گفت:
هيچي از سر شب دلم مي خواست بگم از مدل موهات خيلي خوشم مياد.
نه بابا چه زود پسر خاله شدي پسر خاله.
لبشو گزيد و خنديد.
من اصولا آدم ركي هستم.
نگفته معلومه.
حالا چرا دعوا داري؟
چون زيرا!
اوه واقعا قانع شدم. حالا ميشه بدون دعوا پيش بريم.
نگاهي به قسمت پذيرائي انداختم ميز خيلي تو ديد نبود. شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
من با شما دعوايي ندارم.
واقعا هم حالم بهتر شده بود. ماكان و ارشيا رو بي خيال شدم و سعي كردم با سينا يه گپ دوستانه بزنم.
نگاش كردم.زل زده بود به من.
خوب پس مي تونم بگم وقتي موهاتو مي ريزي روي چشمت خيلي قشنگ تر ميشي؟
پوزخندي زدم و گفتم:
نه نمي توني بگي.
سينا خنديدو گفت:
راستي چند سالته.
پونزده و نيم.
واقعا؟
با حرص نگاش كردم
چيه؟ كمتر نشون ميدم؟
هول شد.
نه نه اصلا منظورم اين نبود.
حالا خودت چند سالته؟
من يه خورده مونده بيست سالم بشه.
ابروهامو بردم بالا و گفتم:
واقعا؟
بلند زد زير خنده.
بابا دس خوش يعني نخورده تلافي ميكنيا.
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
ديگه. عوضش بعدا ديگه حرص نميخورم كاش اين و گفته بودم اونو گفته بودم.
دستي به چانونه اش كشيد و گفت:
هوم...فكر خوبيه. ولي خوب يه بدي داره ممكنه بعدا حرص بخوري چرا اينو گفتم اونو گفتم.
برا من اين مورد خيلي كم پيش مياد.
با بدجنسي گفت:
پس پيش اومده.
ياد حرفي كه به مامان زده بودم و ارشيا شنيده بود افتادم. لبم گاز گرفتم. انگار كه فهميد.
اوه اوه پس حرفشم خيلي ناجور بوده كه اينجوري رفتي تو فكر.
سعي كردم موضوع و عوض كنم.
دانشگاه مي ري؟
خنديد.
باشه مي زنيم اون كانال. اره.
چي مي خوني؟
معماري.
پس از اون بچه درس خوناش بودي؟
اي.
ولي بت نمي خوره.
يه كم جا خورد و با تعجب پرسيد:
چرا؟
بي خيال گفتم:
از حركاتت معلومه بچه شري بودي. اين دوتا با هم جور در نمياد.
ار كدوم حركاتم يعني؟
اين بار من خنده بدجنسي كردم و گفتم:
از اينكه ارشيا از جلوي آتنا بلندت كرد.
اصلا ربطي نداره.
بي ربطم نمي تونه باشه.
نخير منظورم اينه كه شيطنت سر جاش درسم سر جاش.
ولي من نمي تونم.
يعني چي؟
يعني وقتي مي خوام شيطنت كنم ديگه مغزم برا درس بكار نمي افته.
يه جور خاصي نگام كرد و گفت:
اونوقت پسرام جز شيطنت هات هستن؟
من كه منظورشو نفهميده بودم گفتم:
آره چه جورم. اول از همه كسرا. يه پسر باحاليه كه نگو.
قيافه اش مشتاق شده بود.
يعني منم مي تونم قاطي شيطنتت بشم.در مقابل اون كسرا شانسي دارم؟
و چشمك خنداني تحويلم داد.
اوه اوه بازم گند زدم تازه منظورشو فهميدم. حالا مونده بودم چه جوري اين بحث مزخرف وجمش كنم و طرفو از سو تفاهم در بيارم.
چيزه. فكر كنم متوجه منظور من نشدي. كسرا پسر عمومه. از من دوسال بزرگتره.
خوب كه چي؟
آهان يعني اين كه من واقعا شيطنت ميكنم. يعني با كسرا سر به سر ديگران مي ذاريم. از اين كارا و اينا.
سينا ولي كوتاه نيامد
يعني مي خواي بگي دوست پسر ندراي؟
چشمام گرد شد.
چه پروئيه اين. از سوالش واقعا كفري شدم و ناخودآگاه اخمام تو هم رفت.
واقعا كه. اين چه سوال مسخره ايه. نه ندارم ولي شمام حق ندراين از مسائلي كه اينقدر خصوصين از يه نفر سوال كنين.
انگار از عصبانيت من جا خورد چون فورا دست و پاشو جمع كرد و گفت:
من همچين قصدي نداشتم. اصلا خوب داشته باشي هم اشكال نداره. من خودم الان سه تا دوست دختر دارم.
به اين ديگه كيه. سه تا دوست دختر داري و اومدي دراي مخو منو تليت مي كني. عجب روئي داره اين.
انگار فكرمو از نگام خوند كه فوري گفت:
دوتاشون همين جور تلفني فقط ارتباط دارم.
پوزخندي زدم و گفتم:
برام مهم نيست.
سينا ساكت شد. منم چيزي نگفتم. ديگه خوشم نمي اومد باهاش حرف بزنم. اگه مثل قبل بود كه اصلا برام فرق نداشت طرف مقابلم پسر باشه يا دختر به بحث ادامه مي دادم. ولي الان ديگه مي دونستم نگاه پسر با يه دختر به جنس مخالفش زمين تا آسمون فرق داره.
پوفي كردم و موهامو از روي چشمم كنار زدم. سينا با لحني كه معلوم بود پشيمون شده گفت:
اصلا بيا درباره يه چيز ديگه صحبت كنيم.
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
مثلا چي؟
درباره كارايي كه گفتي مي كني با پسر عموت.
يه نگاه بش انداختم كه قيافه بچه هاي مظلوم و مؤدب و به خودش گرفته بود. خنده ام گرفت. اونم خوشحال شد و گفت:
آخيش داشتم قبض روح ميشدم. حالا تعريف كن.
منم ناخودآگاه شروع به تعريف چند تا از شيرين كاريام كردم. داشتيم با سينا مي خنديدم كه سر و كله ماكان و ارشيا پيدا شد.

ناخوداگاه لبخندم جمع شد. ماكان اخماش حسابي تو هم بود. نمي دونستم چه غلطي بكنم. سينا كه هنوز متوجه موضوع نشده بود با تعجب گفت:
چت شد؟
آروم گفتم:
سه نكن داداشم.
چشماي سينا هم گرد شد. و صاف نشست. ماكان يه چشم غره اي بم رفت و گفت:
برو مامان كارت داره.
پوفي كردم و بلند شدم. مي دونستم مامان كارم نداره. اين يعني ترنج خانم هري
دلم مي خواست خفه اش كنم. خودش راحت با دخترا ميگه و ميخنده نوبت من كه ميشه آقا غيرتي ميشه.
اخم هامو كشيدم تو هم و رفتم بيرون. آتنا داشت ميز و جمع مي كرد. بقيه پسرا هم داشتن كمك ميدادن منم كه بيكار بودم رفتم طرف آتنا و گفتم:
بذار كمك كنم.
نه برو بشين. ديگه قبل از شامم زحمت كشدي. چيزيم كه نخوردي.
نه بابا اين حرفا چيه. حوصله ام سر ميره از بي كاري.
آتنا لبخند زد و مشغول كارش شد. منم داشتم يكي يكي بشقاب ها رو تميز مي كردم كه مي خوان بذارن تو ظرف شوئي راحت باشن.
چند تا بشقاب و كه جمع كردم ديدم يكي كنار ايستاده. نگاهم و آوردم بالا. ارشيا بود. لبم و گاز گرفتم.
خدايا اين ديگه اينجا چكار ميكنه. بدون اينكه به من نگاه كنه. مشغول جمع كردن ميز شد و آروم گفت:
سينا پسر بدي نيست ولي خوب بهتره خيلي باهاش گرم نگيرين.
دهنم باز مونده بود. ارشيا چي داشت مي گفت. منظورش از اين كارا چي بود. بدون اينكه به من نگاه كنه ادامه داد:
ماكان صلاح شما رو مي خواد پس ازش دلخور نشين.
چند تا ظرف و گذاشت توي هم و برد طرف آشپزخونه.
تازه وقتي رفت معني حرفاشو فهميدم.
يعني من نميفهمم. يعني چي اين حرفا. اصلا به چه حقي به خودش اجازه ميده تو كار من دخالت كنه. كي بهش همچين اجازه اي داده.
برگشتم و به سالن نگاه كردم ماكان بي خيال نشسته بود.
خونم به جوش امده بود. دلم مي خواست حال ماكان و بگيرم. وقتي اون به خودش اجازه بده منو جلوي ديگران كوچيك كنه هر كي از راه رسيد ميخوواد نصيحت كنه.
دسته بشقاب ها رو برداشتم و بردم طرف آشپزخونه ديگه دلم نمي خواست يك لحظه هم اونجا بمونم.
چرا ماكان و ارشيا فكر ميكنن من هيچي نمي فهمم. يعني واقع اينقدر بچه به نظر ميام. يعني ارشيا منو يك دختر بچه مي بينه كه بايد بهش گوشزد كنند دست به اين نزن جيزه.
اينقدر بهم فشار اومده بود كه داشتم ديوانه ميشدم دلم مي خواست داد بزنم. اگر خونه خودمون بود مطمئنا بشقاب هايي كه توي دستم بود و به يك بهونه اي مي زدم زمين تا آروم شم.
داشتم به زمين و زمان بد وبيراه مي گفتم واصلا حواسم نبود. با دسته بشقاب رفتم تو شكم ارشيا كه داشت از آشپزخونه مي آمد بيرون.
ارشيا متعجب نگاهم كرد. ولي من اينقدر دلخور بودم از اتفاقات پيش آمده كه نفهميدم چه شده. فقط آروم گفتم:
معذرت مي خوام
ارشيا انگار كه به خودش اومده باشه نگاهشو از صورتم برداشت و گفت
خواهش مي كنم. بدين من مي برم.
از كنارش رد شدم و گفتم:
خودم مي برم.
بشقاب ها رو گذاشتم روي ميز آشپزخونه و بدون هيچ حرفي رفتم پيش مامان. ارشيا كه داشت بقيه ميز و جمع مي كرد يكي دوبار نگاهم كرد. ازش دلخور بودم. از همه دلخور بودم.
مامان و مهرناز خانم گرم صحبت بودن. زدم به آرنج مامان و گفتم:
مامان پاشو بريم خونه.
مامان برگشت و نگام كرد:
تازه شام خورديم زشته.
من خوابم مياد.
وا اون موقع كه مدرسه داشتي تا نصف شب بيدار بودي حالا كه تابستون شده خوابت گرفته.
مامان من مي خوام برم خونه. خسته شدم.
مامان لبشو گاز گرفت و گفت
يواش مهرناز مي فهمه.
با لج صدامو بلند تر كردم و گفتم:
خوب بفهمه. خسته شدم مگه چيه.
مامان اين بار يه چشم غره وحشتناك بهم رفت و گفت:
ترنج صداتو بيار پائين.
پس مي ريم خونه؟
نه نمي ريم. هنوزميز شام جمع نشده كجا بريم زشته. بگير بشين سر جات.
با حرص به پشتي مبل تكيه دادم و دست به سينه نشستم.
مامان آروم كنار گوشم گفت:
اون موهاي مردشور برده رو هم از روي چشمت بزن كنار.
زير لب غر زدم:
دلم نمي خواد. خوشتون نمي آد نگاه نكنين.
مامان نفس پر صدايي كشيد و روش و بر گردوند. موهام تمام چشم راستم و گرفته بود. ولي دست بشون نزدم. دلم مي خواست مامان و حرص بدم.
سينا يه كم اون طرف تر روبروي من نشسته بود. نگاهش روي من بود و يه لبخند خاصي روي لبش. ياد حرفش افتادم كه گفته بود از مدل موهام خوشش مياد.
رومو برگردوندم كه فكر نكنه بخاطر اون موهامو نمي زنم كنار.ماكانم با حرص داشت نگام مي كرد.
خدايا ديگه چه غلطي بكنم. چرا همه اينجوري به من نگاه مي كنن. دلم مي خواست بشينم و يه دل سير گريه كنم.
هر كار ميكنم از نظرشون غلطه. من كه امشب دست از پا خطا نكردم يعني دو كلمه با اين پسره حرف زدم زمين به آسمون اومده.
تا زماني كه مامان اينا تصميم بگيرن بريم. از جام تكون نخوردم حوصله آتنا رو هم نداشتم. همون جور بق كرده نشسته بودم. بقيه مهمونا به حرف و خنده هاشون ادامه دادن.
چند بار زير چشمي ارشيا رو هم نگاه كردم. نه اونم مثل بقيه مشغول حرف زدنش بود.
از اينكه كسي به من توجه نداشت اينقدر دلگير شده بودم كه همون شب تصميم گرفتم هيچ وقت با مامان اينا مهموني نرم.
اون يك ساعت اندازه يك قرن گذشت.وقتي مامان بهم گفت پاشو بريم. انگار از قفس آزاد شدم. براي اينكه بهونه دست مامان ندم تا رسيدن خونه شروع كنه از من ايراد گرفتن با دقت از مهرناز خانم و آتنا تشكر و خداحافظي كردم.
خوشحال بودم كه آتنا يادش رفته كتابارو بهم بده ولي در آخرين لحظه يادش اومدو گفت:
واي ترنج كتابا داشت يادم مي رفت.
لعنتي. بيخيالم نميشه حالا.
براي اينكه نفهمه زيادم مشتاق نيستم گفتم:
راست ميگي خوب شد يادت امد.
مامان اينا رفتن بيرون و منم منتظر آتنا شدم. ارشيا همراه مامان اينا رفت بيرون. آتنا با كتابا دوان دوان برگشت و گفت:
بازم ببخشيد. فكر نكني نخواستم بت قرضشون بدم.
تو دلم گفتم:
من كه از خدام بود تو همچين آدمي بودي.
ولي لبخند زدم و گفتم:
نه از قيافه ات معلومه از اين دخترا نيستي.
آتنا از حرفم خوشش اومد و خنديد بازم خداحافظي كردم و رفتم بيرون. بقيه رسيده بودن كنار در. بابا اينا آخرين خداحافظي ها را و كردن كه ارشيا گفت:
ببخشيد ديگه اگه بهتون بد گذشت. و نگاه كوچك به من انداخت.
بازم گيج شدم. پس فهميده بود من ناراحت شدم. پس چرا اينقدر از من فراريه. بايد در اولين فرصت با آني صحبت مي كردم. ولي بابا اينا به خودشون گرفتن و كلي تعارف و تشكر تحويل ارشيا دادن.
منم فقط يه تشكر كوتاه كردم و رفتيم بيرون.




يك بار نگاهم كن
يك بار نگاهم كن
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
يك بار نگاهم كن

يك بار نگاهم كن

رگشتم تو اتاقم و روي تخت دراز كشيدم. داشتم فكر مي كردم فردا برم با آني يه مشورتي بكنم ورد زبونش همش پسران.
فعلا كيس قابل اعتماد ديگه اي دور و برم پيدا نميشد كه بتونم راحت باش حرف بزنم.
صداي حرف زدن از حياط مي اومد فكر كردم ارشيا داره ميره. رسيد خشكشويي رو برداشتم و دوباره رفتم پائين. تو سالن كسي نبود. مامان از پذيرائي بيرون اومد گفت:
چرا اينجا وايستادي؟
خوب كجا برم. ما كه زندگي نداريم از دست اين ماكان و دوستاش. اين شركت زده ما از زندگي افتاديم. صب پا ميشيم ارشيا اينجاست ظهر هست سر شام هست. اين زندگي نداره همش اينجاست؟
چشماي مامان گرد شده بود. منم كه ديدم مامان قيافه اش به آدمايي مي خوره كه سكته ناقص مغزي رو رد كردن با حرص گفتم:
خوب چيه؟ مگه دروغ ميگم؟
كه يه صدا از پشت سرم گفت:
ببخشيد نمي دونستم مزاحم شما ميشم.
با سرعت برگشتم موهام ريخته بود روي چشمم و فقط با يه چشم قيافه اخم كرده ارشيا رو ميديدم.
خاك تو سرت ترنج اين كه هنوز اينجاست.
ماكان با چنان چشم غره اي نگاهم كرد كه اگه يكي زده بود در گوشم بهتر بود. مغزم هنگ كرده بود چي بگم كه نگام افتاد به رسيد دستم. گرفتمش طرف ماكان و گفت:
بيا كت شلوراتو دادم خشكشوئي.
بعدم عين گوسفند سرم و انداختم پائين و برگشتم تو اتاقم. همون پشت در وا رفتم.
يعني اي خاك بر سرت با اين حرف زدنت. طرف نگاه كه چه عرض كنم ديگه يه سيلي هم خرجت نميكنه.
عصابم به هم ريخته بود و حسابي از دست خودم شاكي بودم.
پس اينا كي بودن تو حياط داشتن صحبت مي كردن؟
رفتم سراغ پرده و گوشه شو كنار زدم. بابا داشت با يكي دم در صحبت مي كرد.
لعنتي. اين كه باباست!
طبق معمول براي اينكه صداي افكار مزاحمم و نشنوم دستگاه روشن كردم و يه آهنگ گوش كر كن گذاشتم. ولي فايده نداشت. گندي كه زده بودم حسابي رفته بود رو اعصابم.
پنج دقيقه نگذشت كه ماكان بدون در زدن اومد تو اتاق. خودم فهميدم اوضاع خرابه زود دستگاه و خاموش كردم. حسابي عصباني بود.
يعني تو يه ذره عقل تو سرت نيست؟
لبم و گاز گرفتم. طلبكار گفتم:
من چه مي دونستم اين هنوز اينجاست.
براي همين ميگم مغز تو سرت نيست. اگه بود قبل از اينكه اون دهن گشادتو باز كني يه كم از مغزت استفاده مي كردي.
مامان و بابا پشت سرش اومدن تو چشماي مامان يه كم اشكي بود.
اه اين مامانم كه اشكش در مشكشه. من بايد گريه كنم كه ضايع شدم مامان داره گريه ميكنه.
با صداي لرزوني گفت:
آبرو نذاشتي برام جلو ارشيا حالا اگه بره بذاره كف دست مامانش. مهرناز نميگه سوري يه ذره ادب ياد اين دخترش نداده.
پوزخند زدم.
آهان حالام نگران نظر شاهزاده مهرناز هستين درباره خودتون نه اتفاقي كه افتاده.
مامان اشكش و با انگشت گرفت و رو به بابا گفت:
مي بيني چه زبوني داره.
بابا جلو اومد و صاف رفت طرف دستگاه. با وحشت گفتم:
چكار مي خواين بكنين؟
بابا بدون حرف از پريز كشيدش واز كمد درش آورد. بعدم لپ تاپم و زد زير بغلش ديگه داشتم مي تركيدم با ناله گفتم:
بابا!
بابا و زهر مار. تا ده روز نه كامپيوتر نه دستگاه نه اينترنت.
با حرص رفتم طرف بابا.
بابا من بچه دوساله نيستم كه اين اداها رو برام در ميارين.
بابا برگشت طرفم.
دقيقا بيشتر از دو سال عقلت نميرسه. هر وقت بزرگ شدي توقع برخورد بهتري داشته باش.
ماكان با اخم هاي در هم رفته سر به زير به ديوار تكيه داده بود. بابا لپ تاپم و گذاشت توي دستاي ماكان و گفت:
اينارو بذار تو كمد من درشم قفل كن.
از حرص داشتم مي مردم:
شما كه بلدين غيرتي بازي در بيارين يعني چي يه پسر غريبه را به را اينجاست؟
ماكان عصبي گفت:
آخه شعورتم نمي رسه.
باباهم اضافه كرد:
ارشيا هر كسي نيست. من حاضرم تو و اونو توي اين خونه تنها بذارم برم اينقدر كه بش اعتماد دارم.
ماكان هميجور كه به زل زده بود گفت:
اصلا اين مگه مي فهمه.
عصبي گفتم:
حق نداري اينقدر به من توهين كني.
بابا برگشت كه بره.
ماكان يه نگاه بهم انداخت توي چشماش خوشي ميدرخشيد. سعي كردم آخرين تلاشمو بكنم داد زدم:
ولي اون كار عمدي نبود!
بابا با عصبانيت برگشت طرفم.
اين كارت عمدي نبود. كار صبت چي؟ اون گندي كه به كت و شلوار ماكان زدي چي؟ چسبوندن كفشاي ارشيا به زمين چي؟ پنچر كردن ماشين همه مهمونا هفته پيش؟ آب ريختن تو كفشاي مردم. ريختن شكر تو نمك پاش؟ آتيش زدن موهاي الهه. كش رفتن شماره كارت من و خالي كردنش كه منو تا مرز سكته برد. بازم بگم بلاهايي كه سر همه آوردي و از دستت شاكي شدن؟ اونام عمدي بود.
بعد چند قدم اومد جلو تر و دستشو گرفت به طناب دارمنو گفت:
از همه بدتر اين آشغال
و با يه حركت از سقف كندش.
انگار يكي محكم كوبيد تو سرم. با بهت به طنابي كه توي دست بابا مونده بود نگاه كردم.
با...با!
ترنج اين آخرين اتمام حجته واي به حالت ازت خطاهايي از اين دست سر بزنه ديگه اونوقت منتظر تنبيه هاي بدتري باش.
مامان همينجور با چشماي اشكي ونگران زل زده بود به بابا.
ماكان وسايل توي دستش و جابجا كرد و رسيد و گذاشت روي ميز و گفت:
در ضمن من وقت ندارم برم خشكشوئي خودت برو بگيرش.
بعدم هر سه تاشون از در رفتن بيرون. به در بسته زل زده بودم. يه چيزي توي گلوم گير كرده بود انگار. به جاي خالي دستگاه و لپ تاپم خيره شدم.
حالا چكار كنم بدون اينترنت و كامپيوتر.
برگشتم و نشستم رو تختم. مغزم كلا قفل كرده بود. فقط يه احساس نفرت شديد احساس مي كردم. اصلا نمي فهميدم براي چي بابا اين كارو كرد.
خوب معلومه مامان خانم فورا اشكش سرايز ميشه و بابا آقا هم كه جونش در ميره واسه سوري جونش ترنج كيلويي چنده. هيچ كس به حق نميده چرا.
روي تختم دراز كشيدم. دست خودم نبود. اشكم سرازير شد.
از همه تون متنفرم.
براي شام نرفتم پائين كسي هم سراغم نيامد. خدا رو شكر موبايلم توقيف نشد والا ديونه ميشدم. واقعا اگه يه روز اين چيزارو به هر دليلي از دست بدم. بايد وقتمو چه جوري پر كنم؟
شب از زور بي كاري زود خوابيدم. حوصله درس خوندنم نداشتم. اينقدر غلط زدم تا خوابم برد. صبم زودتر از همه بيدار شدم. سلانه سلانه به طرف دستشويي رفتم دلم مي خواست زودتر از بابا و ماكان از خونه برم بيرون.
وسط اتاق وايساده بودم و نمي دونستم چه جوري مانتومو بپوشم اونم با اين لباس اصلا دلم نمي خواست كسي و صدا بزنم.
موهامو هم نمي تونستم ببندم.
ولش كني ميرم تو مدرسه ميدم آني ببنده.
لباس گشاد بود راحت درش آوردم و مانتومو با يه بدبختي پوشيدم. كيفمم كه نمي تونستم بندازم رو دوتا شونه ام.
فرقم كج باز بود و موهام از طرف ريخته بود روي چشمم. نگاهي توي آينه به خودم انداختم و در آخرين لحظه رسيد خشكشوئي رو هم چنگ زدم.
از پله اروم آمدم پائين. از توي آشپزخونه سر و صدا مي اومد. مهربان بيدار بود و داشت صبحانه آماده مي كرد. بدون سر و صدا خزيدم توي حياط و از خونه زدم بيرون.
نيم ساعت زودتر از هميشه از خونه بيرون اومده بودم. بي خيال راه افتادم طرف مدرسه. دست چپمم عين چلاقا وبال گردنم بود.
بذار يه بار تو عمرمون قبل از زنگ برسيم.
پوفي كردم و سرعتم و تند تر كردم. چون آني با سرويس مي آمد جز اولين نفرات بود. وقت ميشد يه كم باهاش حرف بزنم.
وارد حياط مدرسه كه شدم هنوز خلوت خلوت بود.

راست رفتم طرف كلاس خودمون. مدرسه ما به نوعي جز آثار تاريخي محسوب ميشد. كلاسها دور تا دور حياط قرار داشتند و درها و پنجره هاي بزرگ براي نورگيري ولي همين در و پنجره تو زمستون باعث ميشد اونايي كه نزديك در مي شينن تقريبا قنديل ببندن.
يه تعداد از كلاسها هم داخل سالن بود كه ميشد پشت كلاساي ما. در واقع كلاسايي توي حياط هم به سالن در داشتن هم به حياط. تازگيا هم يه خيري پيدا شده بود و يه سالن بزرگ براي امتحانات و مراسما ساخته بود كه بخاطرش يك سوم حياط بزرگ مدرسه گرفته شده بود.
كلاس ما به در ورودي خيلي نزديك بود. اول ا0ا. بخاطر ترتيب حروف الفبا من توي اولين كلاس بودم.
آني روي پله ورودي كلاس چمباتمه زده بود. با ديدن من چشاشو ماليد و گفت:
دارم رويا مي بينم. ترنج و زود رسيدن به مدرسه. امروز سرت به جايي خورده. دستم زير مغنه ام بود و نمي ديد وبال گردنمه.
كوليمو انداختم رو زمين وكنارش ولو شدم. تازه اون موقع بود كه دستم و ديد.
ترنج اين چيه؟؟
و با چشاي گرد شده به دستم اشاره كرد.
نمي دونم والا ولي ما بش ميگيم دست.
هر هر يعني چه مرگت شده؟
كوري؟
شكسته؟
نه ترقوه ام مو برده.
تصادف كردي؟
نه از پله سقوط كردم.
واسه چي؟
آني بي خيال. سر صبي نكير منكر مي پرسه.
كلافه پا شدم رفتم تو كلاس. رديف دوم نشستم رو صندليم.
آني كشون كشون اومد دنبالم.
باز چته اول صبي پاچه مي گيري.
كوليمو زدم به صندلي جلويي و گفتم:
طبق معمول. بابام گير داده اين بارم لپ تاپم و توقف كرده.
آني دست به سينه نگام مي كرد. تكيه دادم و پاهامو گذاشتم روي صندلي جلويي.
نكن خاكي ميشه حوصله نق نقاي رويا رو ندارم.
بذار اينقدر غر بزنه تا جونش بالا بياد.
بعد مخصوصا كف كفشمو ماليدم رو صندليش.
ترنج بنال ببينم چه مرگته!
لپامو باد كردم و گفتم:
آني!
هوم؟
توچه جوري ميشه كه مي فهمي از يه پسري خوشت اومده؟
بله بله چي شد؟ ترنج خانم خبرايه؟
بي حال نگاش كردم و گفتم
اگه بخواي اين ادها رو در بياري نمي پرسم.
آني تيكه داد و گفت:
اوه ه ه ه چه امروز بداخلاق شدي. تو نيشت تا بنا گوش باز بود هميشه.
آني يه امروز و بي خيال من شو.
خيلي خوب بابا.
خوب نگفتي؟
آني چشماشو باريك كرد و گفت:
البته برا هر كسي فرق داره.
كلافه گفتم
خوب تو برا خودتو بگو.
من؟ خوب خوشم مياد باهاش حرف بزنم. وقتي با هميم نمي فهمم وقت چه جوري ميگذره. وقتي نيست دلم تنگ ميشه و مدام بش فكر ميكنم. دلم ميخواد هر كار مي تونم بكنم تا خوشحال شه.....امممم...
پوزخندي زدم و گفتم:
بپا غرق نشي.
حالا درست بگو چه خبره؟
نگاهمم و دوختم جلو و گفتم:
ولي من هيچ كدوم از اين چيزايي كه تو گفتي و ندارم. انگار اصلا منو نمي بينه. حرصم مي گيره مي خوام يه جوري توجهشو جلب كنم. ولي نمي شه. يه جوريه. نمي دونم.
مثلا چكار ميكني؟
چند تا از شاهكارامو براش تعريف كردم.آني با چشاي گرد شده گفت:
اينجوري مي خواي توجهشو جلب كني؟
پوفي كردم و گفتم:
من راه ديگه اي بلد نيستم.
آني سرتاپامو نگاه كرد و گفت:
تو مطمئي دختري؟ خودتو جا نزدي؟
واي واي واي اينا رو خودت تنها گفتي يا مشورت كردي؟
مرض آخه تو چطور دختري هستي كه بلند نيست توجه يه پسر و جلب كنه.
يه چيزايي بلدم ولي رو اين جواب نميده. از اين بچه مثبتاي سر به زيره بخاطر اينكه جلوش حجاب ندارم نگامم نمي كنه.
اوه اينو باش اين عتيقه رو از كجا پيداش كردي؟
يه شونه مو بالا دادم و گفتم
دوست داداشمه. مياد و ميره.
آني فكري كرد و گفت:
نه اگه واقعا خبري بود الان بايد از اين حرف من ناراحت ميشدي.
پر سوال نگاش كردم:
يعني چي؟
خوب ابله اگه عاشق طرف باشي يكي بدشو بگه بايد بت برخوره ديگه.
كوبيدم رو شونه شو گفتم:
من كي همچين غلطي كردم. عشششششششششششق!!!!
پس چي؟
بابا من گفتم مي خوام توجهشو جلب كنم.
خوب ابله چرا دلت نمي خواد توجه بقال محله تونو جلب كني خوب يه فرقي برات داره ديگه.
فكر كردم راست ميگه. چرا ارشيا برام مهمه.
بايد بگردي ببيني از چي چيزايي خوشش مياد همون كارا روبكني با اين ادهاي تومعلومه ازت فراري ميشه. بعدم ياد بگير دختر باشي. پسرا هرچقدرم سر به زير باشن نمي تونن از يه خانم خوشكل چشم بپوشن.
زنگ خورد و من با پوزخند بلند شدم.
ولي ارشيا مي تونه.

و با هم از كلاس خارج شديم.

تو مدرسه اتفاق خاصي نيافتاد فقط سفارشات طولاني معلما درباره نزديك شده اخر سال و تموم كردن تنبلي و از اين حرفا. منم اصلا دل و دماغ نداشتم و حوصله بچه ها رو سر بردم.
بعد از اينكه زنگ خورد. راه افتادم طرف خونه. يادم اومد از كت شلوار ماكان. رفتم خشكشوئي و لباسشو گرفتم. وقتي رسيدم خونه هنوز بابا و ماكان نيامده بودن. مامان طبق معمول اغلب مواقع نبود.
كت و شلوار ماكان و گذاشتم تو اتاقشو مانتومو در اوردم. دلم مي خواست يه دوش آب گرم اساسي بگيرم ولي با اين شونه بانداژ شده نميشد.
كلافه رفتم پائين.
مهربان نهار منو بده مي خوام برم بخوابم.
صبر نميكني بقيه بيان؟
نه اونا خدا مي دونه كي بيان. من گشنمه.
باشه بيا برات بكشم. صبحونه هم كه نخوردي. بابات فكر كرد خواب موندي وقتي رفت سراغ اتاقت ديد نيستي تعجب كرد.
ا به غير از سوري جون پس براي بقيه هم نگران ميشن؟
مهربان چشم غره سرزنش اميزي رفت.
ترنج خانم درباره پدرت درست صحبت كن.
بشقاب باقالي پولو رو گذاشت جلوم. قاشق و برداشتم و مشغول شدم.
مگه دروغ ميگم. فقط خدا نكنه سوري خانم از چيزي دلخور بشه. ديگه زمين و زمان به هم ميريزه اگه مامان ديروز فورا اشكش در نيامده بود بابا منو تنبيه نمي كرد.
مهربان نشست كنارم و گفت:
خوب مادر جان چرا اين كارا رو مي كني؟
قاشقمو ول كردم تو بشقابم و گفتم
تو رو خدا تو يكي ديگه نصيحت نكن.
مهربان سري با تاسف تكون داد و بلند شد و رفت دنبال كارش.
ولي همين جوري داشت ادامه مي داد:
خوب عزيزم. اين همه كار تو دنيا ميشه كرد تو چرا مي ري دنبال مردم آزاري؟
نگاهش كردم.
مثلا؟ بابا و ماكان كه صبح تا شب نيستن. مامان خانمم كه دنبال كاراي خودش و دوستاش. مهموناي مسخره كسل كننده. خونه دوستامم كه نمي تونم برم. خوب وقتي من نرم دوستامم نمي يان. به هر بهونه هم كامپيوتر و موبايلم توقيف ميشه. من چه غلطي بكنم تنهايي؟
مهربان ديگه ساكت شد و هيچي نگفت.
نهار كوفتم شد. چند تا قاشق ديگه خوردم و برگشتم تو اتاقم.
كم كم بقيه هم رسيدن. دراز كشيدم رو تختم و پتو رو كشيدم روم. حوصله نداشتم كلافه بودم دلم مي خواست برم اينترنت گردي. يه آهنگ بلند برا خودم بذارم و برا خودم برقصم. آخه يعني چي اين كارا؟
بازم كسي سراغمو نگرفت. انگار همه اونا تويه جبهه بودن و منم تو يه جبهه ديگه دست تنها.
چشمامو رو هم فشردم و تصميم گرفتم بخوابم. ولي مگه خوابم مي برد.
كلافه دور اتاقم مي چرخيدم. چند تا اس ام اس دادم به آني اونم مشغول بود. خدا رو شكر تو موبايلم آهنگاي مورد علاقه امو داشتم. گذاشتمش و ديدم هيچ كاري ندارم. شروع كردم به مرتب كردن اتاقم.
بالاخره از بي كاري بهتر بود. كمدم و ريختم بيرون. خودم خنده ام گرفته بود چقدر خرت و پرت به درد نخور اين تو هست.
تا عصر تميز كردن اتاق وقتمو گرفت. نشستم رو تختم و نگاهي به اطراف انداختم. مرتب شده بود. هنوز تا شب خيلي مونده بود. رفتم پائين باز كسي نبود. پوزخند زدم:
خوشم مياد كلا ترنج و حذف كردن از زندگيشون.
مهربان برام عصرونه آورد. نشستم جلوي تلويزيون و هي كانالا رو بالا پائين كردم تا حوصله مهربان سر رفت. اخه چيز خاصي نداشت.
ديگه واقعا مجبور شدم برم سراغ درس خوندن.
بعد از اون روز رفت و ارشيا به خونه ما آب رفت. ديگه خيلي كم مي آمد وقتي هم مي امد من نبودم. از دست خودم كفري بودم. من اون روز از لجم يه حرفي زده بودم اينم بش برخورده بود و ديگه خونه ما كمتر آفتابي مي شد.
به طرز احمقانه اي توي مغزم اتفاقات تازه اي داشت مي افتاد. ناخودآگاه توجهم به حرفاي بچه ها درباره تجربيات شون با پسرا جلب شده بود.
گيج از حرفايي كه از اونا مي شنيدم احساس مي كردم همه چيز توي مغزم قاطي شده. ارشيا خونه ما نمي آمد و منم كلافه بودم نمي فهميدم چه مرگم شده.
هر پسري و كه ميديدم ناخودآگاه با ارشيا مقايسه مي كردم. وقتي توي اتاقم بودم نصف وقتم داشتم جلوي آينه خودمو نگاه مي كردم. و به بررسي صورتم مي پرداختم.
طبق گفته دوستام قيافه خوبي داشتم ولي قدم كوتاه بود. نگاهم به همه پسراي اطرافم فرق كرده بود حتي كسرا كه قبلا باهاش خيلي راحت بود ديگه نمي تونستم باش راحت باشم.
دليل اين اتفاقات و نمي فهميدم دلم مي خواست مثل قبل بي خيال همه چيز باشم ولي ديگه نميشد.
ده روز تنبيه من برام مثل يك سال گذشت ولي بالاخره تمام شد. بابا و مامان عوض شدن رفتار منو ربط ميدادن به تنبيه. فكر ميكردن تنبيه روي من اثر كرده بود.
دلم مي خواست كاري كنم كه بفهمن بخاطر اين نيست ولي اصلا دل و دماغ نداشتم. فكر نمي كردم نديدن ارشيا اينقدر بد باشه.
ولي تنبيه هر بدي كه داشت يه مزيتم داشت كه نمره هاي پايان ترمم خيلي خوب شد.
چون روزا از بي كاري خودمو با كتابام سرگردم مي كردم آخر ترمم كه بود تقريبا قبل از امتحانات بيشتر كاتابمو يه دور خونده بودم.
اينم كمك كرد تا نمره هام خوب بشه.
تعطيلات شروع شد. تابستون دوست داشتني من. كلي برنامه داشتم برا تابستونم. كلاس زبان كه مثل هميشه تو برنامه بود. اين بار تصميم داشتم جدي دنبالش كنم چون از وقتي كلاس مي رفتم مي تونستم بعضي شعراي آهنگايي رو كه گوش ميدم بفهمم. و اين خودش شد يه انگيزه برام كه زبان و جدي دنبال كنم.

جلوي آينه وايساده بودم و داشتم براي بار هزارم خودمو برانداز مي كردم.
دستم و يك هفته اي بود باز كرده بودم و ديگه راحت شدم. وقتي دستم و باز كردم اولين كاري كه كردم بود اين بود كه رفتم يه حمام حسابي. قبلش مجبور بودم با كلي سلام صلوات و كمك مهربان سر و بدنم و بشورم. آرزو داشتم راحت برم زير دوش وايسم.
خدا رو شكر مهموني افتاده بود براي اين موقع كه من دستم و باز كرده بودم.
براي اولين بار توي عمرم داشتم يه تاپ دخترونه مي پوشيدم . رنگش سورمه اي و آسيتانش سه رب بود و چند تا منگوله خوشكلم جلوش آويزيون بود
مامان تقريبا ذوق مرگ شده بود و فكر ميكرد نصايح گوهر بارش رو مغز من بالاخره اثر كرده. ولي درواقع اينا همه حاصل سفارشات آني عزيزم بود.
واقعيتش ديگه خودمم دوست داشتم يه ذره از اون حالت دربيام. با اينكه شلوار جين هنوز به قوت خودش باقي بود ولي مامان به همين تاپ دخترونه هم راضي شده بود. البته يكي دو بار از تيرگي رنگش ايراد گرفت كه منم اهميتي ندادم.
دلم مي خواست ببينم فرضيه هاي آني درست در مياد يا نه.چون داشتم مي رقتم خونه ارشيا اينا. مي خواستم ببينم عكس العملش چيه در برابر تغييرات من.
خواهرش برگشته بود و مامانش اينا يه مهموني داده بودن و مارو دعوت كرده بودن.خواهرش ترم اول مدريت بود و من خيلي نديده بودمش چون تهران دانشگاه قبول شده بود و از وقتي رفت و امد ما با اونا زياد شده بود يكي دوبار بيشتر نديده بودمش كه اونم زياد با هم صميمي نشديم.
آني سفارش كرده بود موهامو هم باز بذارم. گفته بود نري عين اين بچه هاي پيش دبسيتانيا موهاتو خرگوشي يا دم اسبي ببيندي.
وقتي ياد حرفش افتادم خنده ام گرفته بود. موهام وباز گذاشتم ولي فرق كج بازم به قوت خودش باقي بود. يه طرف موهامو با يه گيره كوچيك دادم عقب و به خودم نگا كردم.
بد نشده بودم. حالا رسيده بودم به سخت ترين قسمت كار كه اونم آرايش بود. آني گفته بود كاري كنم كه توي چشم بيام. ولي عمرا همچين تصميمي نداشتم. من تا كه ديروز يه رژ لبم نمي زدم حالا با اين وضع تابلو ميشدم.
چون خيلي به آرايش وارد نبودم فقط يه رژ لب زدم و يه كم ريمل كشيدم و تمام. چون اين دو تا از همه آسون تر بود. آني كلي برام درباره سايه و خط چشم توضيح داده بود كه من هيچ كدوم يادم نمونده بود.
رفتم عقب و خودم و برانداز كردم.
هوم!! نه بد نشدي ترنج خانم.
خودم از قيافه ام خوشم آمد خصوصا كه ريمل خيلي حالت چشمام و عوض كرده بود.
يه لاك سورمه اي هم خريده بودم كه به رنگ لباسم بياد. ناخنامو به گفته آني ديگه كوتاه نكرده بودم. خصوصا كه تابستونم بود و از گير دادناي ناظم خبري نبود.
ناخناي دست و پامو لاك زدم. طبيعتا با اين لباس ديگه كفش اسپرت خيلي مسخره ميشد براي همين يه جفت صندل دخترونه كه پاشه هاي متوسطي داشت و براي امشب همراه لباسم خريده بودم كردم پام و به پاهام نگاه كردم واقعا خوشم اومده بود.
مانتو و شالمو برداشتم و رفتم پائين با اينكه اين بار دو برابر دفعات قبل كشش دادم بازم اولين نفر بودم. نشستم رو مبل و پاهامو انداختم رو هم.
مهربان با ديدن من اينقدر ذوق كرد كه نگو. بي خيال نگاهش كردم و گفتم:
مهربان اين كارا چيه ميكني؟
به خدا اينقدر ملوس شدي كه نگو ترنج.
با اينكه خودمم از اين حرف خوشم اومده بود ولي شونه امو انداختم بالا و هيچي نگفتم. نفر بعدي بابا بود كه از اتاق اومد بيرون و به ساعتش نگاه كرد. رو به پله داد زد:
ماكان خيلي ديگه مونده اماده شي؟
صداي گنگ ماكان از بالا اومد.
نه تقريبا اماده ام.
پوفي كردم و گفتم:
تقريبا يعني هنوز يه نيم ساعتي كار دارم.
بابا تازه منو ديد:
تو حاضري؟
بله طبق معمول الاف شما سه نفر.
بابا با ابروهاي بالا رفته به طرفم اومد و گفت:
چه كردي؟
تازه يادم اومد يه ته آرايش دارم. لبم و گاز گرفتم و با خودم گفتم:
حالا كه به چشم بابا اومدم حتما ارشيام مي بينه.
اينقدر ذوق كردم كه الكي خنديدم.بابا هم با خنده گفت:
خدا رو شكر داشتم فكر ميكردم آروزي داشتن يه دختر نرمال به دلم مي مونه.
بالاخره بعد هر حرف خوب يه زد حالم بايد بزنه من كجام غير نرماله؟
بعد به موهام اشاره كرد و گفت:
اونا رو از روي چشت بزن كنار دوباره مامانت شاكي ميشه.
موهامو با حركت سر از روي چشمم كنار زدم و گفت:
بابا مارو كشتي با اين سوري جونت.
بابا خنديد و نشست كنارم و گفت:
چه كنيم مايم و همين يه سوري جون.
مامان از اتاق اومد بيرون. با يه آرايش كامل مو و صورت. لباس شب آستين كوتاه مشكي رنگي هم پوشيده بود. بابا با يه حضي نگاش مي كرد كه خنده ام گرفته بود با آرنج زدم به پهلوشو گفتم:
بابا اينجا بچه نشسته زشته.
بابا سرخوش خنديد وصورتم و بوسيد و بلند شد.
بچه تو كار بزرگترش فضولي نكنه.
بعد به طرف مامان رفت و صورت اونم بوسيد:
امشب ستاره مجلس سوري خودمه.
صداي اوقي از خودم در آوردم و گفتم:
بابا بسه ديگه اين كارا از شما بعيده
بابا دست انداخت دور كمر باريك مامان و گفت:
عشق سن و سال نداره تازه هرچي بگذره مثل شراب جا افتاده تر ميشه بعد رو به مامانم گفت:
مگه نه عزيزم؟
مامان يه لبخندي زد و گفت:
درسته عزيزم.
پوفي كردم و گفتم:
بابا من تا كي بايد اينجا بشينم و درام عاشقانه نگاه كنم. خسته شدم.
مامان اومد طرفم و يه نگاه به صورتم انداخت و گفت:
چرا خط نكشيدي چشمات حوشكل ميشن.
مامان ول كن. عروسي كه نيست
بعد كلافه بلند شدم و گفتم
بريم ديگه دير شد.
ماكان در حالي كه سر آستين كتشو درست مي كرد از پله پائين آمد. نتونستم جلوي زبونمو بگيرم.
خسته نباشي شاداماد.
مامان به يه حالتي به ماكان نگاه كرد كه انگار واقعا داره داماد ميشه. گفتم:
ماكان نترس دامادم ميشي ولي دامادام اينقدر به خودشون نميرسن.
ماكان از پله پائين اومد و گفت:
عين تو باشم خوبه كه مهموني رسمي برات با مجلس عزا و اتاق خوابت فرقي نداره؟
مامان بازوي ماكان و گرفت و گفت:
ترنج جان كجاي خوش لباسي و زيبايي بده.
درحالي كه مانتو و شالم و مي پوشيدم گفتم:
اوف غلط كردم بابا. بي خيال بريم به خدا خسته شدم. يه ساعته اينجا نشستم.
بابا دست مامان و گرفت و گفت:
راست ميگه بچه. بريم.
بچه! بابا ميشه اينقدر اين كلمه رونگين فكر ميكنم شيش سالمه.
بابا خنديد و با دست ديگرش بازوي منو هم گرفت و به طرف در كشيد و گفت:
حالا شيش كه نه خيلي زياد هفت بت مي خوره.
با اعتراض گفتم:
بابا!
كه همه خنديدن و بعد از خونه زديم بيرون.



يك بار نگاهم كن
يك بار نگاهم كن
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://atr2i2blog.zaminblog.com
اینترنت را قورت بده !
هدفون حرفه ای بیتس Studio
بند انداز برقی بانوان
هدفون بیتس مدل Lady Gaga