رمان آبي تراز عشق(3) چرا هميشه بايد عاشق آدمهايي بشيم كه دسترسي به اونها مشكله,شايدم تقاص
گناهي رو كردم دارم پس ميدم ...ولي يعني مستحق اينهمه عذاب هستم...هيچ زني رو
نميشناسم كه با هووش بتونه دوست باشه ممكن نيست همچين چيزي پيش بياد...شايدم تو
بعضي از قصه ها باشه,ولي قصه قصه ست نه واقعيت...من يه دختره شانرده ساله شدم زن
يه پسر بيست و پنج ساله با دو هوو...خنده داره...نتونستم اون يك هفته ترو تو خونه
طاقت يبارم..منم آدمم هر چقدرد كه قوي باشم ولي بازم احساس دارم...تحملش برام سخت
بود كه ببينم آريا هر روز با يه دسته گل قشنكژگ از جلوي در خانه ي من بگذره بدون اينكه
اينكه نيم نگاهي بندازه...تحملش برام سخت بود كه ببينم فرداي روز عروسي سر كار نره
و از همسرش مراقبت كنه...تحكلش برام سخته كه ببينم با هم ديگه دست تو دست هم شام
برن بيرون بدون اينكه فكر ككند يك انسان ديگه هم تو اين خونه وجود داره...تحملش
برام سخته كه صداي خنده هاي بلند بهارو بشنوم دم نزنم...تحملش برام سخته كه ببينم
بهار هنوز نيومده از آريا يك ماشين گرون قيمت هديه گرفته...
سه روز بيشتر دوام نياوردم وزدم بيرون...مطمئنم آريا حتي متوجه اينكه من خونه
نيستم نميشه...رفتم خونه ي پريناز...دركم كردند و به كسي چيزي نگفتند فقط چون پدر
خيلي نگران بود خودم بهش گفتم پيش پرينازم...آقاي پورجم هر روز بهم زنگ
ميزنه...خانواده اش هم همينطور..ميدونستم مهموني پا گشا هم واسه عروس جديدشون
ترتيب دادند...دلم شكست منم عروسشون بودم ولي...
وقتي دلخوريمو به آرزو گفتم,محزون گفت:
شرمنده به خدا آريا نذاشت دعتتون كنيم
چي داشتم بگم...بگم من واسه آريا مهم نيستم ولي بهار هست
بهار,بهار,انقدر اسمشو تو اين چند روز تكرار كردم ازش بيزار شدم...اون چقدر
خوشحاله كه آيا كوچكترين محلي به من نميده..ولي من خدايي دارم وقتي آذر بياد اونم
حالو روز منو ميكشه...دوستدارم فرار كنم نميدونم به كجا ولي يه جا كه ديگه آريايي
نباشه...آريايي نباشه تا با اون چشماي آبيش ذوبم كنه...غرورم خرد كنه...نا چيزم
كنه...تواين چند روز هيچ اتفاق خاصي نيفتاد فقط وقتي داشتم دردهاي خودمو با اين
دفتر التيام ميدادم پريناز ديد
يك لحضه گفتم الانست كه يكي بخوابونه تو گوشم ولي مات نگاهم كرد
هول شده بودم بريده بريده بهش گفتم:
پري,به جون خودم فقط يكم مينويسم تا خودمو...خالي كنم....يكي مثل همينو...واست
ميخرم..ببخشيد ..
خودشو بهم رسوند بغلم كرد و با گريه گفت:
فدات بشم واسه خودت,آخه مگه تو بي كسي كه با اين دفتر دردودل ميكني..مگه من
مردم...اين دفتر مال خودت ارزشي نداره
تعجب كرده بودم,مطمئن بودم اگه هر موقع ديگه اي بود پريناز منو ميكشت ...يعني انقدر
ترحم انگيز شده بودم پس چي شد اونهمه ابهت و غروري كه بهش مينازيدم كجا رفت وقتي
يك شيطنتي ميكردم همين پريناز تا چند تا بشكون درست حسابي ازم نمگرفت آرو
نميشد..اون از پيمان كه صد و هشتاد درجه عوض شده اينم از پريناز..
دوست نداشتم دل كسي واسم بسوزه..دوست داشتم همه فكر كنند هنوزم همون پرياي سابقم
يا همون آقا پسر شيطون
يعد يك هفته به خونه برگشتم شايد بهتر بود ميموندم تا اينهمه حرف پشت سرم درست نشه
چراغ ها رو روشن كردم ...روي اوپن كلي خاك نشسته بود معلوم بود آريا اصلا به خونه
سر نزده..آهي كشيدم يعني انقدر بي اهميت بودم...نزديكاي نهار بود..گرسنه هم بودم
بي معطلي زنگ زدم تا پيتزا بيارن...لباسمو عوض كردم و روي كاناپه نشستم و منتظر
غذام شدم..يه زمان حتي واسه ده دقيقه هم نميتونستم ساكت يك جا بشينم...ولي مثل بخت
برگشته ها گشنه منتظر غذا بودم ...تا زنگ خونه به صدا در اومد دوان دوان رفتم در
را باز كردم
ولي پيتزايي نبود,آريا بود
وارفتم...مثل هميشه شيك كرده جلو وايستاده بود و بر اندازم ميكرد,زبونم
نميچرخيد سلام بدهم...
آريا-زيونتو موش خورده..سلامت كو؟
بازم مثل منگها نگاهش ميكردم انقدر ازش دلخور بودم كه دلم نمياد بهش سلام بدم ولي
اگه اينو ميذاشت پاي ناراحتي من از روي حسادت چي؟
كمي اين و آن پا كرد و گفت:
اگه سلام نميدي لااقل بذار بيام تو
به سختي خودم را كنار كشيدم و او وارد شد به دنبالش روانه ي آشپزخانه شدم..اعتماد
نفسم را يكجا جمع كردم و با زور سلام دادم
دستهايش را با حوله خشك كرد و گفت:
عليك سلام,چته تو امروز از زبون هشت متريت خبري نيست و يعد به سمت اجاق گازها سرك
كشيد
خودم را پيدا كردم و شدم همان پرياي هميشگي
-واسه چي سرك ميكشي...دنبال ناهار نباش..تو خيالت ببيني من برات ناهار درست كنم
مايوس روي صندلي آشپزخانه نشست و گفت:
از ساعت شش صبح ميرم شركت ساعت دو هم كه واسه ناهار ميام خونه زنهام بايد بگن
ناهار نداريم
با تعجب گفتم: زنات؟
آره,اول رفتم پيش بهار ولي گفت قراره با دوستاش براي عروسي آرزو بره خريد و داره
آماده ميشه وقت نكرده ناهار درست كنه
قلبم آنقدر تند تند ميزد كه با خودم ميگفتم امرزو صد در صد راهي قبرستان ميشم
ولي با اين حال سعي كردم عادي باشم
-من زنگ زدم برام پيتزا بيارند خودمم خيلي گشنمه يكي سفارش دادم زنگ بزن براي تو
هم بيارند
-نه خيلي طول ميكشه,پيتزايي كه الان مياد رو من ميخورم و تو زنگ ميزني يكي ديگه
واسه خودت سفرش ميدي
نه بابا زرنگ شدي
پيتزا كه بياد من ميخورمش و به تو نميرسه
من ميخورمش و به تو نميمونه
تو همين زنگ خونه را زدند هر دو سريع خيز برداشتيم به سوي در خانه
اول من رسيدم و سريع پيتزا از روي دستهاي كارگر پيتزا فروشي قاپيدم و رو به آريا
گفتم حساب كن
او نگاهي خشمگين به من انداخت و دست در جيبش كرد تا پول پيتزاها را حساب كند خوشحال
روي صندلي آشپزخانه نشستم...بوي پيتزا گرسنگيم را تشديد كرده بود..اولين برش را
خوردم
دومي را كه برداشتم آريا رويروي من نشست
نگاهي به من انداخت و گفت:
ظالم نباش دارم ضعف ميكنم
برش پيتزا بي توجه به او گاز زدم و تو دلم گفتم من ظالم يا تو...تو كه اول رفتي پيش
بهار جونت ..خستگيتو اونجا از تن بيرون كردي خنده هاتو كردي و ضعف و گرسنگيتو واسم
اوردي....
همانطور بي صدا جلوم نشسته بود منم پيتزا را خوردم و ظرف آشغالش انداختم تو
آشغالي..انگار كه اصلا وجود نداره آواز هوان روي كاناپه دراز كشيدم و تلويزيون را
روشن كردم
زير چشمي نگاهش كردم ...انگاري باور نداشت بدون اينكه بهش تو جهي كنم انقدر راحت
آواز بخونم يا تلويزيون نگاه كنم چون متعجب نگاهم ميكرد
ته دلم مالش رفت..خوب حالشو گرفتم
عصبي بلند شد اومد تلويزيون را خاموش كرد و روبريم ايستاد و با چشمهايي كه از
عصبانيت برق ميزد گفت:
ميخواهي با هم لج كني؟
خونسر گفتم:
مگه بچم!
با همون لحن گفت:پس با اين كارات قصد داري چيو ثابت كني....من ميدونم تو ميخواهي
با من لجبازي كني..ولي تو وتسه من بجه اي ...عيب نداره پريا خانوم دارم برات و
سريع به اتاقش رفت
خند ه ام گرفت...آخه كي ميتونه با من لج كنه...من استاد همه بودم..كور خونده و با
همين فكرها به خواب رفتم
با تكان هاي شديدي چشم باز كردم خيلي ترسيده بودم
دورورم را نگاه كردم و آريا را بالا سر خود ديدم بلند شدم نشستم
پياپي چند نفس عميق كشيدم خيلي ترسيده بودم...
غضبناك آريا را نگاه كردم و گفتم:
مگه مريضي؟سكته ميكردم چي؟
نگاهم كرد و گفت:ببخشيد
ولي به وضوح برق خوشحالي را در چشمانش ميتوانستم ببينم
-حالا چيكار داري؟
جدي شد و گفت:ميخوام درباره موضوع باهات صحبت كنم ,
حرفي نزدم تا شروع كند
-من شوهرتم و تو هم زنمي...از صبح تا شب بيكاري تو خونه ...من اين هفته پيش بهار
نميرم و ميام پيش تو البته هر روز بهش سر ميزنم ولي شما پريا خانوم موظفي براي من
ناهار درست كني..اگه بخواهي نه و اما تو كار بياري ازت شكايت ميكنم خودش يه
مجازاتي را برات در نظر ميگيره و منتظر منرا نگاه كرد
از عصبانيت سرخ شدم ولي به روي خودم نياوردم نقشه هاي زيادي برايش داشتم...با
لبخند گفتم :
مشكلي نيست همسر فداكار
تغيير قيافه ش خنده دار بود ...انتظار داشت من عصباني شوم و مخالفت كنم ولي
حالا...
او هم با لبخند جواب داد :عاليه
ولي ميتوانستم ببينم چقدر پكر شده خودش را آماده ي بگو مگو با من كرده بود ولي بد
جور مايوس شد
زنگ خانه يه صدا در آمد
نگاهي به او انداختم كه گفت:باز ميكنم
هنوز در فكر نقشه هاي جالبم براي او بودم كه با صداي خنده هاي بلند بهار شوكه شدم
بهار-عزيزم,ببخشيد كه ناهار نداشتم
آريا-فدات عزيزم خوش گذشت
بهار دستش را در گردن آريا انداخته بود به من كه رسيدند
آريا با پورخند نگاهم كرد بهار كه انگار من موجودي مزاحم هستم
زير لبي سلامي داد
هنوز در بهت بودم و مات نگاهشان ميكردم ولي آندو بي توجه به من...
بهار روي پاي آريا نشسته بود و لباسهايي را كه خريده بود در مي آورد و يكي يكي نشان
آريا ميداد و آريا هم با لبخند نگاهشان ميكرد اين وسط گاه بي گاهم بهار شادمانه
آريا را ميبوسد
بهار-نگاه عزيزم اينو واسه عقد خريدم...واي اگه بدوني چه نقشه هايي واسه اين عروسي
دارم
در دل گفتم عروسي برادر من است كاش ميتوانستم تو را به عروسيش راه ندهم..اصلا با
چه اجازه اي وارد خانه يمن شده بود يك لحضه خواستم بلند شوم و بيرونش كنم
ولي صدايي درونم نهيب زد:با اين كار هر دوشونو خوشحال ميكني..بهار از اينكه تو را
عصبي كرده و آريا از حسادت تو ...
رويم را از آنها بر گرفتم و تلويزيون را روشن كردم ميتوانستم نگاهاي گاه بي گاه
آريا را روي خود حس كنم
بهار-واي من واسه اين عروسي كلي ذوق زده ام
ميدانستم چاپلوسي آريا را ميكند چون از علاقه ي زياد آريا به آرزو خبر داشت ..در
دل گفتم چي ميشد اين عروسي برگزار نشه و نقشه هاي تو دود هوا بشه
درست همان لحضه موبايلم كه روي ميز بود زنگ خورد سريع با يك خيز آنرا برداشتم و
جواب دادم
بله؟
پريا جونم چطوري آبجي؟
پوريا بود خوشحال گفتم:قربونت بشم تو چطوري؟
حالا آريا را كنجكاو مرا نگاه ميكرد و به بهار توجهي نداشت بهر هم كه ديد آريا
ديگر توجهي دندار خاموش مرا نگاه كرد
از قصد گفتم:عزيزم اينجا دو تا فضول نشستن كه دارند حرفهاي منو گوش ميكنند گوشي را
نگه دار تا برم اتاق
وقتي از جلوي آندو رد ميشدم لبخندي تحويلشان دادم
بهار خشمگين نگاهم ميكرد و آريا همچنان كنجكاو..
در اتاق را بستم و باكشيدن نفس عميقي تلفن را به گوشم نزديك كردم..
پوريا چه خبر؟
منظورت از فضول كي بود؟
مختصر برايش توصيض دادم غش غش خنديد و گفت:
من مطمئنم اين دختر ه رو فراري ميدي,داشت ياد ميرفت واسه چي زنگ زدم,راستش من و
آرزو تصميم گرفتيم عروسيرو عقب بندازيم به خاطر تو
-كاش از خدا يه چيزه ديگه ميخواستم
-يعني از خدا ميخواستي عروسي سر نگيره؟
فكر بد نكن به خاطر بهار بود با ذوق واسه عروسي شما لباس خريده بود منم بك لحضه
...
حرفم را بريد و گفت:عيب نداره دركت ميكنم,راستش تصميم گرفتيم هر وقت اوضاع تو معلوم
شد يه عروسي بزرگ بگيريم آخه همه پكرن خودمم انقدر فكرم درگيره زندگيه توه كه
عروسي بهم نميچسبه
-يعني چي؟اوضاع من روشنه داداش..يا طاقت ميارم و ميمونم و رقيب رو از ميدون به در
مسكنم يا هم ديوانه ميشم بر ميگردم خونه ي بابام تازه معلوم نيست چقدر طول بكشه
بستگي به صبر من داره
-همينو ميگم ديگه يا خوشبخت ميبينمت با خيال راحت عروسي ميگيرم يا هم آزاد از
دستهاي آريا ميبينمت
- به من مربوط نيست خودت ميدوني
-عروسي عقب مي اندازيم الانم بايد برم به آرزو بگم كاري نداري؟
-مرسي كه نگران مني برو به كارات برس خداحافظ
-خداحافظ
ولو شدم روي تخت ...چقدر مشكل ساز شده بودم من تبديل به يك مشكل خانوادگي...ولي
قيافه بهار ديدن داره وقتي بفهمه عروسي در كار نيست
آريا بي هوا در را باز كرد و به چار چويش تكيه داد
بلند شدم و نشستم و گفتم:بهار رفت؟داشتم ميومدم ازش پذيرايي كنم
-به اندازه ي كافي پذيرايي كردي خيلي ممنون
خواهش ميكنم وظيفه ام بود
-با خنده سرش را تكان دادوگفت:
تو ديگه عجب جونوري هستي,حالا كي بود؟
-من انسانم يكي از دوست داشتني ترين موجودات خدا,در ضمن كي,كي بود؟
-بانمك تلفنو ميگم
آهان,شخصه خاصي نبود
-باهاش خيلي صميمي بودي كم پيش مياد اونطور قربون صدقه ي كسي بري
-يكي از عزيزترين اقراد زندگيم بود
كلافه شده بود آمد و كنارم روي تخت نشست و گفت:آشناست؟
آره-حالا تو چرا داري جوش ميزني؟
ميخوام بدونم زنم با چه كسهايي ارتباط داره حقمه نه؟
بله حقته,ولي اينم حقمه منه كه شوهرم وقتي كه با منه هووم رو سرم آوار نشه و جلوي
من با شوهرم بگو بخند نكنه نه؟
-زير لبي گفت:حق با توه
-فكر كن تحفه اي كه از بودن اون باهات ناراحت بشم اينطور نيس,ميخوام بهار خانوم مزر
خودشو رعايت كنه اگر با هم رفتار بهتري داشت شايد منم سخت نميگرفتم ولي خودت كه
شاهد بودي
دستش را ميان موهايش فرو برد وگفت:بهش ميگم
و بلند شد كه از اتاق خارج شود ...صدايش كردم
به طرفم برگشت و پرشگر نگاهم كرد
-عروسي آرزو و پوريا عقب افتاده معلوم نيست كي برگزار كنند ...پس بهتره زودتر دست
به كار شي و آذر رو بياري
تاي ابرويش را بالا داد و گفت:
-تو از كجا ميدوني؟
پوريا بود الان بهم زنگ زده بود
-كه اينطور خوبه ياد آوري كردي امروز با آذر حرف ميزنم فكر كنم يه عقد كوچيك و خودماني
تو خونه ي آذرينا بگيريم..با پدرش زندگي ميكنه ,مادرش فوت كرده,فك و فاميل آنچناني
نداره..شايد فقط خانواد ه ام تو عقد شركت كنند..
-اگه بخواهي منم ميام
با تعجب نگاهم كرد وگفت:جدي ميگي؟
-مگه شوخي هم داريم!؟
-آذر ناراحت نميشه,تو خيلي عجيبي پريا بهار حتي دوست نداره اسم آذر رو بدونه انوقت
تو دوستداري تو عقدمون هم شركت كني
-با من با بهار فرق دارم,خدا كنه آذر مثل بهار نباشه
چطور؟از چه نظر مثل بهار نباشه هوو هووه ديگه
-بهار فكر ميكنه آسمان سوراخ شده اون از توش افتاده بيرون...قيافه امو درهم كردم
وگفتم:
يه جوريه چطور بگم
به قيافه ي من خنديد و روي صندلي ميز ميكاپم نشست و گفت:
-بيشتر توصيح بده تا بهتر بفهمم
-به قول تو هوو هووه ديگه نميشه باهاشون رفيق شد ولي بهار از اون هووهاي بدجنسه
..از اونايي كه منو پيشت بده كنه ,پشت سر آذر صفحه بذاره از اين جور آدمهاست ,به
خاطر همين ميگم كاش آذر لااقل اينطور نباشه خودشو زياد نگيره پشت سرمون حرف نزنه
حسود بازي در نياره..متوجه ميشي چي ميگم؟
سرش را به نشانه مثبت تكان داد و گفت:
-خوب آدمها رو ميشناسي به سنت كمت نميخوره اينطور باشي..راحت از هوهاي ديگه ات حرف
ميزني و درباره شون نظر ميدي بدون اينكه منظور خاصي داشته باشي
-من خودم ميدونم استثنائيم لازم نيست شما حرفي بزني,حالا كي عروس خانومو مياري؟
به احتمال زياد پس فردا
-يك هفته ميخواهي باهاش باشي؟
-آره,از شيفت تو ميزنم ميرم پيش اون واسه تو كه مهم نيست هست؟
-خونسرد گفتم:چرا بايد مهم باشه,من نگران عكس العمل بهارم
در حالي كه بلند ميشد تا برود گفت:
بايد تحمل كنه خودش از اول اينارو ميدونست و در اتاق را بست
بعد از رفتن آريا از خونه به سوي آشپزخانه رفتم و تو دلم كفتم:
حالا وقتشه وظايف همسريمو به جا بيارم ...يه شامي واست بپزم آريا خان كه حظ كني..
غذا پختن را هيج وقت ياد نگرفته بودم...يعنب علاقه اي نداشتم ..ولي بلد بودم دست و
پا شكسته برنج يا ماكاروني را درست كنم رد خانه يمان گاهي از روي هوس ماكاروني
درست ميكردم كه زياد بد نميشد البته به پاي ماكارونيهاي پيمان نميرسيد...
دو ساعتي وقت گذاشتم تا مواد لازم را از بيرون تهيه كنم بعد هم شروع به پختنش
كنم..ساعت نزديكاي هشت بود كه كارم تمام شد...
توي ماكاروني از قصد فلفل زياد ريخته بودم...حتي وقتي بخارش بهم ميخورد بينيم را
ميسوزاند...واي كه قيافه ي آريا موقع خوردن غذا ديدن داشت
با وسواس خاصي ميز را چيدم ...ميدانستم وقتي برسد خانه گرسنه است و اولين كاري كه
انجام دهد خوردن غذا خواهد بود
بعد از اتمام كارم لحضه شماري ميكردم كه بياييد...زياد طول كشيد كه زنگ را زد
...در را باز كردم
تا وارد خانه شد و كفت:-به به بوي غذا مياد ...تا دستهامو بشورم شما هم غذا رو بكش
در جوابش لبخندي زدم و به سوي آشپزخانه رفتم برايش مقدار زيادي ماكاروني كشيدم و
براي خود هم يك ليوان شير و كيك آماده كردم پشت ميز نشستم و منتظر او ماندم
سريع آمد...تا چشمش به ميز افتاد گل از گلش شكفت و گفت:
فكر نميكردم بلد باشي...واسه چي واسه خودت نكشيدي؟
-من رژيم دارم شبها هميشه شير و كيك ميخورم
پشت ميز نشست و گفت:
-من نميدونم اين زنها چرا انقدر رژيمهاي مختلف ميگيرند.. و بعد دور چنگالش
ماكاروني پيچيد و با و لع آنرا خورد...
اولش تغيير خاصي در چهره اش اتفاق نيفتاد ولي بعدش به سوي پارچ آب خيز برداشت و همانطور
پارچ را سر كشيد...قرمز شده بود و نفس نفس ميزد
چنگال را روي ميز كوبيد و فرياد زد:
مسخر ه ام كردي...تو غذا پره فلفله
مظلومانه گفتم:
آخه من تا به حال غذا درست نكردم اولين بارم بود
-عصبي جواب داد:
تو داري با من بازي ميكني...پريا بخدا بد حالتو ميگيرم ببين كي گفتم
-پوزخندي تحويلش دادم و گفتم:
منتظر ميمونم وبلند شدم كه از آشپزخانه بيرون بروم ولي باز به طرفش برگشتم و گفتم:
بازم برات غذا درست كنم؟
براق شد به رويم و داد كشيد:
لازم نكرده
چقد خوشحال بودم از اينكه حرصش را در آوردم..حقش بود مگر من غلام دست به سينه ي او
هستم
چه روز به ياد ماندني بود امروز...راستش آريا از جريان ناهار به بعد يه جورايي
باهام قهره ميومد خونه مستقم ميرفت اتاقش ...با هام حرف نميزد حتي جواي سلامو هم
نميداد...ولي امروز فرق داشت
از صبح زود زده بود بيرون تا ساعت 9 شب.... بهار هم مشخص بود نگرانشه چون ده بار
رفته در حياط باز كرده و بيرونو سرك كشيده و برگشته گرچه آريا پيش من ميومد ولي ميدونستم
هر روز ميره به بهار سر ميزنه....موبايلشو هم خاموش كرده بود يك بار زنگ زدم كه
همون يك بار هم خاموش بود...
ساعت نه شب با سر صداي فراوان از جلوي در خانه ي من گذشت البته تنها نبود و يك
دختر هم همراهش بود صداشونو ميشنيدم...حدس زدم بايد آذر باشه...ولي عكس العمل بهار
خيلي جالب بود ..ديدم طبقه ي بالا انگاري دعوا ست بي سر و صدا پله ها را بالا رفتم
آذر و آريا پشتشون به من بود ولي بهار روبروم بود فكر كنم اصلا متوجه ي من نشد چون
چنان سر و صدا راه انداخته بود كه...
بهار-از صبح تا حالا غيبت زده حالا با اين بي سر و پا برگشتي,خجالت نميكشي اين دختر
ي احمقو اوردي اينجا...صورتش قرمز شده بود و يكريز حرف ميزد
حيف عكس العمل اون دو تا را نمديدم ولي تو يك لحضه صداي جيغ مانند آذر كل ساختمون
را خاموش كرد
-خفه شو...من زنشم
خدا ميداند چه حالي داشتم بايد ميرفتم جلو من هم داد و بيداد ميكردم ولي وايستاده
بودم و با خنده نگاهشون ميكردم شبيه طنز بود تا واقعيت...
آذر همنطور بلند داد كشيد:
اين شوهرمه تو حق نداري به من توهين كني ميمون خانوم
اين واسه انفجاره بهار بست بود اون كه خودشو شاهزداه ي زيبايي ميدونست
خيز برداشت به طرف آذر و يه دونه خوابوند تو گوشش
بهار تا خواست بجنبه آذر پريد موهاشو چنگ زد...چشمام چهار تا شده بود موهاي همو ميكشيدن
و هر جي فحش بودبلد بهم ميدادن..آريا هم خاموش نگاهشون ميكرد معلوم بود شوك زده
شده...واسه يه لحضه روشو برگردوند طرف من ...از ديدن قيافش ديگه نتونستم خودمو نگه
دارم و با صداي بلند خنديدم ...چشماش شده بود اندازه دو تا توپ تنيس وگيج اطرافشو
نگاه ميكرد...اون وسط خنده ي من تو اون هياهو ناگهاني بود طوري كه بهار و آذر دست
از جنگيدن برداشتن و با عصبانيت نگاهم كردند
خنده ام قطع شد...تو دلم گفتم الانه كه حمله كنند روي من...ولي بازم خنده اومد
سراغم قيافه ي آذر و بهار به قدري ديدني شده بود كه نميشد نخندي
واسه يك لحضه ديدم دو تاشون خيز برداشتن طرفم...خنده ام افزايش يافت و دوا دوان
پله ها را پايين رفتم در را محكم بستم..همونجا پشت در نشستم انقدر خنديدم كه
تقريبا به حالت غش رفتم
به خودم اومدم سر و صداها خوابيده بود حتما آريا را بيرون كرده بودند...
رفتم تو فكر قيافه ي هووهام...بهار قد بلند با اندامي ظريف بود..صورت دراز و كشيده
اي داشت..چشمهاي نه چندان درشت به رنگ شز تيره..ابروهاي نازك و باريك...موهاي
خرمايي..لبهايي نازك وبيني كه معلوم به زير تيغ جراحان رفته ..باريك و نوك تيز با
كمي انحطاط...روي هم رفته خوشگل بود يعني همه همين نظرو داشتند لطافت ,با ناز و
عشو هاي جالب كه نظر هر بيننده اي را جلب كرد الحق كه زيبا بود
اما آذر ...قد كوتاه كمي تپل ,صورت گرد و پر با دو تا چشم درشت قهو ه اي ..لباي بر
جسته..بيني گرد و كمي كوفته اي نمشيد گفت بزرگه ولي خب به صورتش ميامد ابروهاي
كوتاهي هم داشت...موهاشو هم كاهي كرده بود كه خيلي هم بلند بودند...با مزه بود
آريا شانس آورده بود....
بازم كه ياد ديشب مي افتم خند ه ام ميگيره,انقدر خسته بودم كه ميخواستم
بخوابم ولي با صداي آهسته ي در با تعجب رفتم در را باز كردم و آريا را
ديدم...مظلومانه سرش را پايين انداخته بود...از جلوي در كنار رفتم كه وارد شد..روي
مبل نشست گفت:
ببخشيد,مزاحمت شدم خواب بودي؟
-نه ميخواست بخوابم
-نميپرسي چرا اومدم اينجا؟
خند ه ام را فرو خوردم و گفتم:نه چون ميدونم
سرش را بالا كرد و گفت:خيلي احمقانه بود نه؟آذر ميخواست به خاطرش وايستم جلو بهار
...رفتم پيش بهار ولي نه به قصد اينكه سرزنشش كنم ...اصلا نذاشت حرف بزنم گفت بايد
آذر رو ادب كنم..نميدونم چه جوري بگم آخرش به هر ود شون گفتم نه و اين شد سزاي
عملم هيچكدوم خونه راهم ندادند
زدم زير خنده ...نفسم بالا نميامد
آريا كمي نگاهم كرد ولي خودش همراهم خنديد...نميدونم چقدر خنديدم تا آروم شديم
ولي آخرش آريا كه از شدت خنده روي زمين ولو شده بود گفت:
كاش اونها هم مثل تو بودند
-مثل من؟
-آره,همه چي را ساده ميگرفتند و ميخنديدند و منو هم ميخندوندند
-بگو مثل من دلقك ميشدن
سرش را تكان داد و گفت:
پيش خودممون باشه ولي كم كم دارم پشيمون ميشم
-تازه اولشه آقا,اينايي كه من ديدم از فردا اين خونه رو ميكنند ميدون جنگ بالاخره
تو هم ميان داري كني
سرش را خاراند و گفت:
خدا به دادم برسه,ديدم حمله كردند طرفت هواي خودتو داشته باش
خنديدم و گفتم:
جرات ندارند طرفم بيان اگه فقط يك بار ديگه مثل وحشيها حمله كنند خوب درسي بهشون
ميدم
-ميدونم از پسشون بر ميايي ولي من بدبخت چيكار كنم به قول تو تازه اولشه
-يه راهنمايي فردا اگه ديديشون نگو شب خونه ي من بودي
-ديوانه اي مگه,دوتايي با هم خفه ام ميكنند
به هر حال اين مشكل خودته من خسته ام دارم ميرم بخوايم آخه ميدوني از ديدن يه
نمايش خنده دار برگشتم
و او را همچنان متفكر تنها گذاشتم
صبح كه از خواب بلند شدم اثري از آريا نبود...حدس زدم بايد به شركت
رفته باشد...با حوصله صبحانه ام را آماده كردم وشغول خورنش شدم در همان حال فكر
كردم چقدر عيد امسال بدايم بي معني فقط به باغ بابايي رفته بودم همين و بس....فردا
هم كه سيزده بدر بود...حتما همه دسته جمعي به شمال ميروند و من تك و تنها اينجا
ميمانم..اين عادت هر ساله ي خانواده بود كه همگب با هم سيزده بدر به شمال بروند
البته من از دريا اصلا خوشم نمياد ولي از سرسبزي جاده بي نهايت سر ذوق مي آمدم...
دلم گرفته بود تصميم گرفتم به باغ بابايي بروم و چند روزي را آنجا بمانم ...با اين
فكر كارهايم سريع انجام دادم آماده شدم ...ولي چند دقيهي بعد صداي آذر و بهار كل
ساختمان را در بر گرفت...خواستم بروم بيرون و سرك بكشم ولي ترسيدم نميدانم آنها
وقتي مرا ميديدند دو نفري عليه من اقدام ميكردند..زير لب زمزمه كردم:
از امروز به بعد هميشه شاهد اين دعواها باشم
زنگ ردم به آريا با سومين بوق جواب داد:
بگو پريا
-سلام عرض شد جناب پورجم
-سلام,عجله دارم كلي كار سرم ريخته
-ميبخشيد اولين و آخرين باره كه مزاحمت ميشم..راستش زنات افتادن به جون هم ..منم دارم
ميرم خونه ي باغ پيش بابايي يه چند روزي رو هم اونجا ميمونم..خواستم اطلاع داشته
باشي
-واي بازم دوباره,خدايا چه خاكي بريزم سرم دعواي فيزيكيه يا لفضي؟
خنديدم و گفتم فكر كنم :لفضي باشه چون بيرون نرفتم
-باشه تو بروم ممنون كه زنگگ زدي منم سعي ميكنم سريع خودمو برسونم
-باشه,خداحافظ
خداحافظ
تلفن را قطع كردم و بي سر و صدا از خانه خارج شدم صداي آندو هنوز ميامد كه چه ها
به يكديگر نميگفتند!!
بابايي مثل هميشه با روي باز از من استقبال كرد
-روز اول انقدر مثل قديم از درختها بالا رفتم و شيطنت كردم كه بابايي نزديك از باغ
مرا بيرون بيندازد ولي روز بعدش انقدر افسرده بودم كه...
پدرم به همراه عمو و عمه و خاله عاليه به شمال رفته بودند...چقدر بچه ها از دور هم
بودن خوشحالند ..چقدر بهشان خوش ميگذرد...براي يك لحضه ام تصوير آنها از ذهنم دور
نميشد ...حتي تلفنم را خاموش كرده بودم دوست نداشتم با هيچكدامشان حرف بزنم
دلخوريم وقتي بيشتر شد كه فهميدم خانواده ي آقاي پور جم آنها را همراهي كرده حتي
آريا و زنهايش...
من يعني انقدر بي ارزش بودم كه حتي آريا اصلا به من نگفته بود...پدرم دائم حال مرا
از پدرش جويا ميشد و بابايي هم از افسردگي ودلتنگيم به آنها ميگفت
پدر بزرگم به خاطر اينكه روحيه ام را بدست آورم گفته بود نه پدرم و نه عمويم و نه
فرشيد خان راضي نشده ه اند كه آريا به آنها بپوندد و او با همسرانش به ويلاي خود
آريا رفته بودند ولي شام و نهار در كنار ديگران ميخورند اين رو حيه ام را بهتر
نكرد كه هيچ بدتر هم شد...چگونه خانواده ي من راضي شده اند با هووهاي دخترشان سر
يك ميز بنشينند....
فرداي سيزده به در صبح زود بلند شدم تا كمي در باغ قدم بزنم ...ولي در نهايت تعجب
ماشين پوريا را ديدم انقدر ذوق زده شده بودم كه نميدانستم چه عكس العملي از خود
نشان بدهم سريع به داخل عمارت باغ برگشتم وتك تك اتاقها را گشتم تا عاقبت پوريا را
در يكي از آنها يافتم ...خوابيده بود ولي برايم مهم نبود با سر و صداي فراوان
بيدارش كردم
-پوريا...پوريا..اينجا چيكار ميكني؟پوريا داداشي؟
خواب زده بلند شد و با عصبانيت نگاهم كرد وگفت:
اين چه طرز بيدار كردنه رواني...
-ببخشيد...اينجا چيكار ميكني؟
-اومدم دنبال شما تا با هم بريم شمال
جيغي كشيدم و محكم بغلش كردم پوريا كه از حركات من به خنده افتاهده بود گفت:
بسه ديگه,پاشو آماده شو بايد بريم اگه تا ساعت سه اونجا نباشيم بابا پوستمو ميكنه
انقدر نگرانته كه...
ماچش كردم. سريع آماده شدم پوريا هم صبحانه نخورده آماده شد...هر چقد به بابايي اصرار
كرديم تا همراهمان شود قبول نكرد و در آخر دو نفري به راه افتاديم
انقدر در ماشين با پوريا گفتيم و خنديدم و انقدر از ديدن مناظر لذت بردم كه به كلي
آريا را فراموش كرده بودم نزديكاي ويلا كه رسيديم تازه به ياد آورم آريا هم شمال
است
رو به پوريا گفتم:دوستدارم اول برم يه درس درست حسابي به ابن پسره ي پرو بدم تا
بعد بيام ويلاي خودمون
-نه,بابا ناراحت ميشه بعدا ميري ويلاشون پياده پنچ دقيقه با ويلاي ما فاصله داره
ملتمسانه گفت:
ولي پوريا من اينطوري بهم خوش نميگذره بايد اول دق و دليمو سر آريا خالي كنم تا
راحت شوم منو ببر اونجا
نگاهي مردد به من انداخت و گفت:ولي واسه شام ميايي پيش خودمون ميموني قبوله؟
با شادي گفتم:قبوله اصلا قبل شام ميام زود بر ميگردم
پوريا منرا جلوي ويلاي انها پياده كرد و خودش رفت..در ويلا باز بود قدهايم را محكم
كردم و وارد ساختمان ويلا شدم ...بهار روي كاناپه بزرگي در وسط حال بود ولو شده
بود و آذر هم روي زمين نشسته بود و مجله اي را ورق ميزد
با ديدن منو هر دو با تعجب نگاهم كردند
اخمي كردم وخيلي جدي و محكم پرسيدم :
آريا كجاست؟
بهار چيني به ابرويش داد وگفت:تو اينجا چيكار ميكني؟
بي توجه به او باز هم سوالم را تكرار كردم
آذر اينبار با اخم و عشوه گفت:پاش درد ميكنه تو اتاق داره استراحت ميكنه ديروز موع
بازي واليبال پاش پيچ خورد..هر كاري كرديم ببريمش دكتر راضي نشد
به طبقه ي بالا نگاه كردم و گفتم :تو كدوم از اتاقهاست؟
بهار پشت چشمي نازك كرد و گفت:برو پيداش ميكني
همانطور كه از پله ها بالا ميرفتم با خودم فكر كردم چطور شده اين دونفر بدون اينكه
با هم جنگ كنند ساكت يكجا نشسته اند..حتما از ديروز انقدر دعوا كرده بودند كه ديگر
نايي برايشان باقي نمانده بود...آريا در اولين الاق بود روي تخت نشسته بود و چهر ه
ي درهمي پاي چپش را مي ماليد
با ديدن من از ماساژ پايش دست برداشت و با تعجب گفت:
تو اينجا چيكار ميكني؟
-به تو ربطي نداره....
راستش تصميم گرفته بودم تا او را ديدم دهنم را باز كنم و هر آنچه لياقتش را دارد بارش
كنم و اگر هم ميتوانستم سيلي جانانه بزنم ..ميخواستم سرش فرياد بزنم و بگويم يعني
من انقدر بي ارزش هستم كه حتي به خودت زحمت ندادي تا به من بگويي كه به شمال ميروي
من به خاطر تو از رفتن با خانواد هام خودداري كردم ولي تو...
آنقدر دلم به حال چهره ي درد آلويش سوخت كه همه را به يكباره فراموش كردم و به
جايش پرسيدم :
پات چي شده؟
باز هم داشت آنرا ميماليد...بدن اينكه نگاهم كند گفت:
به تو ربطي نداره
اخم كردم و گفتم:لازم نيست حرف خودمو تحويل خودم بدي,چرا راضي نشدي بري دكتر آذر
ميگفت نتونستند راضيت كنند
-واي پريا به خاطر همين پا درد منه كه ساكت يكجا نشستند و به هم نميپرند...انروز
بعد اينكه تو زنگ زدي رفتم خونه بازم به جون هم افتاده بودند با هزار بدبخت از هم
جداشان كردم و به خاطر اينكه واسه يه مدتي ساكتشون كنم پيشنهاد دادم بياييم شمال
ولي بعدش سخت پشيمون شدم چون انقد تو ماشين بگو مگو كردند كه نزديك بود تصادف
كنم..بعدش كه باباتينا و كلا همه بهمون بي محلي كردند ..گفتم بياييم تو ويلاي
خودمون واليبال بازي كنيم از شانس خوبم پام پيچ خورد ديدم كلي ترسيدند و دو تاشون
به خاطر من رعايت همو ميكنند با خودم گفتم اگه برم دكتر بازم خوب ميشم و اينا بازم
شروع ميكنند الان مثلا دارم استراحت ميكنم اونام به خاطر من سر و صدا نميكنند..ولي
درد پام كشنده است...دلم به حالش سوخت ...گفتم :
نميشه كه درد بكشي اينجا سرايداري ,باغبوني چيزي نداره؟
-چرا عمو نجف احتمالا بايد تو آشپزخانه باشه
با عجله از پله ها پايين آمدم و از جلوي چشمهاي كنجكاو آذر و بهار گذشتم و به آشپزخانه
رفتم پيرمردي مشغول پختن غذا بود...با ديدن من پرسيد :
دخترم تو اينجا چيكار داري مهمون آريا خاني؟
-نه زنشم
خنديد و گفت:اوليه؟
آره,راستش ميخواستم بپرسم تو اين ده هاي اطراف شكسته بند ميشناسي
-واسه آريا خان ميگي؟
بله,راضي نميشه بره دكتر
كمي فكر كرد و گفت:
آره يه ده اين نزديكيا هست كه حاج ممد اونجا زندگي ميكنه شكسته بند قابليه
-ميتوني بري بياريش؟
آره
خيلي طول ميكشه؟
پانزده دقيقه..زياد دور نيست
باشه پس همين الان برو منم ميرم به آريا مسكن بدم
و به اين ترتيب دوباره به اتاق آريا برگشتم اينبار بهار و آذر را نديدم حدس زدم
براي استراحت به اتاقهايشان رفته اند آريا همچنان از درد كلافه بود و پايش را مالش
ميداد
-آريا اين قرصو بخور ..وگرنه صدات آسمونو كر ميكنه
منظورت چيه ؟
فرستادم دنبال شكسته بند ولي اما نيار كه به هيچ وجه راه نداره قرصو بندازي بهتره
خواب آوره و اگه تو خواب پات جا بيفته دردش كمتره
-قرص و ليوان آب را از دستم گرفت و بي معطلي خورد روي تخت دراز كشيد و گفت:دردش افتضاحه
ديگه نميتونستم طاقت بيارم حتي به خاطر اون دو تا
بالاي سرش نشستم و گفتم:
تا چند دقيقه ديگه شكسته بند مياد سعي من بخوابي
چشمانش را بست و من هم از پنجره تاتق به بيرون خيره ماندم...مدتي نگذشته بود كه عمو
نجف به همرا شكسته بند بي سر و صدا داخل اتاق شدند
چند بار آريا را صدا كردم كه مطمئن شدم خواب است
حاج ممد به دقت مچ پاي آريا را بررسي كرد و گفت:
در رفته,موقعي كه ميخوام بندازمش واسه چند لحضه درد داره ولي اشون كه خوابن شايد
زياد دردو حس نكنند و با اين حرف به دقت پاي آريا را تكان داد براي چند لحضه مكث
كرد ولي بعدش سريع پيچاند كه آريا در خواب صداي خفيفي در آورد و تكاني خورد
حاج ممد خنديد و گفت:خانوم چه قرصي بهش دادي معلومه خيلي بهش ساخته
خنديدم و گفتم ديازپام اونم از نوع قويش
آندو خنده كنان پايين رفتند و من ماندم
موهاي بلوطي رنگش روي پيشنايش آشفته شده بود ..آرام موهايش را مرتب كردم و نميدانم
چطورشد كه بي هوا خم شدم واز پيشانيش بوسيدم...چه حس خوبي داشت ...از ترس اينكه
مبادا آريا بيدار شود بلند شدم كه از اتاق بيرون بروم ولي مچ دستم را گرفت
ضربان قلبم به اوج خودش رسيده بود و از حرارت ميسوختم..حتي جرات اينكه برگردم و به
صورتش نگاه كنم را نداشتم...
آريا با لحني كه معلوم درد دارد و هم سعي دارد شوخ باشد و گفت:
بوس ميكني بعدشم فرار ميكني هان؟اگه طرف مقابلت راضي نباشه چي؟
خواستم بروم كه مچ دستم محكم تر گرفت و ادامه داد:
كجا؟نميخواهي جواب بوسوتو بگيري؟
فقط خدا ميداند در آن چه حالي داشتم...انقدر در دلم خودم را لعنت كردم كه خسته شدم
با صداي بمي شروع به خواندن يكي از شعر هاي رهي معيري كرد:
ديدي كه رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
ديدي كه با آن دل بي آرزو عاشق شدم ,با آنهمه آزادگي بر زلف او عاشق شدم
اي واي اگر صياد من غافل شود از ياد من
قدرم نداند
فرياد اگر از كوي خود
و زرشته ي گيسوي خود
بازم رهاند
پريا اين شعر درباره كدوممون صدق ميكنه؟
با دستش آزادش مرا به طرف خودش برگرداند...جرات نداشتم سرم را بالا كنم...پاهايم
سست شد و بي اختيار روي تخت كنارش نشستم ولي سرم را بالا نكردم
او هم بلند شد و نشست...صورتهايمان خيلي نزديك به هم بود طوري گرماي نقسش را حس
ميكردم..بيش از اندازه معذب بودم
با دستش چانه ام را بالا آورد و براي چند لحضه هر دو در چشمان يكديگر گم شديم...
با صداي بهار به خود امديم آريا ولي همچنان دستم را در دست گرفته بود..سرم را به
زير انداختم
بهارعصباني گفت:چه غلطي داشتين ميكردين؟
آريا خونسر د گفت:فكر نكنم ربطي داشته باشه..درو ببند و برو بيرون
بهار-چي؟تو ميخواهي با اين كولي باشي...تو كه تا ديروز اينو مسخره ميكردي...ميگفتي
ازش چندشت ميشه
قلبم شكست ولي هنوز همانطور مانده بودم
آريا تقريبا نعره زد:خفه شو و گم شو بيرون (فرهنگ لغت ادبين)
ديگر طاقت نياوردم دستم را محكم از دست آريا بيرون كشيدم و سريع از اتاق خارج شدم
صداي جر و بحث آنها را شنيدم ولي ديگر هيچ جز يرايم مهم نبود..چرا بايد
با كسي زندگي ميكردم از من چندشش ميشد... خيلي زودتر از آنچه فكر ميكردم ميدان را
خالي كردم...حتي براي يك لحضه هم ديگر نميخواستم به آريا فكر كنم...انقدر در حياط
نشستم و فكر كردم كه به كلي زمان را از ياد بردم...اين مناطق را ميشناختم بايد به
ويلاي خودمان ميرفتم پدرم منتظر بود ولي با تا ريكي هوا دو دل مانده بودم...
برگشتم ويلا تا از سرايدار كمك بگيرم ولي درست روبروي در ورودي با آريا سينه به
سينه شدم
هر دو سريع نگاهمان دا از هم دزديم...ديدم نميرود كنار...سعي كردم با لحني خشك از
او بخواهم كنار برود
-ميشه بريد انور ميخوام داخل ..دنبال سرايدارم تا كمك كنه برم ..منميخوام باعث
اذيتتون بشم چرا بايد چندشي مثل من را تحمل كنيد
با لحن محزوني گفت:
به خدا اونموقع تو حال خودم نبودم حتما يه چيز گفتم...باور كن به جان آرزو منظوري
نداشتم
-مهم نيست ميريد انور يا نه؟
-چرا رسمي حرف ميزني؟پريا اينطوري نكن ميدوني با چه بدبختي اين پله ها را پايين اومدم...درد
پام بيشترو كرده ولي فداي سرت فقط به خاط تو...
با اوقات تلخي حرفش را بريدم و گفتم:برو انور,بابام منتظرمه قول دادم برم پيش اونا
سرش را بلند كرد و خيلي جدي گفت:نميزارم بري اگه تو زنمي و من شوهرت اين اجازه رو
بهت نميدم
-تو حق نداري دخالت كني تو اين پانزده روز تحملت كردم كافيه
دستم را گرفت و گفت:خودم ميبرمت
-با اين پاي چلاقت دو قدم هم نميتوني برداري
عصبي شد و گفت:با ماشين ميبرمت
يكدنده گفتم:اصلا خودم ميرم و دستم را از دستش در آوردم
لنگان به دنبالم آمد و گفت:
وايسا ميرسونمت و دوباره از پشت بازويم را گرفت و فشرد
_ديوانه دردم گرفت
-پس وايسا برم ماشين بيارم
ناچارا استادم و او به طرف متشين كه كمي آنطرفتر پارك شده بود رفت
نميدانم با آن پايش چگونه رانند گي ميخواست بكند...يعد از يك دقيقه هر دو سوار ماشين
به سوي ويلا ي ما ميرفتيم ولي براي بك لحضه حس كردم مسير را اشتباه ميرود
-مطمئني راه درست اومديم؟
-نه
چي؟
-ويلا نميريم ميرم داخل شهر
مسخر ه ام كردي بابام نگران ميشه برو ويلا اصلا داخل شهر چيكار داريم؟
-ميشه انقدر سوال نپرسي ميخوام برم يه جاي خلوت
-يه جاي خلوت,جاي خلوت چيكار كنيم؟
-برگشت نگاهم كرد و زد زير خنده...مقطع و بريده بريده ميان خنده هايش گفت:
انوقت ميگي ...چرا به حرفهاي من...ميخندي....آخه دختر فكر..كن بعد حرف بزن
از خجالت سرم را پايين انداختم و گفتم:گاهي وقتها كارهام و حرفهام بي اراده صورت
ميگره
خنده اش را قطع كرد و گفت:
مثلا مثل بوسه ي امروز
سرم را به طرف پنجره چرخاندم و جوابي ندادم
-از حرفهاي من دلخور نشو بدون منظور حرف ميزنم...درباره بهار هم واقعا متاسفم..من
اون حرف رو قبل از اينكه ازدواج كنيم بهش گفته بودم اما از وقتي باهات زندگي
كردم...به پدرم حق دادم كه تو رو واسم در نظر گرفته
با تعجب سرم را به طرفش برگرندام ...ماشين را گوشه اي خلوت از خيا بان نگه داشت و
رو به من گفت:
-خيلي زود از كارهاي احمقانه ام پشيمان شدم ,راستش قصد نداشتم آذرو هم عقد كنم ولي
از روي لج بازي باتو...
خيلي صريح پرسيدم:
-يعني ميخواهي بگي به من علاقه مند شدي؟يعني منو بيشتر از بهار دوستداري
-با ريتم خاصي ا نگشتانش روي فرمان به حركت در آورد گفت:
نميدونم...گاه حس ميكنم بين زمين و هوا معلق ماند ه ام ...اصلا نميدونم چه مرگم شده...دوست
دارم با تو باشم ولي از يه طرف هم دوستندارم بهارو از دست بدم
-آذر چي؟
پوزخندي زد و گفت:
شنيدي ميگن مردها از زنهايي كه ميخوان خودشون با زور آويزنشون كنن متنفرن
_اين احساسو به آذر داري؟
تقريبا,راستش با اونكه زن عقدمي ولي اصلا طرفش نرفتم...چون دوستندارم در آينده
نفرينم كنه ..آذر قبلا به پس عمه اش علاقه مند بوده...ولي عمه شون نميزاره با هم ازدواج
كنند...بعدش هم كه خودش ميگه عاشق قيافه ي من شده ولي وقتي به عقدم در اومده همش
يكجا فروكش كرده ...يعني اونم به من تمايل نداره...شنيدم پسر عمه اش برگشته و در
به در دنبال آذره..نميخوام مانع آذر بشم...با هم ديگه حرف زديم شايد امروز و فردا
بريم محضر
-نه!!خيلي عجيبي آريا واقعا نميدونم چي بگم
-همش از روي جس كينه توزي به مادرم شروع شد ميدونم كه بابام همه چي واست گفته...خيلي
بهم ريختم وقتي فهميدم اون عجوزه دوباره ازدواج كرده و كاملا خوشبخته..اون به خاطر
هوس پدرمو نابود كرد...از اون به بعد اينطوري ميخواستم خودمو خالي كنم...ولي كاملا
اشتباه ميكردم..همه چي بر عكس شد...به عشق تو نگاه اول ايمان ندارم...براي اولين
بار كه ديدمت به نظرم بچه اومدي..يه بچه ي مغرور و لوس ...براي بار دوم كه بازم
ديدمت به نظرم يه كم بزرگتر تومدي ولي هنوز در نظرم بچه اي بودي كه پدر و مادرش
بيش از حد لوسش كردن...وقتي بابا گفت بايد با تو ازدواج كنم..خنديدم باورم نميشد
تو بشي زن من!ولي بعدا با خودم گفتم خودم درستش ميكنم خودم از نو ادبش ميكنم تا
لوس بودن از يادش بره...ولي تو با كارهايي كه كردي منو هم ناخواسته به بازيهاي يچه
گانت كشوندي...
خيلي محكم برخورد ميكردي همين هم باعث ميشد واقعا از ته دلم بهت علاقه مند بشم تو
با دخترهاي ديگه فرق داشتي...يعد خنديد و با شيطنت ادامه داد:
راستش به نظرم هنوز زيادي لوسي
هنوز در فكر حرفهاي او بودم نميدانستم چه برداشتي بايد داشته باشم به من علاقه مند
شده و ميخواهد با من بماند يا نه هم من را مخواهد وهم بهار را...
-زياد فكر نكن...كسي كه بايد فكر كنه منم...بهار بهم يه فرصتي داده تا تصميمو يگيرم
يا اون يا تو...سخته برام خودم هم نميتونم اينجوري زندگي كنم بالاخره بايد يكيو
انتخاب كنم و بعد ماشين را روشن كرد و به طرف ويلاي ما حركت كرديم
-من شدم بازيچه ي دستت نيستم آريا من قبول كردم با تو زندگي كنم چون حس كردم اگه
باهات باشم زنديگيم يكنواخت نخواهد بود
-جدا به همين خاطر قبول كردي باهام ازدواج كني؟
-اوهوم
باور كنم چيزيه ديگيه نبوده
-مثلا چي؟
-علاقه,عشق
علاقه به چهر ه ات بوده مكثي كردم وادامه دادم
-ولي عشق تو چشمات....
محكم زد روي ترمز و برگشت نگاهم كرد
-ديوانه حركت كن وسط جاده است
با منگي ماشين را به حركت در آورد و در حالي كه در صدايش غم موج ميزد گفت:
-از اين بازي جديدي كه شروع كردي اصلا خوشم نمياد
بازي؟!
همين دروغهايي كه الان گفتي...عشق و اين مضخرفات
غرورم اجازه نداد بيش اندازه خودم را كوچك كنم پس ساكت ماندم
او هم تا رسيدن به ويلا ديگه حرفي نزد...بدون اينكه خداحافظي كنم از ماشين پاده
شدم و به حالت دو به طرف ويلا رفتم
همه در حياط پشتي كه مشرف به دريا بود دور آتش جمع بودند
با ديدن خ رمان آبي تراز عشق(3) رمان آبي تراز عشق(3)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:
نظرات (0)
|